الان تو آشپزخونه ایستادم یه دستم به آشپزی ، گفتم از فرصت استفاده کنم پست جدید بذارم .
مامانم اینا رفتن آبادان و همه کارای خونه افتاد با من .
دیروز عصر رفتن برای عیادت ..
شب اومدم خونه تا کی گیر شام و سرویس دهی بودم .
بعدش تازه نشستم سفارش آماده شده رو بسته بندی کردم . امروز دادم آژانس برد به آدرس . مشتری کلی ذوق کرد و تشکر و خوشحالی .
از ساعت ۶:۳۰ هم که بیدار شدم صبونه و جمع و جور کردن رختخواب ها و کارای خواهر برادرم . خونه رو جارو زدم و گردگیری. و مقدمات ناهار رو گذاشتم .
و لابلای همین کارا ، سفارش جدید رو استارت زدم . برای این سفارش هم تا آخر هفته به خودم زمان دادم .
این تموم بشه یکی دیگه باید تا روز مرد آماده کنم و پولش هم پرداخت و ثبت سفارش شده .
پر از هیجانم و شور .
آدرنالین زیادی که بد نیس هااا ... خندهههههههه
یکی بیاد بگه مشکل ایموجی های من چیه ...
یکی دو نفری هم فعلا تو رزرو هستن تا ببینم چه میشه . همش از خدا میخوام کمکم کنه و کم نیارم و شرمنده نشم .
بهرحال الان بخاطر ولنتاین و بعدش روز مرد و عید ، سرم شلوغ میشه و فصل کار رو نباید از دست بدم . چون همیشگی نیس ... البته امیدوارم همیشگی بشه .
راستی برای خودم اسفند دود کردم ... خندهههه
نگید خودشیفته ست هااا .
چون خیلی ها بم گفتن ...
کامنت های پر محبت تون ، انرژی منو مضاعف میکنه .
همین الان سفارش اول رو تموم کردم بچهها.
از شنبه شروع کردم و هر روز صبح تقریبا از ۸:۳۰ گاهی هم زودتر تا ۱۲ و شب ها از حدودا ۱۰:۳۰ تا ۱۲ شب روش کار کردم .
کلی هم قبل و بعد و بین کار پا میشدم برای آشپزی و چند کار کوچک و درشت .
وقتی آدم انگیزه داشته باشه ، بیشتر تلاش میکنه و موتورش تندتر و قوی تر کار میکنه ، مثل الان من .
براش کاغذ و روبان مخصوص هم گرفتم که خوشکل بپیچم و تحویل بدم .
اون مشتری هم که گفته بودم ۱۰ روز فرصت بدید ، امروز خبرش کردم و سفارش رو ثبت کرد و هزینه پرداخت.
و من خیلی خوشحال و شاکرم .
خیلی از این دست ها که هم پای من تو زندگی حرکت و کار میکنن ، سپاسگزارم. امیدوارم اذیت شون نکنم و قدر بدونم .
انشاالله از فردا سفارش دوم رو استارت میزنم و تا ولنتاین هنوز وقت دارم .
من یک عدد ساره هستم که در پوست خود نمیگنجد ،
باید قوی پیش برم و محکم ...
امیدوارم یه روزی بتونم گالری م هم راه بندازم ، عالی میشه ..
از همه تون ممنونم بابت تبریک هاتون
بابت خوشحالی ها و ذوق تون برای خوشحالی من ، واقعا لذت بردم
من عروس بشم شما چههههه میکنید خندهههههههه
چرا من ایموجی نمیتونم بذارم آخه.
اون شب تا حدود ۲ شب از هیجان خوابم نبرد . صبح زود هم بیدار شدم .
تا دو روز بعد کلی دایرکت جواب دادم و فالوورهام از ۵۰۰ تا رسیده به بالای ۸۰۰ تا ، تا الان . استوری های خانم سالن دار رو اد استوری کردم و حدود ۳۰۰ تا بازدید داشتم ، واقعا کیف کردم .
