سیزده فروردین

یه عید دیگه و یه تعطیلات نوروزی دیگه‌ تموم شد . 

خیلی سریع و شلوغ پلوغ ، استراحت و تفریح زیادی هم نداشتم . 

امروز نشستم پای ته مونده طراحی هام و تمومش کردم . مقنعه های شسته رو اتو کردم . کیف مدرسه رو ردیف کردم . کمی ریخت و پاش جمع و جور کردم . سفره هفت سین رو جمع کردم . و فردا میرم که کار و روتین همیشگی رو شروع و ادامه بدم . 

امیدوارم امسال هم بتونم مثل پارسال و بهتر از اون تغییرات مثبت زیادی در زندگیم ایجاد کنم . 


دو روز پیش دختر دایی که از کانادا بعد شش سال اومده بود ، با دایی بمون سر زدن . چقدر از دیدن هم خوشحال شدیم . دایی چقدر دلش گرفته بودن که دخترش باز دو روز دیگه داره میره . دیروز پرواز داشت . برای خواهرم یه ست بلوز شلوار ، برای من یه رژ کلینیک آورده بود . ما هم کادوهاش از قبل آماده کرده بودیم ، من براش یه کیف خریدم و خواهرم یه پیراهن و کتاب بش کادو داد . به امید دیدارهای بیشتر ...



ساره رو دارم کوک میکنم برای فردا ساعت ۶ صبح 

دهم فروردین

امروز ما و خواهر کوچیکه و پسر و همسرش رفتیم پیک‌نیک  بالاتر از امیدیه ، تو یه دشت پر درخت و سبز . احتمالا افتتاحیه و اختتامیه تعطیلات نوروزی م همین بود . خیلی خوب بود از اونجا که من عاشق هوای آزاد و طبیعتم . شش صبح بیدار شدم و کارا کردیم ، تو خونه صبونه رو خوردیم ، و ۹:۳۰ رسیدیم به محلی که همه تایید کنن و خواهر برادرم هم موذب نباشن ، حرف زدیم و هله هوله خوردیم ، دامادمون خودش ناهار و دعوتی رو ردیف کرده بود ، دل و جگر و گوشت و دنبه تکه کرد ، و همچنین جوجه ، و خودش نشست پای منقل به کباب کردن  ، خیلی زحمت کشید واقعا . خواهرم هم آمادگی های قبل و بعدش رو ردیف کرده بود ، ناهار خوردیم ، و چای و میوه و تخمه و آجیل . بعد هم بچه ها رفتن تیراندازی،  بطری آب میذاشتن و تیراندازی  کردن ، به منم پیشنهاد دادن ، راستش گفتم نهههه ، من نمیتونم تفنگ رو نگه دارم . داداشم و دامادمون گفتن ما کمک میکنیم نگه داری بیا امتحان کن ، منم رفتم و تیر زدم ، هدف هم که نزدم یه وقت فکر نکنید زدم تو خال . ولی چقدر سنگین بود وقتی حین پرتاب تیر ، برگشت تو قفسه سینه م ، ولی خب یه تجربه بود دیگه . قبل ۷ هم خونه بودیم . 

ما کلا آدمای کم حرفی هستیم ، اوج لذت و تفریح مون خوردن هست 

برای سفر رفتن مخصوصا تو نوروز بخاطر شلوغی های زیادی ، همیشه مشکل داشتیم و داریم . برای همین حسرت یه سفر نوروزی تا حالا همیشه به دل‌ من مونده . ولی با توجه به بیشتر شدن مشکلات جسمی بچه ها ، منم این آرزو و خواسته رو دارم هی کمرنگ تر میکنم ، یه جورایی خودمو به پذیرش میرسونم . هرچند که سفر تو این روزا واقعا خاصه . 

تا اینجا تعطیلات شلوغ و خسته کننده ای داشتم ، با اینکه مهمان سنگین نداشتیم . اما کارا زیاد بود . و میشه گفت هر روزم با کمردرد و پا درد گذشت . چند روز دیگه هم باید دوباره بریم مدرسه 


ولی مشغول بودن بهتر از بیکاری و فکر بیخود کردنه . 

زمان به سرعت میگذره و ما آدما تو حسرت ها و خواسته هامون جا میمونیم ، البته نه همه مون . اما باید همیشه رو به جلو رو نگاه کرد و گام های بزرگ برداشت و امید تنها محرکِ من بوده . و همچنان خواهد بود . 

هفتم فروردین

دیروز داداش و عروس خواستن برن بازار برای خرید یه رگال که تو اون اتاق کذایی من بذاریم که بشه مرتب ترش کرد ، درحال حاضر بیشتر وسایل دم دستی عروس تو همون اتاقه . عروس گفت بیا بامون یه دوری بزن ، گفتم نه شما برید تنها باشید ، راستش دوس ندارم کسی رو با حضورم معذب کنم ، گفت این چه حرفیه مگه میخوایم چکار کنیم بپوش بریم . منم پوشیدم.  یه مغازه که مثلا اصل مکان رگال بود رفتیم و نتیجه نگرفتیم برای خرید . 

بوی کباب به دماغ مون رسید ، گفتن پایه اید بریم جگرکی  ،  رفتیم سمت ورودی شهر که کباب و جگرکی خیلی خوبیه . روی تخت ها تو محوطه آزاد نشستیم ، تا سفارش مون آماده شد و جاتون سبز خیلی چسبید ‌. بعدم برگشتیم خونه . 


