پر پر میزنه قلبم

بچه‌ها خیلی دلم عاشقی میخواد . حتی اگه ازدواج توش نباشه .

دلم حضور یه مرد تو قلبم رو میخواد . یکی که پیام هاش ، دیدنش دلم رو بلرزونه. 

یکی که برای دیدنش لحظه شماری کنم .

دلم شیطنت های دخترونه و عاشقونه میخواد .

یه حسی دارم که توصیفش سخته .


من اینجا از همه حس های وجودم مینویسم که درون منم بفهمید چه خبر میشه .

نمیدونم چرا پرنده دلم بال بال میزنه و دلش پرواز میخواد.

حالا هرچی که باشه اما باید ازش حرف بزنم تا سبک بشه .

حسش مثل عاشقی های خام و شیرین نوجوونی و جوونیه. 

اصلا دلم آروم نشد . حس میکنم اعماق قلبم خیلی تشنه ست به این راحتی آروم نمیشه .

هورا نقاشی

امروز یوگا نرفتم . هم چون هزینه ندادم فعلا . هم چون دیروز مربی مون بخاطر زمان بندی و عدم رعایت حقوق دیگران ناراحتم کرد و دیر رسیدم خونه.  هم چون بدنم کمی کوفته ست . و هم فرصتی میخواستم که برم فرهنگسرا و نقاشی کنم .

استادم با مسئول فرهنگسرا صحبت کرد که من میرم اونجا تمرین میکنم کسی بم گیر نده . دیگه امروز با خیال راحت نشستم و همینطور که آهنگ گوش میدادم نقاشی میکردم . تونستم تو دو ساعت 5 تا آناتومی بکشم.  یعنی من جام خوب باشه کلی میتونم کار کنم و پیشرفت کنم و اینقدر استادم نخواد بگه بیشتر کار بیار . برای این شنبه تا الان فکر کنم 8 تا آناتومی دارم . فردا صبح هم خونه م میتونم ایشالا حداقل دوتا بکشم .

تو خونه کارایی نقاشی م پایین میاد . چون تنش ها زیاده .

فقط خدا کنه شنبه دیگه آموزش چهره رو شروع کنه . دلم میخواد برم تو کارای جدید. 


کمی از کلاسام بگم ...

چقدر جای تیلو تو بلاگ اسکای خالیه .

هرجا هست خوش باشه انشاءالله.  من که نبودش خیلی حس کردم .


امروز رفتم باز یه سری وسیله نقاشی گرفتم و ته مونده حسابم رفت برای این خرید ولی برام لذت بخش بود .

یه کادو هم خریدم برای یکی از دوستام که به تازگی بچه دار هم شده و دارم برنامه میریزم که برم پیشش.  البته بازم باید از یوگا بزنم و به جاش برم خونه دوستم . چون عصرها اصلا نمیتونم جایی برم . وقت هزینه یوگا و ترم جدید نقاشی هم رسیده و من فعلا منتظر حقوقم.  دو ماه یه صندوق 50 تومنی با مجموع 700 تومن شرکت کردم که پولی بیاد دستم . اما شانس یار نبوده فعلا . البته داداشام و خواهرم گفتن اسم ما دراومد میدیم به تو . چون پول رو لازم نداریم ولی هنوز اسم اونا هم درنیومده. 


این روزا با شاگردام بیشتر خوش میگذرونم لابلای درس دادن و درس پس گرفتن . ناگفته نماند که تو کارم خیلی جدی هستم .

ولی دوستی هم زیاد با شاگردام دارم . چند روز پیش داشتم یه جمله یادشون میدادم . یکی از شاگردا نمیتونست کل جمله رو درست بگه . گفتم مسابقه میذارم هرکس تونست سه بار سریع جمله رو بگه مثبت میگیره . اینقدر خندیدیم اینقدر خندیدیم که خدا شاهده اشکم سرازیر شد . خیلی وقت بود اینجور نخندیده بودم . کلی بمون خوش گذشت.  تا اون شاگرد تونست جمله رو درست بگه .