خیلی ها کار تا ولنتاین میخواستن ولی من که تازه شروع کردم و واقعا نمیدونستم چقدر سرعت دارم که کار عالی تحویل بدم . یکی ثبت شد و یکی تا ۱۰ روز دیگه منتظر میمونه . چند نفری هم گفتن خب تا عید . حالا این سفارش تموم بشه ببینم بقیه هنوز کار میخوان یا نه .
دیروز صبح لابلای کارهام تایم گذاشتم و استارت زدم ، دیشب از ۱۰:۳۰ تا ۱۲،:۳۰ روش کار کردم و امروز صبح هم ، تا اینجا خوب پیش رفتم و فکر کنم زودتر از حساب کتاب اولیه خودم تموم بشه .
باید کار عالی دربیاد .
استادم گفت کار پس نزن ، بگیر.
ولی باید زمان رو در نظر بگیرم و از هل حلیم نیافتم تو دیگ آش .
میخوام پیج هنری م که اینجا معرفی کرده بودم رو با پیج شخصی م یکی کنم . آدرس اینجا هم میذارم . شما به من خیلی نزدیک هستید و چیزی مخفی ندارم . البته پیج شخصی واقعا اونقدر هم شخصی نیس ولی خب ...
آدرسش هست @ssamo_1395
باید زمانم رو بیشتر و بیشتر مدیریت کنم . از تایم شب حتی یا شده یه ساعت ، ولی بشینم پای کار .
امیدوارم که پیش برم و مسیر ادامه داشته باشه .
مرسی از همه تون که عشقید.
اون کار سفارشی که گفتم تبلیغاتی هم هست ، امروز ترکوند...
چهره بهترین سالن دار شهر رو که خودش و مشتری هاش لاکچری هستن ، انتخاب کردم و گفتم کار میکنم بشون هدیه میدم که برای منم تبلیغات بشه . چون ایشون هرچیزی هدیه میگیرن استوری میکنن و معرفی میکنن .
منم قاب گرفتم و کاغذ مخصوص و روبان قرمز پیچ کردم و امروز قبل کلاسم رفتم سالن شون ،
دیروز رفتم بازار راستی و خورده ریزه خرید کردم .
خیلی سورپرایز شدن ایشون و عکس گرفتن و استوری کردن ، البته ما از قبل یه آشنایی با هم داشتیم ، هم یه دوست مشترک و هم ایشون مشتری داداشای من هستن .
خلاصه از لحظه ای که استوری کردن ، کلی دایرکت دریافت کردم و از غروب تا حالا دارم جواب میدم
چند نفری تا همین حالا اصرار دارن کار تا ولنتاین تحویل بدم ، ولی من که نمیتونم . آروم آروم که پیش رفتم نفر اول ثبت سفارش کرد و شماره حساب گرفت و پرداخت کرد ، باورتون میشه ... من کلی هیجان زده م ، با استادم حرف زدم و گفتم میخوام کار سفارشی رو بزنم ، ایشون هم قبول کرد . البته من کار این خانم رو به استادم نگفتم که تبلیغاتی زدم ، چون احتمالا قبول نمیکرد ، گفتم سفارشی میخوام بزنم .
پلات چهره اون مرد رو هم زدم ولی فعلا عقب میندازم تا به کار و یا شاید کارهای سفارشی م بپردازم.
نمیدونید چقدر پیام جواب دادم و فالوورهام بیشتر و بیشتر شدن .
واقعا بعضی از آدما چقدر ارزشمند هستن و خیر میارن.
منم خوبه کله م کار کرد و فکر بکر کردم و ایده م رو عملی کردم .
باید زمان بیشتری به کار اختصاص بدم و لازم بشه شب هم یه جوری شرایط رو اوکی کنم و کار کنم .
خودمم باورم نمیشه ، اون همه درخواست و پیام . که حس کردم مجبورم بخاطر محدویت زمان تا ولنتاین، یه سری رو بگم تا اون موقع نمیتونم آماده کنم .
وااای خداااا ، کلی ذوق زده م .
تموم سلول هام میخندن.
خوابم پریده .
هنوزم دارم پیام جواب میدم .
گاهی یه جوری دلتنگ آدمایی در گذشته میشم .
مثلا پسرعموم، خیلی به هم نزدیک بودیم ، شاید با هم ازدواج میکردیم اما نمیدونم چطور شد که نشد .
