امروز که خونه م . جارو کردم و گردگیری. حمام و لباس شستن . حالا هم میخوام بشینم کمی آناتومی کار کنم . راستی جلسه قبل اسکلت سر رو شروع کردم. هر مرحله جذابیت و شیرینی خاص خودش رو داره . کلا حال آدم خوب میشه .
داداش رفت دکتر اما چون هنوز خونریزی داشت البته نه زیاد ، ولی فقط پانسمان عوض کردن و گفتن تا هفته دیگه بازم باید بره چکش کنن که اگه خوب شده بود بخیه ها بکشن.
از تو خونه نشستن خسته ش شده . مخصوصا که کل روز آقا درحال تولید صداهای اضافی و گیر دادن و آزار روحیه.
میگه شما چطور تحمل میکنید ما مغازه ایم کمی نفس میکشیم.
حتی گفت کلاه میذارم سرم و میرم مغازه، ولی بش گفتیم حق نداره این کارو بکنه . یه وقت از فرط خستگی و ضعف حالش بد بشه . فعلا خونه نشین شده . ولی حالش خوبه خدا را شکر.
منم خوبم . دارم رو خودم بازم کار میکنم که عصبانی نشم و اگرم ایرادی هست تا حد امکان تحمل کنم . این چالش کلاس یوگاست که مربی مون خواسته . هرچند که بش گفتم برای من خیلی سخته . اما به خودم گفتم تلاش که میتونم بکنم . حالا نتیجه ش اگرم عالی نشه اما حتما برای خودم خوبه .
امروزم یه روز دیگه ست و زندگی پیش میده .
امروز رفتم یوگا . شاواسانا نموندم. دیگه هم نمیمونم که دیرم نشه . در همین حد استفاده و لذتم میبرم ، دلهره هم نمیگیرم.
حال داداشم خوبه فعلا تو خونه ست و مغازه نمیره .
از دیروز تا حالا و کل تایم یوگا صحنه رو زمین افتادن و موندنش یادآوری میشد و درد تو تمام وجودم جریان پیدا میکرد . حالا تا یه مدت این صحنه باعث زجرم میشه .
ولی حالم خوبه . خدا را شکر که دست و پاش نشکست. اقلا الان هنوزم میتونه راه بره و وابسته تر نشده .
اینم یه اتفاق بود دیگه پیش میاد .
خدا به همه سلامتی بده .
چند روز نتم خیلی قطع میشه . به زور میتونم وصل بشم .
امروز نتونستم بیام هم بخاطر نت بود . هم بخاطر مشکلی که برای داداشم پیش اومد . همون داداشم که مشکل داره .
از دیروز آقا و مامان برای فاتحه خونی رفته بودن شهر دیگه و ما تنها بودیم تا امروز عصر .
دیروز عصر خواستم یه قرار با دوستم اوکی کنم بریم بیرون که نشد چون بچه خواهرم گفت خاله برامون لازانیا درست کن برای شام ، منم دلم نیومد نه بگم و از برنامه تفریح خودم گذشتم و جاتون خالی لازانیای بسیار خوشمزه ای پختم و خوردیم و مشغول بقیه کارها بودم .
امروز داداشم میخواست بره مغازه و تو حیاط خونه خورد زمین و از شدت ضربه ای که به سرش خورده بود کلی خونریزی کرد . ما فقط صدای افتادن چیزی رو شنیدیم. اون داداشم رفته بود تو مغازه و این داشت میرفت . رفتم دیدم بیچاره خورده زمین و زیر سرش کلی خون اومده . نمیدونید چی شدم . تندی کمکش کردم بشینه و دویدم داخل پنبه بیارم و به داداشم زنگ بزنم بیاد داخل . داداشم مشغول بود . پنبه گذاشتم رو زخمش و دویدم با لباس خونه سمت مغازه و با اشاره کشیدمش خونه . اومد دیدش و بلندش کرد . اوردیمش داخل و چند بار پنبه سرش عوض کردم . داداشم تو مغازه گیر کارشناس تعمیرات اینترنت بود و نشد بیاد دیگه داخل . برای همین من همش دم داداشم بودم و هی پنبه ش عوض میکردم و گریه میکردم که چرا این طور شده . نمیتونستم حالش رو ببینم. و چیزی که نگرانم میکرد این بود که هر دو دقیقه یه بار ازم میپرسید من کجا افتادم ، چرا اینطور شدم . خیلی ترسیدم گفتم نکنه فراموشی گرفته . اونم تو شک بود و سعی میکرد اتفاقات گذشته رو مرور کنه . ضربه سمت چپ سرش بود و پارگی ایجاد شده بود . آب قند و شربت دادم که فشارش نیفته و لباس پوشیدم تا اون داداش بیاد ببریمش دکتر . حتی غذا هم نپختم . تا داداشم اومد و گفت تو نمیخواد بیای خودم میبرمش. بردش و منم گفتم غذا درست کنم بیاد بخوره . تند و تند مرغ و برنج پختم و کارای ناهار کردم تا برگشتن . 4 تا بخیه خورده بود و سرش پانسمان کرده بودن . خدا را شکر حافظه ش مشکل نداشت و نداره . اولش هم بخاطر ضربه گیج بوده .