یه ایده جدید هم برای آموزش حروف به بچه‌ها بکار بردم که استرس املای تو برگه نداشته باشن . رفتم شن خریدم و یه سفره تو کلاس رو میز پهن میکنم و ازشون میخوام حروف رو با انگشت شون روی شن حک کنن . تجربه خیلی خوبی بود چون میگفتم فکر کنید لب ساحل هستید . کلی هم از شن بازی خوششون اومد . رئیس م در مرحله اول خیلی ازین کار خوشش اومده . میخوام جوانب کلیش بررسی کنم اگه اجازه داد یه میز نوری درست کنم که توش چراغ روشن بشه و هرچی بچه‌ها با دست و شن انجام میدن قشنگ تر خودش رو نشون بده .

راستی خواهرم یه مثنوی مولوی داشت که نمیخواستش گفت نمیخوای به کسی کادوش بدی برش دار . منم پولش رو با اصرار دادم و بردمش برای رئیس مون . خیلی تعجب کرد و تشکر کرد.  راستش این همه سال گذر از کم کاری هاش ولی هیچ وقت کادوی خاصی بش نداده بود به غیر از سوغاتی سفر شمال یا مشهد   . خودم دوس داشتم که هدیه ای بش بدم .

دیگه جونم بگه براتون که خیییییییلی وسایل نقاشی و طراحیم دوس دارم . و همش دلم میخواد برم بخرم .



اگه کتابی خوندید که به نظرتون خیلی قشنگ بوده و به روحیات من میخوره بم معرفی کنید تا بخونم . اگه خواهرم داشته باشه ازش میگیرم یا از کتابخانه امانت میگیرم .


تا بی نهایت بد ..

امروز رفتم نقاشی . کلاس تو فضای عمومی جشنواره کودک تو فرهنگسرای شهر برگزار شد که کلاس امروز کنسل نشه . خیلی سر و صدا زیاد بود . استاد هم انگار تمرین دوره ای میداد . مدل اشیاء زنده داد و دو کار کشیدم و یه مدل دست کشیدم .

یه دونه آناتومی چهار نفره هم داشتم که اونو رفع اشکال کردیم .

طرح هفته پیش رو هم که برده بود اصلاح کنه اصلا دست نزده بود . راستش کمی شاکی شدم ولی دیگه چی بگم .

دیروز یه لحظه از سردرد دراز کشیدم و آقا منو دید و کلی بم حرف زد که چرا دراز کشیده.  چرا مریض . بخت نداره .

دلش اصلا نسوخت که حالم خوب نیست بلکه نمک رو زخم های وجودم تا تونست ریخت . چقدر این مرد میتونه بد باشه و تا کی .


مردم آزاری

دیروز اینقدر دیر رفتن . ساعت 11.30 بود البته تقصیر اون شوهرخواهرم بود که دیر اومدن دنبال شون تا رفتن مهمانی.  من فقط رسیدم تااومدن داداشام ناهار آماده کنم . نه نقاشی کردم و نه جارو . ظهر میخواستم جارو کنم دیدم بچه ها دارن فیلم نگاه میکنن گفتم صدای جاروبرقی مزاحم شون میشه . درنتیجه دراز کشیدم که بخوابم . اما از صدای تلویزیون نتونستم بخوابم . تا صدام دراومد و گفتم کمش کنید . آخرش خوابم نبرد .

بخدا تو زندگیم همیشه حواسم به دور و برم بوده . چه خودی چه غریبه . سعی کردم آزاری نرسونم. 

دیروز آقا قبل رفتنش چقدر غیبت میزبان رو کرد . خیلی ناراحت شدم ازش .

امروز هم اینقدر صدا درآورده و بلند بلند حرف زده که نتونستم بخوابم و الان سردرد شدید گرفتم . کجا ما به آرامش میرسیم معلوم نیست.  چون تو قبر هم نکیر و منکر منتظر نشستن .

قرص خوردم شاید خوب بشم .