تفریح خونگی

ما معمولا عیدها مسافرت نمیریم بخاطر شلوغی جاده ها و شرایط ویژه ای که داریم که هر جا نمیتونیم بمونیم.  یا بریم . بخاطر همین اون داداش متاهله برنامه سفر رو بعد عید راه میندازه.  اگه یادتون باشه پارسال اردیبهشت ما رفتیم شمال . بریم نریم از اول عید شروع میشه تا آخرش.  ولی داداشای تو خونه خیلی شاکی بودن که معطل مهمانها و تصمیمات دیگران موندن.  آخه اون بیچاره ها هم تفریحی ندارن همش میرن مغازه و نیاز به تنوع دارن و بازسازی.  خلاصه از اونجایی که رفتن جمع ما جور نشد و

دیروز داماد بزرگه اومد و کلیییی واسطه گری و التماس کرد تا آقا و مادر راضی شدن باش برن . این دو داداش هم امروز با خواهرزاده م رفتن شیراز . سه چهار روزی و برگردن.  خیلی هم ناراحت من بودن که درنیومدم بم گفتن تو بیا بامون بریم ولی من که نمیشه خواهر تنها بذارم نرفتم.  البته اون به من گفت اگه میخوای بری برو من میگم اون یکی خواهر بیاد پیشم  . اما راستش من تو جمع سه تا پسر و با دغدغه موندن خواهر خیلی فکرم آزاد نمیشد.  تو خونه میمونم و از تنهایی که داریم لذتی میبرم   .

با مرتب کردن کمد و آشپزی و اگه حسش بود شیرینی پزی یا نقاشی.  و از اینکه کسی دور و برم نیس غر بزنه. 

دارم سعی میکنم ذره ذره بارم خودم رو بسازم. ..

خوانندگان خاموش

رابعه ، ریحانه ، زینب ،عابر ، نرگس ، هدی و مهدیه عزیزم میخواستم یه تشکر ویژه و خیلی خیلی خاص از ته قلبم تقدیم تون کنم . تقدیم دل بزرگ تون ...

مرسی از اینکه همیشه همراهم هستید .

بخدا شرمنده محبت هاتون و صبرتون تو دوستی با خودم هستم . از اینکه اینقدر تحملم میکنید.

ملامتم نمیکنید. ..

شاید گاهی براتون خسته کننده بشم منو ببخشید طوری شدم که همش دلم میخواد اینجا بیام حرف بزنم .

الهی هرچی میخواید به بهترین شکل براتون پیش بیاد .

مینا ، طلوع ، زهرا و تیلوی عزیز از شما هم که روشن هستید ممنونم  الهی همیشه تو زندگی تون روشن و پر نور باشید .

طلوع

طلوع جان ممنونم از محبتی که بم داری . کامنت هات بستی نمیدونستم کجا جوابت بدم . امیدوارم حال دلت و حال خانواده ت خوب باشه و شاد باشید.  مرسی از دعاهات عزیزم.

13 فروردین

اینکه سالهای پیش هم مثل امسال گذشته بماند...

کل تعطیلات تو خونه گذشت و هیچ کدوممون بیرون نرفتیم.  حتی آقا و مادر . چون به دلایل غیرمنطقی و لج بازی ماشین رو روز 29 فروخت و اولین غصه سر سفره هفت سین به دل همه مون نشست.  مهمان داری کردم تا رسیدیم به امروز . از برنامه های نقاشی فقط تونستم به زور یه ماشین طراحی کنم .

سفره هفت سین رو امروز از تو ویترین جمع کردم . غصه دیگه ای توش بود . اینکه یه سفره پهن شد و جمع شد بدون اینکه هیجان و شادی و نویی و تازگی توش حس بشه . خیلی ناراحت کننده ست . هزینه کنی برای شاد شدن اما ...

مانتو و کفشی که هنوز نپوشیدم و بخاطرشون دعوا شد و هنوز تو کمد هستن تا برم سرکار و بپوشمشون. 

به این فکر رسیدم که هدف از زندگی چیه واقعا . زندگی ای که هیچ تغییر مثبتی توش اتفاق نمی افته یه زندگی نباتیه. 

امیدوارم هیچ کس زندگیش مثل ما نباشه. 

غصه و عذاب وجدان از شرایطی که بین من و آقا ایجاد شده نمیذاره حالم رو به بهبود بره .

از رفتن هم خبری نیست چون همه مخالفت خودشون رو به دلایل مختلف ابراز کردن که بعضی هاش منطقیه و بعضی هاش نه .

فعلاروزگار سر میکنم تا ببینم کی تموم میشه. ..

روز پدر و عشق تاریخ گذشته

فردا روز پدر و من در دورترین فاصله از رابطه پدر و دختری قرار گرفتم . فاصله ای که فرسنگ ها دوری و درد توشه.  فاصله ای که پر از خاطره های دردناک و زخم های مرحم نخورده ست .

من به این حال بدی که توش هستیم کاملا آگاهم.  حال بدی که دیر یا زود فقط پشیمونی ش برای من میمونه . من خودم رو میشناسم زود خورد میشم تو خودم و پر میشم از ملامت روزهای رفته...

بارها و بارها تو این نقطه قرار گرفتم . نقطه‌ای که هر بار شعاع تنفرش بیشتر شد .

روزای خوبی رو شروع نکردیم و من این مدت به زور کمی خوردم و به زور خوابیدم و به زور بیدار شدم.  نه مویی شونه زدم و نه مرطوب کننده ای به صورتم مالیدم و نه حس شادی داشتم . مهمان داری کردم و ربات گونه حرکت...

میون این همه غصه نمیدونم قصه عشق نابهنگام قدیمی رو کجای دلم جا بدم . عشقی که حالا زبونه زده و برملا شده و صاحبش به زبون اومده که مدتهاست عاشق منه . با همه بهت و تعجبم گفتم که دیگه دیر شده و کاری از دست من برنمیاد و با دلم مقابله کردم که بهش راه ندم . روندمش از خودم تا گرفتار دامش نشم .

و بسیار ناراحتم از این که تو زمان و شرایطی که من دنبال یه ناجی هستم که منو از بدبختی هام رها کنه ، عشقی پیدا میشه که از زمانش گذشته و دیگه الان به درد نمیخوره. 

چرا زودتر منو ندید . اگه دیده بود حالا من کنارش بودم و اینقدر حس بدبختی نمیکردم.  بعد از سالها حرفاش قلبم رو به تپش انداخت اما بش گفتم که فایده نداره . بش گفتم که نمیخوام اشتباه کنم و همه راهها رو به روش بستم .

چرا وقتی میشد من ازدواج کنم نشده . چرا آخه آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم. 

حکمت داستان زندگی من چیه .

از دردسر میترسم و پا تو این مسیر نمیذارم.  از خدا میخوام نگاهی به دلم بندازه و راهی برام باز کنه که قلبم به درد اومده.  نمیخوام بلغزم.  دلم میخواد زود یه راهی باز بشه .

روز پدر رو به آقای پدری که اومدن و کامنت گذاشتن برام تبریک میگم و به همه پدرهای خوبی که طعم عشق رو به کام فرزندشون ریختن و آغوش براش باز کردن ...