این منم از فرط خستگی .
شاید دلتون بخواد بدونید چطور تفریح کردم اما...
تا دیروز دم غروب من و خواهرم تنها بودیم . ناهار یه چی داشتیم گرم کردم و غذا نپختم ولی برای شب خرید کردم که پاستا درست کنم . جاتون خالی خیلی هم خوشمزه شد . داشتیم میخوردیم که خواهر اهوازی پیام داد که من دارم میام یعنی خواست سورپرایز کنه ولی شوک شدیم البته عید هم نیومده بود . دیگه تند و تند شام پختم براشون .
امروز هم از صبح تا همین حالا تو آشپزخانه بودم . غذا پختم . نون خامه ای خواست خواهرزاده م ، پختم تازه کارم تموم شده باید برنامه شام رو راه بندازم. خیلی خسته م .
اینم از تنهایی و تفریح خونگی من . معمولا تو تنهایی ها مرتب کردن کمدم و در آوردن بعضی چیزا برای دادن خیلی بم لذت میده . معمولا هر بار تنها میشم حتما کمد تکونی دارم . ولی این دفعه فرصتش پیش نیومد. دوس داشتم برم خونه دوستم ناهار یا شام اما نشد اشکال نداره.
بازم بد نبود از یه چیزایی بهتر بود .
ما معمولا عیدها مسافرت نمیریم بخاطر شلوغی جاده ها و شرایط ویژه ای که داریم که هر جا نمیتونیم بمونیم. یا بریم . بخاطر همین اون داداش متاهله برنامه سفر رو بعد عید راه میندازه. اگه یادتون باشه پارسال اردیبهشت ما رفتیم شمال . بریم نریم از اول عید شروع میشه تا آخرش. ولی داداشای تو خونه خیلی شاکی بودن که معطل مهمانها و تصمیمات دیگران موندن. آخه اون بیچاره ها هم تفریحی ندارن همش میرن مغازه و نیاز به تنوع دارن و بازسازی. خلاصه از اونجایی که رفتن جمع ما جور نشد و
دیروز داماد بزرگه اومد و کلیییی واسطه گری و التماس کرد تا آقا و مادر راضی شدن باش برن . این دو داداش هم امروز با خواهرزاده م رفتن شیراز . سه چهار روزی و برگردن. خیلی هم ناراحت من بودن که درنیومدم بم گفتن تو بیا بامون بریم ولی من که نمیشه خواهر تنها بذارم نرفتم. البته اون به من گفت اگه میخوای بری برو من میگم اون یکی خواهر بیاد پیشم . اما راستش من تو جمع سه تا پسر و با دغدغه موندن خواهر خیلی فکرم آزاد نمیشد. تو خونه میمونم و از تنهایی که داریم لذتی میبرم .
با مرتب کردن کمد و آشپزی و اگه حسش بود شیرینی پزی یا نقاشی. و از اینکه کسی دور و برم نیس غر بزنه.
دارم سعی میکنم ذره ذره بارم خودم رو بسازم. ..
رابعه ، ریحانه ، زینب ،عابر ، نرگس ، هدی و مهدیه عزیزم میخواستم یه تشکر ویژه و خیلی خیلی خاص از ته قلبم تقدیم تون کنم . تقدیم دل بزرگ تون ...
مرسی از اینکه همیشه همراهم هستید .
بخدا شرمنده محبت هاتون و صبرتون تو دوستی با خودم هستم . از اینکه اینقدر تحملم میکنید.
ملامتم نمیکنید. ..
شاید گاهی براتون خسته کننده بشم منو ببخشید طوری شدم که همش دلم میخواد اینجا بیام حرف بزنم .
الهی هرچی میخواید به بهترین شکل براتون پیش بیاد .
مینا ، طلوع ، زهرا و تیلوی عزیز از شما هم که روشن هستید ممنونم الهی همیشه تو زندگی تون روشن و پر نور باشید .
طلوع جان ممنونم از محبتی که بم داری . کامنت هات بستی نمیدونستم کجا جوابت بدم . امیدوارم حال دلت و حال خانواده ت خوب باشه و شاد باشید. مرسی از دعاهات عزیزم.