یا پسر دخترعموم، که اونم خب نشد .
با پسر دخترعموم ارتباطی ندارم مگه عید به عید شاید با همسر و خانواده بیان و همو ببینیم . دلتنگش هم بشم ، احساسم درونم چند روز قل میخوره بعد هم سرد میشه و تموووم.
با پسرعمو هم شاید سالی دو یا سه بار ، پیام احوالپرسی. که همیشه هم از سمت ایشون هست . چون متاهل هستن من هیچ وقت شروع کننده نبودم برای حتی احوالپرسی.
راستش هم از عواقب احتمالی حساسیت های خانم های اونا به خودم میترسم ، هم نمیخوام تلنگر بزنم به احساس اونا، چون میدونم حالا دیگه از ابرازش ترسی ندارن. و چون ابراز کردن ، این منو محتاط تر کرده در حدی که ممکنه ۶ ماه یا بیشتر بلاک شون کنم .
حالا چرا اینقدر گفتم ...
چون دیروز خیلی دلم برای پسرعموم تنگ شده بود . دلم خواست نه تو جایگاه یه کسی که میشد یه حس خاص بین مون ایجاد بشه ، بلکه تو جایگاه یه دوست که خیلی برام عزیزه و باش راحت هستم ، حرف بزنم و از ته دلم یه چیزایی رو حفر کنم و اون گوش بده .
دلم میخواست بش پیام بدم و بگم دوس داشتم الان کنارم بودی و هرچی من میگفتم ، تو هم به مسخره و شوخی یه جوابی میدادی .
اما دستم رو دکمه ارسال نرفت که نرفت .
تو گوشی پیام رو یادداشت کردم و به خودم گفتم ساره صبر کن تا فردا ، این حس و دلتنگی رفع بشه ولی بش اعتراف نکن .
از اعتراف به حس پاک خودم ترسیدم ، نخواستم روش باز بشه یا حتی سوءبرداشت کنه از حرفام. متاسفانه بعضیا جنبه ندارن و برای یه جمله ، باعث میشن به خودت ببازی و پشیمون بشی از آنچه گفتی .تو اون یادداشت فقط گفتم دلتنگ حرف زدن بات هستم همییین.
نخواستم فکر کنه دارم حسرت گذشته رو میخورم یا دست به دعا نشستم . نخواستم غرور و شخصیت م کمرنگ بشه .
نمیدونم شایدم باید پیام رو ارسال میکردم و یه چیزی تو خودم رها و آزاد .
گاهی آدم نمیدونه از دو راه کدوم رو انتخاب کنه . که هم خوشحال باشه هم پشیمون نشه .
احتمالا اگه نظر خواهرم رو بپرسم میگه خب احساست رو بگو و از چیزی که میشنوی نترس و زودتر قضاوتش نکن .
اما چیزی که مانع من میشه اینه که نمیخوام خودم به بازی گرفته بشم . همون سالها پیش برای هفت پشتم بس است .
همین چیزا باعث شد که دلم شروع هیچ رابطه ای رو نخواد . ریسک نکردم. هربار یه کانال کوتاه آشنایی پیش اومد خیلی زود دلم رو زد . سخت گیر شدم و سفت . ترسو و بیش از حد محافظه کار . موندم تو لاک خودم و غرق شدم تو روزمره هام . کم کم فکر ازدواج هم تو سرم کمرنگ و کمرنگ شد تا حالا که دیگه فکر میکنم محو شده.
بقچه آرزوها رو هم بستم و گذاشتم ته ته زیرزمین افکارم . گاهی هم که یه سرکی کشیدم و یه صداهایی اومد ، زود گره ش رو محکم و کور کردم .
باید یه آدمی مثل من خیلی عمر نکنه . خداییش نه از رو عصبانیت میگم نه ناشکری.
باید زود رفت از جایی که دیگه توش بذری نمیکاری و آرزویی و خیالی نمی بافی .
عمر طولانی باید با عزت باشه و پر بار . پر از برنامه و هدف و خواسته و عشق .
چقدر خوب که من اینجا رو دارم که بیام واگویه کنم هر آنچه که گوشی براش نیست و دلی .