صبح سوار ماشین بودم که برم باشگاه ، ترافیک بالایی بود ، پیش خودم گفتم حتما جلوتر تصادف شده . خلاصه رسیدم باشگاه شنیدم که هواپیما تو شهر فرود اومده . حرف زیاد بود و نگرانی . کلاس تموم شد . اومدم خونه . متوجه شدم که پرواز تهران ماهشهر ، بوده که نتونسته رو باند خودش رو کنترل کنه ، چرخ هاش شکسته و سر خورده تو شهر . تا نزدیکی یه رستوران متوقف شده و واقعا هیچ آسیب و خسارتی به جا یا کسی وارد نشده .
فکر کن اگه وارد شهر میشد و همینطور سر میخورد ، چی به سر شهر میومد ... خدا رحم کرد. یه روز دیگه از مرگ قسر در رفتیم .
انگار عزرائیل تو ایران اورهول overhaul گرفته . تو یه هفته سه مشکل پروازی . وای اگه شهرمون میرفت زیر هواپیما یا منفجر میشد . من حالا اینجا نبودم که شرح ماوقع کنم .
کلاس یوگا امروز رو خیلی دوس داشتم و لذتش رو بردم. هنوز درحال شکرگزاری هستم و البته سعی به جذب پول زییییییاد.
دیروز گردنم اذیت بود و نتونستم نقاشی کنم . ولی به جاش نشستم پای ویدیوهای نقاشی . دلم میخواد همش کار کنم و زود طرح های جدید بزنم . اما خیلی هم سعی میکنم مراقب سلامتی م باشم .
یه هفته بود که همسایه نبودش و گفتم مسئولیت پیشی با ما بود . غذاش، جای خوابش و مراقبت های کلی . اونقدر هم لوس بازی درمیاره که دل همه مون رو برده . تو این یه هفته فقط دو شب تونستم قاچاقی تو اتاق پیش خودم و خواهرم تا نزدیکای صبح نگهش دارم تا آفتاب دربیاد و بتونه بره جای گرمی پیدا کنه . آخه همسایه شب ها تو خونه شون نگهش میداره یعنی خیلی هواشو دارن حتی تو تخت باشون میخوابه . همه پشتیبانی میکردن که آقا نفهمه . خوبیش اینه که هم باهوش هم آروم. اهل سر و صدا و میومیو کردن نیس مگه اینکه دسشویی داشته باشه یا گرسنه باشه یا بخواد بیاد داخل خونه . بش میگم برو تو جات بخواب و نازش کنم ، میره . ولی تمام وقت مراقبش بودم اصلا نتونستم بخوابم. دو تا در اتاق رو بستم و پاش بستم به سبدی که توش میخوابه . ولی شیطون بازش کرده بود و در طول شب چند بار جاش عوض کرد . کنار خواهرم ، پایین پای خواهرم ، وسط اتاق و آخر سر هم اومد تو رختخواب من خوابید که من مجبور شدم بخاطر اینکه بهش نزدیک نباشم زیاد ، رو زمین بخوابم. ولی اصلا عاجز نشدم و وقتی خوابش عمیق میشد با لذت نگاش میکردم و دلم ذوق میکرد براش . واقعا غصه هام آب میکنه . حتی خواهرم میگه : خیلی وقتا پیش میاد حال روحی م بد و میاریش داخل ، آرامش و انرژی خاصی بم میده .
صبح هم لقمه های کوچیک نون پنیر میگرفتم میدادم میخورد و شیر . خوردن پنیر رو تو خونه همسایه یاد گرفته . و ایشون علایق پیشی رو به من گفت منم اجرا کردم . صبح همچین خودش رو برام لوس میکرد و خودش رو بم میمالید که باورتون نمیشه. وجودش بین مون پر از حال خوب . اما فقط مشکل مون آقاست و بهداشت . حالا آقا باز بهتر شده نسبت به پیشی ولی دوستیش معتبر و قابل اعتماد نیست.
دیروز دوباره به من گفت که تو دیگه دختر من نیستی و برام ارزشی نداری . تمام وقت تو کلاس حرفش تو سرم تکرار میشد . با اینکه اولین بار نبود . به خودم میگفتم دیوونه چرا خودت اذیت میکنی اون کی برا تو پدر بوده که حالا از اعترافش ناراحت میشی . کی در حق تو پدری کرد . کی کنارت بود . و سعی کردم خودمو آروم کنم .
بگذریم. .. امروز صبح همسایه برگشت و من پیشی رو بردم اونجا که دیگه پیش اونا بخوابه و مراقبتش کنن . بقیه وقت هم اگه ما ببینیمش خب حواسمون بش هست .
یوگا رو یه جای دیگه که تعریفش زیاد کردن ، ثبت نام کردم. تا ببینم واقعیت چی هست . هم هزینه ش نصف چیزی که من میدادم و هم میگن مربی ش بسیار خوب و منظم هست . چون زیر نظر شرکت هست و مقررات خودش رو داره . البته من آزاد ثبت نام کردم. روزای زوج میرم .
