گفتم دیروز خیلی خسته بودم ، شب هم داداشا تو اومدن و شام دادم شده بود ۱۱ شب و من تا اونا بیان تو حالت چرت بودم . دیگه دیدم ارزش نداره برای یه ساعت با این حال بشینم پای کار ، ممکنه خراب کاری کنم چون خسته م
هرشب که آقا اینا نبودن میتونستم تا یک شب بشینم اما از دیشب و به بعد نمیشه . چون صبح آمار درمیاره که چه خبر بوده تا ۱ شب چراغ روشن و شما بیدار بودید .
خلاصه یه شب بدون کار گذشت ولی ناراحت نبودم چون نباید وقتی جون ندارم اونقدر به خودم فشار بیارم ، خدا رو شکر هم زمان دارم .
دیگه جون نداشتم و جا انداختم و گوشی خاموش کردم و خوابیدم . صبح هم یه رب به ۸ بیدار شدم هنوزم خسته بودم . دیگه کارای صبح کردم ناهار هم با من نبود امروز ، نشستم پای کار .
پیرو کامنت ریحانه جان..خندهههههههه
بچهها ذهن من توان اون تصویرسازی رو برا همه نداشت ولی تو ذهنم بودید و همه پیاده شدید خندهههههههه
امروز بالاخره مامانم اینا اومدن . خبر نداشتم میان ، ماهی دراوردم و شستم و گذاشتم که بعدش اومدن .
نشستم پای کار ...
اونقدر خسته م که خدا میدونه حس میکنم کمبود خواب و استراحت دارم ، ازبس این چند روز که نبودن من کار کردم و سرپا بودم . صبح هم ساعت ۶:۳۰ بیدار میشدم تا ۱ شب .
انگار یه هفته مسافرت سخت بودم .
یه کار دستم هست فعلا و هنوزم باید شب ها کار کنم .
فعلا باید تلاش کنم و زمان رو از دست ندم .
روز زن رو به همه خوانندگان خانم گل و عزیزم تبریک میگم .
همهمه ای تو دلم بود و غوغایی برپا
کل اون روزها رو به استرس و هیجان سر کرده بودم و علاوه بر اون ، ذوق دیدن همه شون رو داشتم ،
اونی که دستش تو دستم بود و نگاهش گره خورده بود به لب هام ، مثل خودم پر از هیجان بود و کنجکاوی.
قرار بود همه شون از یه جای مشخصی تو شهر به سمت آدرس ما بیان .
هر چند دقیقه یه بار میگفتم برو ببین اومدن ؟
وسایل پذیرایی ازشون آماده ست ؟
چیزی کم و کسر نباشه ها ؟
دو ساعتی همین طور گذشت ...
صدای بوق بوق اتوبوس از سر کوچه شنیده شد ، انگار عروس می اوردن خودشون ، نه انگار قرار بود عروس ببینن. کوچه رو گذاشتن رو سرشون و من با قدم های بلند دویدم سمت در ورودی . تمام بدنم از هیجان و استرس میلرزید .
دیدار اول بود و نمیشد چیز دیگه ای توقع داشت و حس میکردم توان محکم کردن ژله لرزان بدنم رو نداشتم .
حالا اگه همدیگه رو بعد از چند سال دوستی ببینیم ، چی میشه ،
نکنه تصورات ذهنی شون به هم بخوره
من که همه چیز رو از خودم گفته بودم و همیشه خود خودم بودم
چشمم به در اتوبوس بود ببینم اولین نفری که پیاده میشه کیه؟ و سریع تو ذهنم بگردم و شناخت مجازی چند ساله رو با اون تصویر حقیقی تطابق بدم و اسم اون عزیز رو صدا بزنم .
