امروز کار طراحی م خیلی اذیتم کرد ، نمیدونم چرا یه روزایی اینقدر کار برام سخت میشه ، یعنی چقدر کشیدم و پاک کردم تا تونستم تو تایم سه ساعته فقط سه تا آناتومی دست بکشم . تو حساب کتاب و برنامه ریزی من ، باید اون مدل آخر رو هم صبح میزدم که به کارای مدرسه برسم . اما خب نشد . کم و زیاد شدن کارام و بی نظمی خواب باعث میشه یه کارایی رو برنامه پیش نره . پریشب خواهرم تا صبح خیلی اذیت بود منم اذیت شدم باش . دیدین دیش ماهواره هرچقدر میچرخونی اون کانال که میخوای و سیگنالش رو پیدا نمیکنه ، البته قبلا نه حالا که دیش گردون هست ... پاهای خواهرم هم همینه ، یعنی میلیمتری جابجا میکنم تا بگه خوبه آرومم ، رب ساعت نیم ساعت بعد بازم درد شروع میشه و بازم من باید پاهاش جابجا کنم . البته از یه تایمی به بعد دیگه سپردم به مامان . اونم بیچاره با این سن ، سختشه . خواهرم خیلی سنگین شده ، یعنی من به زور پاهاش جابجا میکنم . حتی چند روزه ساعد دستم و زانوم درد میکنه .
هوا خییییییییلی گرم شده ، امروز ۴۸ درجه بود . از دیروز شرجی هم شده . یعنی حتی سرکار هم کولرها نمیکشن و گرما اذیت شدیم . تازه اول تابستونه خدا صبرمون بده با این جهنم .
فردا صبح بتونم طرح آخر رو بزنم ، میشینم پای چک کردن ادامه ویدئوهای آموزشی کتاب معلم ، تا الان تونستم ۴ ویدئو بالای یه ساعت و رب رو نگاه کنم ، هنوزم به اصل مطالب آموزشی کتاب نرسیدم .
هنوزم طرح خواهرزاده و کار نصفه نیمه آبرنگ صدام میزنن که کی به داد ما میرسی ، ما هم درست و خوشکل کن .
منم جوابی ندارم براشون فعلا . چون کارای واجب تری رو دستم مونده .
هنوز حتی نتوستم برای چالشی که استاد گذاشته یه عکس و موضوع بگیرم .
اگه به ۱۱ ماه قبل برگردم و کف دستم هم بو کرده باشم ، یا گوی میچرخوندم ، میدیدم که یه ماه دیگه بابا میره و دیگه برای همیشه نیس . اونوقت همه تلخی هاش رو بیشتر تحمل میکردم و با صبر خودم شیرینش میکردم ، یا شاید براش کارای خاصی میکردم ، میدونم که حتی اگه گوی رو چک کرده بودم بازم ترس مانع میشد که بخوام قدمی جلوتر بردارم . قدمی برای گرفتن یه آغوش یا یه بوس .
مثل همه پنجشنبه های سالی که گذشت، امروز هم رفتیم سر خاک . بدجور دلم گرفت وقتی یادم افتاد یه ماه دیگه اولین سالگرد فوت بابا هست. یه سالی که خیلی سخت گذشت اگرچه برای من پر از حرکت های جدید و تغییر بود. و با دلتنگی و بغض برگشتم خونه و حالا که دراز کشیدم، خاطره های کمرنگ و احیانا جگرسوز ، تو سرم رو شلوغ کردن . و من دلتنگ همون خنده و رضایت یا تعریف سالی یه بار بابا شدم . که تو صورتم میخندید و یه تعریفی ازم میکرد، مثلا وقتی ماه رمضان بامیه میپختم ، میخورد و کلی لذت میبرد و میگفت خیلی خوب شده و البته سال آخر که با من قهر بود ، سر لج حتی یه دونه هم نخورد ، یا دست کم من ندیدم که بخوره. تو دلم میموند که چرا برای نفرتش به من ،خودش رو از خوردن چیزایی که من درست میکردم محروم میکرد .
دلم براش تنگ شده . برای اون روزهای سرحال بودنش، زیاد خوردن هاش ، روزهای سالم بودنش . اونقدر خاطره های تلخ زیاد دارم که به سختی میتونم روی یه جمله یا یه رفتار از بابا تمرکز کنم .
دلم براش گرفته 
روحت شاد پدرم .
امروز بازم خیلی زود ۶ یا ۶:۳۰ بیدار بودم . آخه چرااااا؟ حالا فکر کن فردا مهر بشه بخوام برم مدرسه اونوقت به زور بیدار میشم ...
