صبح خیلی قروقاطی نوشتم . آخرش یادم افتاد که اصل حرف رو نزدم .
اینکه گفتم کجا بدنیا بیای خیلی رو زندگیت و شخصیتت تاثیر داره ..
و خواستم بگم من این همه سال تو این زبانکده کار کردم ... چرا هیچ وقت به این فکر نکردم که میتونم جور دیگه ای هم کار کنم .. مثلا برای آیلتس یا تدریس کنکور... اما به محض اینکه وارد قلم چی شدم ، یه هدف جدید پیدا کردم ، یعنی کل روز و شب درحال بررسی کتب و کانال های مختلف هستم .
دنبال کتاب های زبان انگلیسی دبیرستان هستم گیرم نیومده ، حتی تو دیوار و شیپور .. دسته دو هم بود اوکیه .. چون من باید از پایه ۱۰ شروع کنم به ارزیابی محتوای کتاب و بررسی تکنیک های تست زنی .
پی دی اف ها رو دارم .. دیگه اگه گیرم نیاد مجبور میشم کپی کنم .
یه کتاب هم برای زبانکده سخن جدید میخوام که از دیجی کالا قیمت مناسب تر پیدا کردم .
آره داشتم میگفتم ، به محض تغییر محیط ، یه هدف جدید و انگیزه درون من ایجاد شد .. تو شرایطی که فکر میکردم دیگه کار خیلی مهمی ازم برنمیاد . پس ببینید چققققدددرررر مهمه کجا بدنیا بیای و کجا زندگی و کار کنی . کجا سیگنال پیشرفت وجود داره و تورو تو مدار خودش بکشه . و برعکس کجا حس کنی دیگه بیشتر از این از پست برنمیاد .
متاسفانه این اتفاق برای من خیلی دیر افتاد ، ولی من حتی الان هم آماده تلاش کردن بیشتر هستم . گاهی واقعا خسته میشم حتی چند روز پیش ، گفتم ساره تو تا کی باید تو سر بزنی برای یه قدم جلو رفتن و یه مقدار پول بیشتر ... منم میبُرم .. منم داغون میشم . مثل همه آدما .
یعنی اینقدر دلم میخواد یه روزی بشم مدرس کنکور قلم چی . این هدف شاید به ظاهرش ساده بیاد یا حتی از اون بزرگتر هم وجود داشته باشه ، اما من دوسش دارم ، و خیلی آسون نیس اتفاقا ، مشاوره تحصیلی گفته یک سال باید روش کار کنی ، هر ویدئویی که دانلود میکنم بالای یه ساعت و نیم هست و میشینم با دقت و علاقه نگاه میکنم و نکته برداری میکنم . لازمه یه سری کتاب تست از یکی دو تا استاد درجه یک ، بخرم و کار کنم .
از اونور هم مرتب جزوه نویسی میکنم برای کتاب نهم که فعلا باید درس بدم . یعنی اونقدر منابع و مطلب جمع کردم که کی فرصت کنم همه رو چک کنم خدا میدونه .
تا جایی که میتونید جاتون رو عوض کنید ، ایها الناسی که هنوز به سن من نرسیدید و شور جوونی سرمایه آینده تونه .
من یه عمر درخت بودم و یه جا ریشه زدم . ریشه م گند زده و درخت دیگه میوه نمیده .
ترس یکی از چیزایی بود که منو درخت کرده بود .. چیزی که این بار به خودم گفتم باید بش غلبه کنم . و خدا رو شکر که روزنه ای باز شد .
همینطور که داشتم ظرف میشستم به این فکر میکردم که بیشتر آدما فقط عدد سن شون بالا میره و عقل شون خیلی کند رشد میکنه .
وقتی تو سن بالای ۴۰ سال نمیتونن با هم سر کوچکترین مسائل کنار بیان و حتی قهر میکنن ..
وقتی نمک میخورن و نمکدون میشکنن و همه خوبی هات رو با یه اشتباه ت پاک میکنن و ندیده میگیرن . خیلی دلت میشکنه .
پست امروز ارتباط و نظم خاصی نداره ..
همین نشون میده چقدر ذهن من آشفته و مشغوله .
به شدت بدخواب شدم .
منشی خانم بم میگه اگه اونور تایمت پر نکردن ، من کلاس های خودت رو برات ادامه بدم که با خودت بمونن و تو هم بیکار نباشی . گفتم نه .. راستش وقتی یه جا بم پیشنهاد مالی بهتر شده ، حتی اگه تایم هایی خالی بمونه ترجیح میدم استراحت کنم یا به کار دیگه ای برسم و انگیزه ندارم اینحا کلاس بگیرم .
آگهی استخدام نیرو و سوپروایزر زدن تو وات و اینستا و گفتن بخاطر تقاضای زیاد ثبت نامی ها دنبال جذب نیرو هستیم .
بعد چند روز اومدن پست گذاشتن که نیرو و سوپروایزر استخدام شد 
به منشی میگم سوپروایزر کجاست کیه ؟ جواب نمیده ..