این هفته قرار کلاس طراحی رو با مداد رنگی شروع کنم و آموزش دوره مدادرنگی رو بگیرم .
امروز خیلی کم آوردم وقتی رفتم داروهام بگیرم و پولش نداشتم . زنگ زدم برام پول آوردن . گفتنش مایه شرم . این همه کار میکنی همیشه هم دستت خالیه . تو این کشور درد و مرض رو نباید درمان کرد چون اونقدر هزینه ها زیاده که اشکت درمیاد و بیشتر مریض میشی . چقدر هم گریه کردم بخاطر این وضع . این بار کمی بیشتر حقوق گرفتم البته خیلی هم دیر . اما حالا همش داره خرج دکتر میشه . هربار کمی بیشتر درمیارم از اونور یه دردی میاد و همه پولا رو خرج میکنه . اینجاست که میگم کاش یه شوهر داشتم خرجم کنه . اینجاست میبینم دستم خالیه و هیچ کس رو ندارم . اینجاست که بازم جای خالی خدا پررنگ میشه .
یعنی میخوام پول جمع کنم گوشیم عوض کنم . ولی پول پیشم نمیمونه .
طرحم تموم شد تقدیم نگاه زیباتون.
بعد کلاسم رفتم جواب آزمایش بردم دکتر . خدا را شکر مشکل خاصی نبود ، البته شایدم خاص باشه . کمبود ویتامین های بی ، دی ، سی ، آهن (از A تا Z کلا کم دارم ) . تا سه ماه باید دارو بخورم و تغییرات رو چک کنم . فعلا خواب رفتگی از نظر متخصص داخلی به کمبود این مواد ربط داده شد و متخصص دست هم به گردن ربطش دادن . من فعلا سعی میکنم رو درمان تقویتی ویتامینی خودم تمرکز کنم . چون دلم نمیخواد مشکلم از گردن باشه . دارم سعی میکنم کمتر کار کنم و گردنم کمتر تحت فشار بندازم . دیگه هر طور شده باید خودمو رو سرپا نگه دارم . امیدم به اینه که شروع مجدد یوگا هم به بهبودی حالم کمک بیشتری کنه .
دیروز دلم هوس کار رنگی کرد . طرح زدم و آبرنگ کار کردم و گذاشتم تو پیجم و گفتم سفارش کار میگیرم . فعلا که هیچ سفارشی تا حالا نداشتم . اشکال نداره. حتما موقع ش نرسیده .
راستی بچهها آقا رابطه ش با پیشی خیلی خوب شده . گاهی میارتش داخل . تو این دو روز خیلی بش توجه کرده . باش حرف میزنه ، باش بازی میکنه. اصلا نمیشه باور کرد . گفته بودم این پیشی دل همه رو میبره . تا میبینتش میگه این گربه تون چرا تو حیاط مونده بیارینش داخل . باورم نمیشه. حالا دیگه ما راحتتر به پیشی میرسیم . آخه همسایه رفته شیراز و نگهداری و مراقبت از پیشی تو گردن من و مامانم افتاده . و با وجود سخت گیری های آقا کارمون خیلی سخت بود . ولی حالا بهتر شد . همسایه پیشی رو تو خونه نگه میداشت شب ها . اما من نمیتونم . یه شب دزدکی اوردمش کنارم براش جا گذاشتم اما نتونستم بخوابم هر دقه جاش عوض میکرد منم میترسیدم بره سمت آقا .
اما حالا که صلح شده بین شون . میتونیم تو حیاط براش جا بذاریم. تا همسایه بیاد کلی هم اون اذیت میشه هم ما . چون نگران سردی هوا هستم براش . هرچند که میگم حیوون مال بیرون و خداش هواشو داره .
طرح آبرنگ رو براتون میذارم .
کار طراحی م اگه فردا تایید شد براتون عکسش میذارم .
گاهی مثل همین حالا تو همین لحظه چقدر احساس سبکی و خوشبختی میکنم . دلیل بیرونی خاصی وجود نداره ، هیچ چیز عوض نشده . اما من الانم خیلی خوبم . خیلی سبک . دلم میخواد زندگی رو تو آغوش بگیرم . بلند شم و فعالیت کنم . بپوشم و برقصم ، بپزم و بخورم ، بخرم و بخندم. برم بیرون بگردم . تو روی همه لبخند بزنم . محدودیت ها رو کنار بذارم و بال بگیرم. لباس سفید نازک بلندی بپوشم و موهام رو بدم به دست باد . موهام باز باشه و رها ، فقط یه طرفش یه گل یا گیر خوشکلی بزنم . کنار دریا تو ساحل با پای برهنه و صندل به دست راه برم و بدوم . شن رو با کف پام حس کنم . از کنار دختر کوچولویی رد بشم و به شیرینی ش چشمک بزنم . شایدم رو زانو بشینم ، بغلش کنم و ببوسمش.
خدا را شکر. خدا را شکر . خدا را شکر.