... جان عزیزم من حالا نمیدونم چطوری جواب کامنتت بدم . کاش آدرس ایمیل میذاشتی. خیلی ناراحت شدم.
کاش اگه پیش خدا اقبالی دارم دعام بگیره و گره های زندگی ت یکی یکی باز بشن . از ته دلم برات آرزوی سبکی خیال میخوام . یه سری سوال برام پیش اومد ... چقدر بد که آدم از خودی بخوره و اذیت بشه . واقعا نمیدونم چی بگم چون خیلی از شرایطت خبر ندارم نمیدونم اگه پیشنهادی بدم چطور هست برات .
ولی خوب کردی که اومدی و برام گفتی . درخدمتت هستم عزیزم .
امروز مربی یوگا قبلی م اومد دم در خونه که چرا رفتی دیگه نیومدی . کلی حرف زدیم راجب شرایط اخیرم . و گفتم شاید از سال دیگه دوباره بیام همون جا . گفت تایم کلاس رو مرتب و منظم تر کردم و خیلی خواست که برگردم . منم گفتم شاید این دو ماه آخر سال فعلا جای دیگه ای برم و انشاءالله سال جدید برگردم. اونم گفت خوب کاری میکنی برو و خودت تصمیم بگیر .
تو این سالن جدید ، هنوز مربی حتی اسم منو نپرسیده. ارتباط معنوی بالایی برقرار نکردیم. ورزشش هم اونقدر که با اون مربی عمق و حال میداد ، نمیده . مهمترین امتیازش هزینه پایینشه. راستش قبل از اینکه مربی امروز بیاد . داشتم تفاوت ها رو میفهمیدم. درسته هزینه ش کمتر اما حسش پایین . من قبلا هم گفته بودم که مربی یوگام کارش عالیه فقط نظمش مشکل داره . ولی حالا میبینم چه فایده کلاسی برم که هزینه ش کم باشه ولی دریافت درونی ش پایین باشه .
تو یه چیزایی تا خود آدم نره نمیتونه بگه کدوم بهتره.
فقط خدا کنه شهریه رو سال جدید زیاد نکنه . میرم همون 100 رو میدم ولی حداقل واقعا استفاده میبرم .
دو روزی بود آروم قرار نداشت . خیلی خودش رو اینور اونور میمالید . و دوس نداشت تو خونه بمونه . دیروز عروسی کرد 
و دیشب به خونه همسایه برنگشت و شب رو اونجا نخوابید .
دختر مال مردم . فعلا که رفته و نمیدونم برمیگرده یا نه . من ترجیح میدم برنگرده و به حیات طبیعی خودش عادت کنه چون نمیتونم تصور کنم با 7 یا 8 بچه برگرده و بخواد پیش ما بمونه . من به زور از پس خودش براومدم. دست همسایه درد نکنه که کمک من و بیشتر از من هوای اونو داشت . از تغذیه گرفته تا بهترین جای خواب . رو تخت با خودشون . دو بار تو این مدت مریض شد و من فقط بش سر میزدم و دست های بی جونش رو نوازش میکردم و گاهی هم اشکم تو چشمام جمع میشد و فکر میکردم تا صبح نمیمونه چون همه گربه های محل ، به غیر از پیشی و یکی دیگه که بالغ و قوی بود همه مردن . همسایه جای گرم و غذای تقویتی و حتی آنتی بیوتیک بش داد تا حالش خوب شد .
حالا دیگه غریزه کار خودش رو کرد و پیشی ما رفت خونه بخت . دختر همسایه ناراحت . میگه این همه بزرگش کردیم و بش عادت کردیم حالا جاش خالی میشه . میگم اشکال نداره منم خیلی دوسش دارم اما ترجیح میدم بره سر زندگی طبیعی خودش .
واقعا الان کجاست ؟ یعنی پیش داماد تو خونه جدید ؟
هرجا هست سالم و زنده باشه . اون دیگه خانم شده . یادم نمیره چقدر کوچولو و ضعیف بود . فکر نمیکردیم دووم بیاره اما مراقبت های ما تا اینجا رسوندش . تجربه خیلی شیرینی بود و بودنش غصه هام آب میکرد . اما دیگه دلم نمیخواد این تجربه رو تکرار کنم .

