یادم اومد چی میخواستم بگم .
برای طراحی مداد باید همیشه تیز باشه یعنی یکی در میون هی باید دست به کاتر و مداد باشی . خیلی وقت میبره . ولی وقتی مدادم تیز میکنم یاد کوک کردن ساز موسیقی میفتم. هر سازی قبل اجرا باید کوک بشه و کوک کردنش قلق داره . حالا منم هی باید ساز مدادم کوک کنم . این تفکر حس قشنگ تری بم میده .
من مدادم رو کوک میکنم تا ساز بزنه و روی کاغذم برقصه.
تا حد زیادی از کارو دیروز و امروز پیش بردم . ولی یه جاهایی خیلی اعصابم خورد میکنه بسکه ریزه کاری داره و جای خطوط و سایه ها رو حتی گم میکنم .
دعا کنید مهمان نیاد برامون که تا شنبه بتونم تمومش کنم .
ساز دلتون همیشه کوک کوک باشه .
مشغول طراحی ام . امروز خونه م البته فقط صبح .
اصلا یادم نمیاد اومدم چی بنویسم ...
یادم نمیاد . بذار یه چیز دیگه بنویسم .
رژیمم رو قطع کردم به دلایل زیادی . مثل مشکل رعایت خوردن یه سری چیزا . و چون این چند روز خیلی سرگیجه میگیرم ترجیح دادم با این حجم کاری که دارم انرژی روزم رو از ناهاری که میخورم تامین کنم . چون واقعا سه تا کلاس از 4 تا 8.30 بدون وقفه و استراحت بم فشار میاره .
برم بقیه طراحی م کار کنم اصلا یادم نمیاد چقدر بد .
امروز به جای یوگا رفتم کتابخانه یه گوشه دنج نشستم و طراحی کردم . میترسیدم کسی بم گیر بده که آقا اینجا گالری هنری نیس ،کتابخونه ست . اما خدا را شکر چون امتحانات بچهها تموم شده فقط سه نفری اونجا بودن و جای خالی زیاد بود . دو ساعتی کار کردم و اومدم . سر رام عرقیات میخواستم خریدم و اومدم خونه .
از صبح که یه ویدیو دیدم راجب اعتراضات بی آبی آبادان و تیراندازی که بشون میشد . چقدر وحشیانه تیراندازی میکردن انگار با دشمن روبرو شدن . نمیگن این آدما همونایی هستن که 8 سال از همه چیزش گذشتن . و حالا برای حق هایی که هیچ وقت برگردونده نشد تیر میخورن . چقدر بی انصافی ،چقدر ظلم و بی عدالتی.
الهی تیکه تیکه بشن...
خیلی ناراحتم برای خوزستان که همیشه ندیده گرفته شد و همیشه به هر اسمی زدن تو سرش اما یه عمر ازش نون و نفت خوردن . اینقدر ناراحتم که بگم کوفت شون بشه . اینقدر ناراحتم که حس میکنم شجاعت اینو دارم که مثل بقیه برم تو خیابون و بگم مرگ بر ....
هیچ وقت چنین حس و جراتی در خودم حس نکرده بودم همیشه ترسو بودم و میگفتم من یه گوشه قایم میشم و فقط غصه میخورم .
اما ویدیوی امروز خیلی درگیرم کرد .
درحالیکه من تو کتابخونه نشستم و مشغول طراحی هستم . هستن کسانی که تو خیابون خونشون برای آب ریخته میشه . دیر یا زود نوبت من و شهرم هم میرسه .
سال 60 به دنیا اومدم و غیر یکی دو تا صحنه از روزای جنگ چیزی یادم نمیاد . اما الان دارم ویدئو هاش رو هر روز میبینم تا برسم به جایی که از نزدیک ببینم.
یادم میاد سنگرهای تو حیاط خونه و مدرسه که توش قایم میشدیم. یادم میاد آجیرها رو . یادم میاد که وقتی هواپیما ها رو آسمون بالای خونه مون حرکت میکردن مامانم تند و با عجله سه تا چهارتا مون رو میکشید دنبال خودش و میرفتیم بیرون و رو زمین میخوابیدیم.
چقدر تو جنگ همین خوزستان درد کشید و زخم شد و آب داد و نفت داد و جون داد و خون داد .
هنوزم که هنوزه بیچاره سرپا نشد . از اون خونه خرابه ها و محله های جنگی متروکه بگیر تا آدمایی که هنوز ذره ذره وجودشان هر روز با آثار مونده از جنگ در حال جنگ .
اونوقت دست به بشکه های خالی و تو گرمای بالای 50 درجه با کمترین سلاح ، تو خیابون خیلی راحت خون شون ریخته میشه . اصلا انگار آدم نیستن حیوونن. انگار زیادی هستن و خون شون حلال . انگار خوزستان اضافیه و باید حذف بشه .
الهی تیکه تیکه بشن ...
امروز رفتم کلاس نقاشی بدون اینکه ذره ای کار کرده باشم . راستش استادم خیلی شاکی شد اما محترمانه ملامتم کرد. ازم خواست تا هفته دیگه کارو تموم کنم و بدون کار نگذرونم. همش دارم به این فکر میکنم چه معجزه ای صورت بدم تا تموم بشه . کلاس یوگا نرم بخدا نمیدونم .
من هنوزم عاشق شنبه هام حتی اگه استادم ملامتم کنه .
باید هر طور شده کارو این هفته تموم کنم . از هر کاری یه کم بزنم بدم به نقاشی . من الان باید آموزش چهره رو شروع میکردم اما متاسفانه این طرح عقبم انداخت .
تمام تلاشم رو میکنم.
آقا به اشتباه فهمیده بود که پنجشنبه مهمان داریم و مامان کلی غذا پخت و کلی انتظار کشیدیم و معطل شدیم و زنگ که زدیم گفتن ما قراره نبوده ناهار بیایم فقط گفتیم فردا میایم طرف تون .
من از مقداری از کارای صبح پنجشنبه عقب افتادم . ولی خوبه زرنگی کردم و برا گوشم رفتم .
امروز اومدن و ناهار خوردن . چون آقا بشون گفت من منتظرم بیاین ناهار . امروز منم جارو و گردگیری و لباس شستن و حمام داشتم . معطلی دیروز کم بود امروز هم یه جور دیگه معطلی و کار اضافی داشتیم .
دست به نقاشی هم نزدم موندم چه کنم .