تا ۷:۲۰ تو جام بودم بعد گفتم بذار پاشم بلکه همین نیم ساعت زودتر بلند شدن هم برنامه هام جلو بندازه ، اما از شانس من خواهرم خواب بود و تا ۸:۱۰ دقیقه که بیدار شد الکی گذشت ، نه کاری کردم و نه تو جام استراحت. دیگه بعد کارای اولیه ، نشستم پای طراحی، هرچی مدل اول رو میکشیدم خراب میشد ، تناسبش درنمیاومد، ازبس ذهنم آشفته ست و هُل هستم و نگران ... آخرش مجبور شدم اون مدل بذارم کنار و بقیه طرح ها رو بزنم ، خدا رو شکر تونستم بقیه طرح ها بزنم و دوباره برگشتم سر طرح اول ، ولی هنوز که هنوزه نتونستم تناسبش اوکی کنم ، اصلا نمیدونم کجای اون مدل اینقدر سخته ، درصورتی که من سخت تر از اونو کشیدم . خیلی عصبی م کرد ،فعلا ولش کردم .
فردا میرم دوباره بانک ، با یه آشنا صحبت کردم . اوضاع ما رو ببین برای باز کردن یه حساب هم باید پارتی داشته باشیم، چه مسخره...
فردا باید حتما بشینم پای جزوه نویسی .
راستی هنرجوم همین امشب ثبت نام کرد برای ادامه کلاس با من 
پنج شنبه و جمعه خیلی بد و خسته کننده ای داشتم. به هیچ کدوم از کارای شخصی خودم نرسیدم .
دیروز فشار مامانم رفت بالا و راهی بیمارستان شد . زبونش سنگین شده بود و علائم سکته خفیف رو دکتر تایید کرده بود . از نگرانی اوضاع زندگی مون گریه کردم و نگران مامانم بودم . خدا رو شکر به خیر گذشت و بعد چند ساعت بستری برگشت خونه و ساعت ۴ ناهار خوردیم . اونقدر خسته بودم که افتادم رو سردرد و امروز صبح نوبت دندانپزشکی هم داشتم و عامل مزید بر علت برای درد کشیدن . تا اینکه یه قرص خوردم و با یه دوست حرف زدم که ظاهرا صداش معجزه کرد و من خیلی زود خوب شدم . قرار شده سردرد گرفتم به ایشون ویزیت پرداخت کنم و درمان بشم
.
دو روز میرم حساب بانک تجارت باز کنم ، میگن سایت قطعه و باید ۷ صبح بیای ، آخهههه مگه آش فروشیه؟ دیگه رو زدم به یه آشنا ببینم چکار میتونه بکنه که من علاف رفت وآمد الکی نشم . بخدا هر روز برنامه هام میریزه به هم . چند روزه نه وقت کردم طراحی کنم نه بشینم پای جزوه نویسی . گاهی استرس میگیرم نکنه نرسم به کارام . و از هر دوش عقب بمونم .
هی میگم شب بشینم پای کار ، اما نمیدونم چرا اینو نمیتونم روتین کنم برای خودم . یه عاملش خستگی روز هست .... اما اگه همت نکنم ممکنه خیلی عقب بیافتم و چشم بهم بزنم مهر میاد .
راستی دکتر گفت دیواره دندانت اصلا مقاومت ندارن و باید روکش بشن درغیر اینصورت ممکنه بشکنه و تا وقتی روکش نکردی خیلی باید مراقب باشی چیز سفت یا لقمه درشت روش نخوری، گفتم روکش چند ؟ گفت سه میلیون و پانصد .... هنگ کردم و گیر کردم . احتمال زیاد فعلا از کسی بگیرم و انشاالله از پول کلاس ها برگردونم ، هنوز تصمیم نگرفتم اما اگه این کارو نکنم و دندون باز مشکل پیدا کنه ، هزینه و زحمت این مدت هدر میره . میدونید به چی فکر میکنم ، به این که اگه حتی همسری در کار بود ، احتمالا ازین همه هزینه های من شاکی میشد ، خدا رو شکر که هرچقدر کم ولی دستم تو جیبمه و منت کسی رو سرم نیس . هرچند واقعا هر سوراخی میبندم یکی دیگه باز میشه و اصلا نمیدونم دیگه چکار کنم .
یه دوره ۶۰ ساعته تفل قراره تو همون مرکزی که ورک شاپ دعوت شدم ، برگزار بشه و واقعا دوس داشتم ثبت نام کنم ، فکر میکردم اونقدر هست که بتونم برم ، اما وقتی گفت مدرک داخلی ش سه میلیون و پانصد و مدرک بین المللی ش هفت میلیون، با تأسف زیاد انصراف دادم .
کاشکی فردا صبح مال خودم باشم و یه سری کار پیش ببرم . بدجور استرس زمان بندی کارام گرفتم .
من روز شما رو خریدارم .
سر ناهار نشسته بودیم در گوشی به خواهرم گفتم دوست دارم ، اونم گفت منم دوست دارم 