چقدر من حرف دارم . نمیدونم با کی حرف بزنم. انگار یه چیزایی عین ویروس سرماخوردگی که میگن حتما باید حداقل سالی یه بار بگیری ، تو وجود من خونه کرده ،،، یعنی هرچقدر روش سرپوش میذارم بازم یه جوری میزنه بالا . این حالت ها برا خودم هم دیگه تکراری شده. هنوز نتونستم براشون درمانی پیدا کنم . نیاز مالی شدید ، که داره خیلی اذیتم میکنه . آرزوهایی که صبح تا شب جلوی چشمم رد میشن و انگار نبودنشون رو به رخم میکشن. نه آرزوهای مجردی رو میتونم برآورده کنم و نه متاهلی. وقتی تو اینستا، زاویه زیبای زندگی ها رو میبینم ، هرچی زاویه دیدم و دوربینم رو این ور اون ور میکنم ، ازش قشنگی در نمیاد . دختران مجرد مستقل ، و زنان متاهلی که خونه هاشون رو و آشپزخونه شون رو با چه عشق و سلیقه ای و صد البته با چه ثروتی ، چیدن ، همه اینا درونم رو ریز ریز میکوبه و پوک و پوک تر میکنه .
من یه چیزی از وسایلم بخوام ، باید چند جا رو بگردم تا پیدا کنم . ولی اگه یه اتاق حتی زیرشیروونی داشتم ، قلمروی املاک خودم و احساسم رو میشناختم و لازم نبود سرگردون بشم . الان از اینکه میبینم تو هر گوشه خونه ، چندتا وسیله جا دادم، از خودم متنفر میشم . کلی حس منفی میگیرم .
تو دلم آشوب و ریخت و پاشیه که فقط خدا ازش خبر داره .
این روزا ساعات کلاسم رو به زور سر میکنم . خیلی خسته م از کار و به خودم میگم آخه تا کی برا این چندرغاز باید برم و بیام . با اینکه سعی میکنم مرتب شکرگزاری کنم و خودمو دربرابر بچهها کنترل و مدیریت کنم ، اما ماهیت سلول هام ، بافت پوستم و نوع نگاه و نفس و احساسم، همه با هم از حال آشفته و بد درونم ، حکایت ها میکنن .
واقعا منی که بیمه ندارم . اگه بشینم تو خونه کی بم پول میده . آیا تا 70 سالگی باید برم با بچهها سر و کله بزنم ، آیا باید از همه خواسته هام دست بکشم و خفه بشم . میگن هیچ کس تو ایران از فرداش خبر نداره و اطمینان نداره و چیزی رو نمیتونه تضمین کنه ، اما نمیشه هم کاملا فرداها رو ندیده گرفت و نشمرد . واقعا کدوم مون میتونه ، میتونه بگه خب من که فردا رو شاید نمیبینم پس بذار امروز هرطور دوس دارم زندگی کنم و هرچی میخوام بخرم و هرکار میخوام بکنم .
میدونم حد تعادل بهترین راه . اما برای منی که از همه چیز دستم خالیه ، نه درآمد کافی ، نه اتاق ، نه خونه ، نه پدر حامی ، نه همسر و نه ماشین و نه بیمه و هزار نه دیگه ندارم ، چطور باید تعادل ایجاد کنم . دارم از فکر کردن دیوونه میشم.
اگه فقط یه میلیارد داشتم همه چیز درست میشد . میگین خیلی پرتوقعی. .. خب حق دارید . چون محال .. ولی آرزو کردن بر من محال نیس . اونقدر گاهی عقل و منطق تو وجود آدم بالا میزنه که حتی جرات آرزو کردن و فکر کردن به چنین مبلغی رو هم نمیتونه بکنه .
باورتون نمیشه اصلا آروم نشدم . اصلا ...
بازم منو ببخشید.