اولین نفری که پیاده شد ، یه دختر بچه بود ، که مامانش محکم دستش رو نگه داشته بود و میگفت باشه مامان عجله نکن ... تا دیدمش شناختمش چون بارها عکسش رو دیده بودم ، یه دختربچه که شباهت زیادی هم به مادرش داشت ، موهای تقریبا خرمایی با حالتی از فر بودن .
تا منو دیدن خنده شون پررنگ تر شد و من دل تو دلم نبود .
پشت سرشون یه آقایی که لاغر اندام بود با پوست روشن ، موهای کم پشت. با حالتی از خجالت و معذب بودن پشت مادر و دختر به سمت من راه میومد .
و بعد خانمی که تیپ متشخصش نشون میداد معلم هست .
همین طوری یکی یکی پیاده میشدن و سمت من میآمدم و تبریک میگفتن.
اون یکی که با جیغ و هوررا دوید منو بغل کرد
و اون یکی سنگین و رنگین ، گفت بالاخره ما شما رو از نزدیک زیارت کردیم .
و دختری که با همه صورتش میخندید و انگار اون لحظه من رو در خودش یادآوری میکرد.
به نظر میومد که مرد دیگه ای پیاده نمیشه و جاشون خالی بود .
همگی با خنده و آغوش باز پیاده شدن ، اصلا اون لحظه رو باورم نمیشه ، چطور میشه اون هیجان رو توصیف کرد .
چطور میشه اون دیدار ارزشمند رو تعریف کرد .
تقریبا تونستم چند نفری رو درست حدس بزنم و خب بقیه رو غلط گفتم .
برای همه شون جای بزرگی باز کرده بودم تو دلم و تو خونه م و مردی که پایه شده بود که چیزی رو تجربه کنم که آرزو داشتم ، دیدن کلی دوست که چند سال با غم و شادی من همراه بودن و قصه منو روز به روز خونده بودن .
همه مون خوشحال بودیم و یکی به یکی معرفی میکرد خودش رو . و این شروع یه دوستی حقیقی و ماندگار بود ، رابطه ای که مجاز بودن خودش رو به واقعیت تبدیل میکرد و دوستی هایی تشکیل میشد که سالها ادامه پیدا میکرد . طوری که دو سالی یه بار تو شهر یکی از همون بچهها دورهم جمع میشدیم و دو روز رو با هم زندگی میکردیم.
اتوبوس حامل دوستی و عشق به کوچه ما هم اومد و از خودش رد گل و بلبل باقی گذاشت و ته قلب همه مون ریشه زد و رشد کرد .
دوس داشتم راجب اتوبوسی که شما رو میاره پیش من توصیف قشنگ تر و طولانی تری بذارم اما ذهنم بیشتر از این یاری نکرد .
نتونستم از همه نشونه بذارم و همه تون توی ذهنم بودید و از اون اتوبوس پیاده شدید .
فقط برام جالبه اگه هرکس تونست خودش رو تو این پست بشناسه به منم خبر بده .... خندهههههههه
هنوز مامان اینا نیومدن خونه...
من تونستم سفارش دوم رو امروز قبل ناهار تموم کنم . دیشب تا ۱ داشتم روش کار میکردم .
وقتی میشینم پای کار واقعا گذر زمان رو حس نمیکنم . و تا یک شب هم که بیدار بودم ، هنوز خوابم نمیومد ولی گفتم فکر فردا و اون همه کار و صبح زود بیدار شدن باش .
امروز دیگه ناهار نپختم، چون واقعا نمیدونم چی بپزم که هر دو داداش بخورن و ایراد نگیرن . از بیرون کباب آوردیم .
باید سفارش رو بسته بندی کنم امشب که فردا بفرستم بره.
همین امشب هم سفارش سوم رو که ثبت شده استارت بزنم. اگه عصر پلات آماده بشه ، شب کار میکنم . اگه نه باید فردا برم دنبالش . ولی نمیخوام زمانم بسوزه به شب کاری ها عادت کردم . از ۲ بهمن هر شب تا ۱۲ و ۱ شب دارم کار میکنم و لذت میبرم. و خیلی جلو افتادم .