ناهارش خورد و خوابید و من جمع و جور کردم و ظهر کمی خوابیدم تا موقع سرکار رفتن . من وقتی میرم اون خواهرم که متاهله بیشتر وقتا عصر میاد خونه مون . دیگه نگرانی م کمتر بود .
این بیچاره نگران بود که الان آقا میاد بخاطر این اتفاق به همه مون حرف میزنه . بش گفتم اصلا مهم نیست. اومده بود و ظاهرا از ناراحتی گریه کرده بود . ولی گریه ش اصلا به دل ما نمیشینه هیچ وقت. شایدم تهش محبت باشه . اما این چه محبتیه که فقط وقتی بلایی سرمون میاد یا از خونه خیلی دوریم، گل میکنه .
بعد هم کلی دعوا مرافه و گیر الکی به همه و به مامان.
سه روز دیگه بخیه ش باز میکنن .
بازم امروز یقه خدا رو گرفتم . چقدر بد شدم من . گفتم به خدا خب تو که میدونی این به زور خودش میرسونه چرا حواست بش نبود که اینجور نخوره زمین . خب چرا مواظبش نبودی .
خاری بره تو پاشون من زودترشون فنا میشم .
منو ببخشید که شدم صفحه حوادث .
سلام دوستان خوب من . صبح تون بخیر .
یه دنیا دوستون دارم .
مرسی که اینقدر خوبید .
مرسی که کنارم هستید .
فعلا خبر خاصی نیست و در امن و امان. یه مدت پیجم خصوصی بمونه بعد شاید باز عمومی ش کنم . هر مورد مشکوک هم که بم پیام بده راحت بلاکش میکنم . مگه قراره چی بشه .
کلی از خودش تعریف داد . از شخصیت ش و از اصالت ش . من اینم من اونم . عاشق هنرمندی تو شدم . اهل مزاحمت نیستم . نیت م خیره . اوووو . بعد آخرش چطور خودش نشون داد فقط چون بلاکش کردم. آدم نمیدونه چی بگه .
امروز تعطیل شده . منم گفتم بمونم خونه نقاشی کنم .
بازم میگم خیلی دوستون دارم.
چون بلاکش کردم هرچی از دهنش دراومده بم گفته . بدون اینکه بپرسه چرا بلاک کردم . به میگه چون ازت خوشم نیومده بلاک کردی ... نوشته چه آدمای دروغگویی پیدا میشه . نوشته بروووو بابا . لیاقتت همینه که هستی . کلی بی ادبی کرده . من ترسیدم چیزی بگم از جای دیگه بیاد اذیتم کنه . فقط یه جمله نوشتم چون کاری نمیتونم بکنم براتون دلیلی برای این ارتباط نداشتم .
واقعا چقدر بی ادب بود .
داغ بذارم رو دستم دیگه به کسی اینترنتی آشنایی بدم . گور بابای هرچی نامرد . منم خدایی دارم . بخواد بشه تو واقعیت میشه . نخواد بشه هم به درک . والا موندم چه کنم .
کمکم کنید . میترسم از اکانت دیگه ای دوباره بیاد . فعلا پیجم پرایوت (خصوصی ) کردم . تا ببینم یا یکی دیگه بسازم یا دیگه همین طور خصوصی بمونه که هرکسی نیاد پیجم.
آخه چرا اینقدر بم توهین کرد . بخدا هیچی بش نگفتم و فقط بلاکش کردم .
دیروز چقدر دم از شخصیت و مردانگی ش میزد .
آخه مگه زوره. شاد دلم نخواد برات کاری کنم . اصلا مگه من بنگاه ازدواج م . من اگه عرضه داشتم برا خودم یه کاری میکردم نه برای تو غریبه که نمیدونم کی هستی .
وای تا میام خوب بشم یه چیزی میشه .
بچهها اگر راه کاری دارید زود بم بگید .