اینجا هوا هنوزم گرمه .. هنوز دم و شرجی میشه . سر کولر روشن خاموش کردن تو عذابیم.
اینکه یه بذر کجا بیافته ، تو چه آبی و چه هوایی ، خیلی تو رشدش اثر داره و تو میوه ای که میده یا حتی ریشه ای که تو دل خاک میزنه . بله آسمون خدا و زمینش همه جا یکیه . اما نمیشه زاویه و شدت تابش همون خورشید رو همه جا یکسان حساب کرد . نمیشه خاک بیابون و دشت ش رو یکی کرد . یه دونه تو دل بیابون میشه گیاه خاردار مثلا و یه دونه تو دشت میشه یه درخت میوه.
غیر اون استثناء ها ... مثلا گل مرداب که تو مرداب به زیبایی معروفه .
آدما هم همینن ... اینکه شانس بیاری تو یه خانواده سالم از نظر جسمی و روحی بدنیا بیای ، تو یه خانواده بافرهنگ و تحصیل کرده، تو یه خانواده مرفه و پولدار .... خییییلی فرق داره با اینکه تو یه خانواده ای بدنیا بیای که مثلا پدر خانواده معتاده یا قاتل یا خیلی خیلی خوب باشه فقط بگیم ظالمه ... یه خانواده که فقر فرهنگی و مالی و اجتماعی و تحصیلی و چه و چه و چه ... اینا خیلی توفیر داره .. بچه ای که تو این دو خانواده بدنیا میاد یکیش میشه من یکیش میشه اون
فهمیدید چی شد 
دیگه ریز ریزش نمیکنم شما میدونید من چی میگم . برم که خیلی کار دارم خیلی .
دیروز جلسه اول کلاسم رو تو قلم چی شروع کردم.
خیلی خوب بود . کلاس حضوری بعد از دو سال حال دیگه ای داشت ، البته خداییش چون خیلی وقت بود که زمان طولانی سرپا نمونده بودم، حس کردم خیلی خسته شدم ، چون دو تا سکشن بود که رب ساعت هم بین شون استراحت داشتم . بین دو سکشن هم کل کلاس ضدعفونی شد .
بگم براتون که چقدر فرم کارم برام گشاد شده بود . هی باید شلوارم میکشیدم بالا هی سر میخورد. باید براش ساسون بگیرم .
امیدوارم زود تایمم پر بشه، کمتر تو خونه باشم .
( نگاه نیس که ، شلاق ِ زبون نیس که نیش عقرب است )
دیروز اون تراکتی که برای معرفی من تو پیج قلم چی گذاشته بودن رو گذاشتم تو وضعیت خودم ... اصلا فکر نمیکردم اینقدر تبریکات بم برسه اینقدر همه خوشحال بشن و برام آرزوی موفقیت کنن . بعضی از شاگردا و خانواده ها هم پرسیدن شما از اینجا بری ( زبانکده فعلی رو میگن ) ، ما کجا بریم یا دیگه دوس نداریم اونجا بمونیم . منم گفتم شما محبت دارید ولی اگه دوس داشتید میتونید بیاید تو مرکز قلم چی اونجا با هم ادامه میدیم .
مدیر زبانکده جدید رو اسمش میذارم آقای سخن ،
آقای سخن داره برنامه هاش و کلاس بندی هاش میکنه و نیروهای خوبی تو لیستش داره اونجور که آمارش بم داده .. خداییش ما چند سال از بعد رفتن ایشون از زبانکده ، با هم ارتباط کاری مون داشتیم و همیشه بش گفتم منو عین خواهرت بدون و هوام داشته باش ، اونم خیلی دلسوزه و میگه هرکاری بتونم میکنم برات. و همیشه منو در جریان فعالیت های راه اندازی زبانکده ش میگذاشت و تو خیلی چیزا نظرم میگرفت، خیلی هم دوس داشت که مدیریت کارو من بگیرم که تجربه م زیاده و تخصص زبانی هم دارم . گفت خیلی به کمکت احتیاج دارم .
چندتا از نیروهاش، همکارای چندین سال قبل من تو زبانکده بودن که بخاطر پرداختی های پایین ، رفته بودن جای دیگه و الان هر کدوم کلی سابقه داره .
و اکس رئیس من ، ( رئیس زبانکده که دارم درمیام ازش ) ، به هر کدوم از قبلی ترها رو زده ، کسی قبول نکرده ، البته منشی خانم دیگه به من خیلی آمار نمیده ، اما خود همکار زنگ میزنه با من مشورت میکنه که چی شده آقای رئیس منو دعوت به همکاری کرده و چقدر میده ... وقتی گفتم چهاردهههههه هزززززاااااارررررر توووومننننن. .. هنگ کرده و گفته این با خودش چی فکر میکنه .