فکر ناهار فردا هستم بازم . بدترین قسمت آشپزی همین انتخاب نوع غذاست، مخصوصا اگه همه چی نخورن .
باید امشب تکلیف ناهار فردا معلوم کنم که معطل نشم و زمانم هدر نره و انرژی اتلاف نشه .
پیش به سوی سفارش سوم .
خدایا شکرت .
اینقدر حرف زد و تو سرم پچ پچ کرد ، که سرش داد زدم و به زبون اومدم ، البته داد نه اون دادی که شما تصور میکنید.
بش گفتم باشه بابا چقدر میگی ، حواسم هست .
آخه از صبح که بیدار میشم تا شب که میخوابم یه سرررر حرف میزنه .
مخصوصا روزایی که تنهام و یه دنیا کار رو سرم میریزه.
امروز از ۸ بیدار شدم و خدا شاهده تازه زمین نشستم، ربات تو خونه ما دو روزه میسوزه بچه ها .
پشت هم خم و راست شدم و کار کردم ، آشپزی و جمع و جورکردن و کارهای سه نفر که عملا کمکی یا نمیتونن کنن یا خب همت نمیکنن ، حمام رفتم و لباس شستم ، دنبال یه محوکن تو کمدم گشتم و پیداش نکردم ، چون آقا نیس تونستم کمدم راحت باز کنم و بگردم اما نمیدونم کجا گذاشتم ، فکر کنم باید بخرم و دیگه وقت گشتن ندارم ،
تابلو بزرگه که منتظر نبود آقا بود که درش بیارم ببرم تو حیاط و فیکساتیو بزنم ، رو هم ردیف کردم ، تا بسته بندی کنم و بذارم بین کمد و دیوار ، تا شاید روزی قابش بگیرم . قاب بشه ، زیبایی ش چند برابر میشه .
امروز تا الان طراحی نکردم ، وقت نشد .
اما شب ها کار میکنم و نگران نیستم .
آقا اینا که رفته بودن عیادت ، هنوز برنگشتن و فردا هم نمیان و این یعنی ادامه همه اون کارهای هر روز و هلاک شدن .
الان کوفته و خورد و خمیرم ، از بس سر پا بودم .
وسایل پخت کیک رو گذاشتم بیرون ، نماز خوندم و حالا دراز کشیدم کمی استراحت کنم و بعد کیک بپزم.
اینم هی حرف میزنه ...
ساره فلان چیز رو بشور ، ساره حمام باید بری ، باید سیب زمینی پوست بکنی یادت نره ، باید اینو بذاری اونو برداری .
خداییش هم شاید اگه اون نبود که یه چیزایی رو بم بگه یا گوشزد کنه من یادم میرفت .
اما گاهی خیلی زیاد حرف میزنه و مخم خورده میشه .
حالا ازم ناراحت میشه و میگه دیگه هیچی بت نمیگم و یادآوری نمیکنم ، ببینم خودت چه میکنی ،
باورتون میشه حتی داشت پست الان رو برام آماده میکرد ، اینو بنویس اینو بگو ...
من ازش ممنونم، وجودش یه نعمت بزرگه و من باش شوخی میکنم ... اون تنها دوست درون منه ، با همه بدی هایی که دارم همراهی میکنه و تو هیچ خوب و بدی تنهام نمیذاره .
ایشون کسی نیس جز صدای فکر منننننن
احتمالا الان بگید وااااای از دست تو ساررررره.
نگران مون کردی ، یا کیه که این همه ور میزنه سرت .
خندهههههههه
قدر صدای ذهنم رو میدانم ،
فقط یه کوچولو کمتر حرف بزنه یه وقتایی
اسمش بذارم ریمایندر یاااااا ورررراااج..
دمپایی گرفته بزنه تو سرم حالا ، خندهههههههه