فکر نمیکنم آدمی پیدا بشه که مهرماه حالش رو دگرگون نکنه ، کسی پیدا نمیشه که به خاطرات شیرین گذشته ش برنگرده.
من همیشه با مهرماه زنده تر میشم . و شروع پاییز رو تو دلم جشن میگیرم بدون اینکه بتونم برم تو هواش قدم بزنم و تو آغوشش عاشقی ...
اما اینجا روز اول پاییز هنوز هوا شرجی و گرم .
ساعت ها به عقب برگشته و من بی خواب تر . از 6.30 بیدارم . حالا هم 8 نشده ، صبونه خوردم و میخوام بشینم پای طراحی. و گفتم بیام پست بذارم . الان ساعت 7:57 .
یه دوست وبلاگی بم سفارش کار ترجمه داد و تو یه روزی که خونه بودم ، کار از خدا و اون دستم رسید . اون هلند و من ایران . میدونم که نیتش فقط محبت بوده که کاری برای من بکنه . من ارزش ها رو خوب درک میکنم . وگرنه هزار نفر بود که کار بش بده . ممنون مژده جان .
من میرم پای طراحی . میرم که هنر و عشق بریزم روی صفحه سفید زندگی . صفحه ای که من باید بتونم با دست و دلم ،زیباترین نقش رو بزنم و ماندگارترین خاطره رو بسازم . مهم نیست تنها هستم ، مهم این که امید توی دلم هنوز زندگی میکنه .
دلم یه پارک و یه نیمکت میخواد ، مثل پارک فخرآباد شیراز و نیمکتش. بشینم و کیف کنم از هوای خوبش . اما متاسفانه تو شهر کوچیک ما ، پارک هست ، اما آسایش نیس و تو پارک نشستن خیلی مفهوم قشنگی برای عابرین نداره . پارک ها کوچکن و خیلی سرسبز و بسته نیستن. نمیشه توشون خزید و گم شد . نمیشه عین مه پاییزی لابلای درختاش محو شد . و من میمانم و امید و آرزو . سه نفریم همیشه با هم ...
مدتیه که وقت کافی و تمرکز برای اینجا اومدن و نوشتن ندارم . شاید چون فکر میکنم خب حرفام تکراری شده و چیز تازه ای برای گفتن نمونده . با اینکه سه روز فرد رو باشگاه نمیرفتم اما روزا پشت هم و تند گذشت . شهریور برام خیلی زود تموم شد. تقریبا در طول هفته ، صبح ها بیشتر وقتم میره برای تمرین طراحی . حالا یا ویدیو نگاه میکنم یا کار میکنم . استاد حسابی شاکی شده که چرا اینقدر جلساتت بی نظم میگیری . و منم شرایط دستم رو توضیح دادم ولی کاملا قانع نشده . خیلی تو اومدن سر تایم کلاسم بدقول شده و جلسات آموزشی بیش از آنچه اولش گفته بود داره طول میکشه . و اینجور که پیداست من حالا حالاها باید وقت و هزینه میلیونی بذارم . 4 ترم گذشته هر ماه 240 تومن و من هنوز تو تمرین چشم هستم . با اینکه کلی پیشرفت داشتم و نکته جدید آموزشی نداشته . پرداخت اون همه هزینه برام امکان پذیر نیست و میخوام بشینم خودم کار کنم . فقط یه مشکل میمونه اونم اینکه من بتونم خودم رو مقید و منظم کنم و کسی رو پیدا کنم که برام فقط رفع اشکال کنه . چون پکیجی که خریدم آموزش هاش کامل و دقیق هست . و من تا همین حالا هم کلی چیز ازش یاد گرفتم. مثلا موی این طرح آخر رو من از آموزش پکیج زدم و آموزش استاد رو نداشتم اصلا . با روش استاد باید برای بینی و لب و گوش و مو ، هرکدوم حداقل دو ترم بگذرونم ترمی 240 تومن . به غیر از دوره های بعدی که میرسه به چهره . و من این کار آخر که براتون گذاشتم رو به میل خودم با زغال و کنته کار کردم . که وقتی فهمید دعوا کرد که چرا از زغال استفاده کردی درصورتیکه آموزش الان ما فقط با مداد ب 6 هست . ذهنم رو درگیر کرده که ادامه بدم باش یا نه . ولی فکر کنم جلسات این ترم تموم بشه دیگه باش کلاس نمیگیرم و خودم کار میکنم .
کلاسای آموزشگاه تموم شد. و فعلا خونه نشین میشم تا شروع ترم پاییز .
روز آخر کارم ، با اومدن خانواده دو تا از شاگردها و حجم رضایت شون ، فهمیدم که تونستم دو تا شاگرد ضعیف رو تا حد زیادی جلو بندازم و تغییر آموزشی خوبی درشون ایجاد کنم و این برای من یه پیروزی محسوب میشه که بتونم تغییر مثبت در شاگرد ضعیف و بی علاقه، ایجاد کنم . به حدی که کلی جلو مدیرمون تعریف کردن و ازش خواستن که ترم پاییز هم من مدرس فرزندشون باشم .
تو گروه دوستانم و پیش همکارام و شاگردام ، گفتم که آموزش خصوصی زبان و نقاشی میدم و منو به دوستاشون معرفی کنن .
امشب اصلا ورود به کوچه رو دوس نداشتم . چون کسی انتظارم رو نمیکشید. ناراحت وارد کوچه شدم و یاد لحظاتی که به سمتم میدوید .
نزدیک خونه دیدم با چند تا گربه دیگه داره غذا میخوره . باورم نمیشد . بش گفتم تووووو زنده ای ... و چک کردم ببینم خودشه که دیدم آره همون پیشی خودمه . پس اون گربه مرده دم در چی بود آخه با اون وضع . از نظر رنگ با گربه من یکی بود ولی تیره تر . منم فکر کردم شاید بخاطر مرگ ، تغییراتی کرده .
خلاصه الان خیلی خوشحالم . نازش کردم و گفتم خیلی مواظب خودش باشه . تمام وقت سر کلاس هی یادم میافتاد که چطور خودش رو لوس میکرد .
حالا هستش . و من خوشحالم . مامانم چقدر خوشحال شد .
ببخشید که شما رو هم ناراحت کردم .
ولی واقعا دلم میخواد بدونم چرا اون دو تا اونجوری مردن . یعنی کسی چیزی به خوردشون داده ؟ یا موش گازشون گرفته ؟ یا هر چیز دیگه . تو گوگل چیزی دستگیرم نشد .
امیدوارم پیشی ولم کنه بره اما مرگش رو نبینم .
مرگ یه حیوون اینجور آدم رو اذیت میکنه ، مرگ عزیز چه میکنه.
خدا نصیب نکنه و صبر بده .
همین رب ساعت پیش دیدم دم در خونه افتاده و مرده . مامانم با گریه اومد گفت گربه مون مرده ، رفتم دیدم دم در افتاده و چشمش از حدقه زده بیرون و چشم و دهنش پر خون .
کاش فقط یکی بود بم بگه دلیل مرگش چی بوده ، آخه پریشب یکی دیگه از گربه های کوچه با همین اوضاع افتاده بود وسط کوچه . خیلی ناراحتم و گریه کردم . دیگه سرگرمی ندارم و کوچه برام قشنگی نداره . صبح آوردمش داخل و بش آب و غذا دادم . حالش خوب بود . ولی حالا ...
چقدر بودنش منو خوشحال میکرد . حالا دیگه نیست.
آقا فرساد شما میتونید کمکم کنید ؟ دوس دارم بدونم چرا با این وضع مرده .