عروس خیلی اصرار داره بریم اصفهان،  اما بازم بخاطر شرایط ناجور خواهرم و مشکلات برادرم ، برنامه کنسل شد . خواهرم گفت تو برو باشون ، گفت حتی اگه ازت عذرخواهی کنم نمیری ، گفتم نه نمیرم . 


امروز عروس و داداش رفتن سمت هندیجان برای دید و بازدید خانواده پدری عروس.  


منم تو خونه میرم میام ، چندتا از طراحی هام مونده هنوز . 

کمر و پاهام همچنان درد میکنن اما خب خیلی کمتر . 

کار خاص و مفیدی نکردم . میدونم چشم به هم بزنم باز باید ۶ صبح بیدار شم و همش کار و کار . اما الان کار لذت بخشی انجام ندادم برای رفرش کردن خودم . 


سومین روز فروردین

امروز با کمردرد شروع شد و حتی نتونستم ورزش کنم . از اونطرف هم دامادمون با داداشم برنامه نصب کولر راه انداختن و همین باعث شد دوباره  اون اتاق کوچیکه رو به هم بریزیم  و انتقال یه چیزایی به آشپزخونه باعث شد خود آشپزخونه هم بهم ریختگی پیدا کنه . یعنی قشنگ انگار کل خونه رفته بود تو مرحله خونه تکونی اسفندماه . 

بارون هم ریز و قشنگ میبارید ، با عروس برای ناهار رفتیم دنبال خریدهای سالاد الویه ، اکثر مغازه ها و سوپری ها بسته بود و به زور تونستیم پیدا کنیم . برا خودمون ریلکس زیر بارون راه رفتیم ، من کمرم درد میکرد اصلا عین یه خط کش حس میکردم کل بدنم خشکه . ناهار رو اوکی کردیم و نصب کولر تموم شد ، و کولر قدیمی رو قراره اونور خونه نصب کنیم . بعد ناهار یه ساعتی خوابیدم و دوباره بلند شدیم به جمع و جور کردن ، خوبه عروس کنارمه وگرنه خیلی خسته و کلافه میشدم . لابلای کار ، حرف میزنیم ، میخندیم و گاهی شنگول بازی درمیاریم . 

حالا اتاق کوچیکه کمی راه نفسش باز شد ، مرتبش کردیم ، انگار یه کوه از سر دل من برداشته شد .‌ چقدر فضای خالی آرامش آدم رو بیشتر میکنه واقعا . و چقدر انباشتگی حال آدم رو بد میکنه .

کلا بچه های ما پایه بخور بخور هستن ، هی ناهار چی بخوریم هی شام چی بخوریم ، وااایییی  چقدر لاغر شدن و رژیم گرفتن سخت میشه . به دوستم سارا پیام دادم یه سری حرکت جدید برام فرستاده ، راجب حلقه هولاهوپ هم ازش پرسیدم ، گفت اونم خوبه بخری به شرطی که درست استفاده کنی که به مهره ها کمرت آسیب نزنی . 

سال شلوغی رو شروع کردی ساره جون ، امسال بجای دویدن باید پرواز کنی خاااانننممممم .

شروع شلوغ

دو روز شلوغی داشتم اول سالی . دیروز که سال تحویل بود ۵:۳۰ بیدار شدیم و آماده شدیم و پای سفره نشستیم . بعد سال تحویل و عکس گرفتن ، صبونه رو با هم خوردیم . بعدش خواهر کوچیکه و همسر و پسرش اومدن و یه دفعه تصمیم گرفته شد ماهی بخریم کباب کنیم دورهمی بخوریم . عروس و داداش رفتن ماهی خریدن و هر کدوم یه کاری پیش بردیم . جاتون سبز خیلی خوشمزه شده بود و بعد ناهار گیج شده بودیم ، یه ساعتی هم خوابیدیم . عصر عمو و خانمش آمدن عید دیدنی . 

امروز هم برای بابا ناهار پختیم ، از صبح گیر کارا بودم ، خیلی خسته م و پاهام درد میکنن ، شیرینی ماه رمضونی پختم و عالی شد . یه کیلو و سیصد گرم آرد رو خمیر کردم و بعد هم سرخ کردم . عروس هم یه مقدار کمک کرد . پدر و مادر و خواهر کوچیکه ش هم اومدن عید دیدنی،  پدر عروس مرد خیلی خوب و خاکیه ، به همه مون عیدی داد که واقعا دور از انتظار بود و خیلی ارزشمند.  مامان حلیم هم پخته بود و دم افطار ظرف کردیم و دادیم بیرون . 


ورزشم رو میخوام تو این تعطیلات برسونم به هر روز.  


میترسم با این برنامه های بخور بخور عیدانه ، لاغر نشم بلکه چاق هم بشم . اما باید با ورزش کنترل کنم . 


یه طراحی انجام دادم اما ازش راضی نیستم.  حس میکنم خسته طراحی شدم . و دوس داشتم  عیدم به استرس کار و تکالیف طراحی نگذره . 

به خودم میگم میخوای موقتا انصراف بده ، اما میبینم دو ماه دیگه مدرسه تموم میشه و بازم باید ادامه بدم . پس به  تلاشم ادامه میدم .‌


خوابم میاد . شب بخیر .