و همه تعجب که چرا من هنوز اونجام و بعدش متعجب تر که بالاخره منم دارم از اونجا درمیام
خود رئیس یکی از کلاسای بزرگسال منو گرفته که تدریس کنه ... یعنی تا این حد تنها شده. فعلا همون دو سه نفر موندن که اونام کلا کلاس زیاد نمیگیرن . نمیگم خوشحالم از این حالش .. اما هیچ کس مثل من تو این سالها اینقدر اونجا زحمت نکشید و هیچ کس تو این دو سال کرونا اونقدر هواش رو نداشت . من حتی از نظر روحی بش انرژی میدادم و میگفتم دوس ندارم ببینم شما ناراحت هستید و احساس شکست میکنید. ما دوباره اینجا رو مثل سالهای قبل پررونق میکنیم ، اون سالها که نمیشد از حجم جمعیت راه باز کرد .
ولی اون به زور سه ماه پیش فقط ۱۲۰۰ به حقوقم اضافه کرد .
ولی اون پشت منشی ش رو گرفت وقتی فقط اشاره به بی نظمی های رفت و آمدش کردم .
ولی اون سعی نکرد تو آخرین مکالمه حرفی بزنه که یه خاطره نو و قشنگ تو ذهنم جا بدم .
بهرحال هرچی بود .. گذشت و من الان ۱۶ سال سابقه کار دارم که خودش کلی میتونه تو معرفی من تاثیر گذار باشه . و ممنونم ازش بابت هرچی که از خودش و محیطش یاد گرفتم و تجربه شد برام.
و این مسیر جدید رو با انگیزه و علاقه پیش میرم و از حالا درحال برنامه ریزی برای پیشرفت های تخصصی تو کار و رشته خودم هستم ، نباید موتورم بایسته، حتی اگه به تِرتِر و پِت پِت بیوفته اما نمیذارم خاموش بشه .
و اینو میشه اولین موفقیت سال ۱۴۰۰ نامید .
همیشه تو خلوت هاتون با خدا منو هم یاد کنید ، شما نزدیک ترین دوستای من هستید . خیلی نزدیک تر ، جوری که شما اینجا خیلی چیزا میدونید که دوستای صمیمی من نمیدونن .
من صبح خیلی ناراحت بودم و حس میکنم دو جمله اول پست رو بد ادا کردم و نمیخوام کسی اینجا ازم ناراحت بشه یا به دل بگیره .
به خودم گفتم ساره چرا اینجور نوشتی حالا خواننده ها فکر میکنن که از حرفاشون ناراحت شدی ، ولی اصلا اینطور نیس بچهها.
خودمم نمیدونم... گاهی حتی تحمل نوشتن از دردهای خودم رو ندارم وگرنه مشکل از کس دیگه ای نیس .
شما اینجا با من همراهی میکنید و من به وجودتون دل گرمم.
بام قهر نکنید هاااا
بچهها ممنونم از راهنمایی ها و دلسوزی هاتون .
جواب دادن کامنت ها خیلی بم فشار روحی آورد . یه جوری اذیت شدم . انگار دیگه حتی نوشتن کلمات هم داره به زجرم اضافه میکنه .
باور کنید هیچ بهانه ای و مانعی برای راه حل های شما نمیارم. هرچی میگم عین واقعیته .
همین دیروز من خونه بودم ، ولی قرار بود حدود ساعت ۶:۳۰ به من خبر بدن برم برای بررسی کتاب جدید تو مرکز قلم چی . به مامانم گفتم .
اول گفت خب تو که کلاس نداری رفتی چه کار
بعد گفت کلاس نصف شب چیه دیگه ...
یعنی به زور خودمو نگه داشتم نترکم تو صورتش . البته لحنم جدی بود و ناراحت .. بش گفتم میگم من هرچی ساکت میشم شما بدتر میشید ، مگه من هر روز ساعت ۵ نمیرم ۹ میام، حالا ساعت اول کلاس نداشتم و گفتن ۶ به بعد قراره خبرم کنن که برم ، آیا باید از ۵ از خونه میزدم بیرون ، ساعت ۶ نصف شبه؟ دیگه تحمل نیاوردم و گفتم همین هفته پیش یه پیشنهاد کاری عالی رو بخاطر شما و شرایط این خونه از دست دادم ، چون شما آدم هایی نیستید که یکی بتون تکیه کنه، یه روز دیرتر بیام دم در می ایستید برام . زود بیام سوال جواب میکنید . دیر برم سوال جواب میکنید .
گفت نه کی گفت رد کنی میرفتی .. گفتم الان میگی ولی فردا که تایم کارم یه خورده بی نظم بشه صداتون درمیاد . اینو بدونید که یه عمر همه فرصت های خوب زندگیم رو بخاطر شماها از دست دادم .
واقعیتش اینه که دلم میخواست سر مامانم و همه داد بزنم و دق دل دربیارم . تا همین الان از دیشب به حدی ناراحتم که نگو .
تازه آقا میگه خدا رو شکر که بیکار شده ... خوشحال میشه مثلا من اخراج بشم .
مثل اونموقع که تو قرنطینه بودم بم گفتم انشاالله قرنطینه دائم بمونی 
آخرش هم خبرم نکردن که برم برای بررسی .
من نمیدونم این خونه و آدماش چرا اینجورین . از آقا بنالم یا از مامانم که هیچ وقت سعی نکرد قوی و محکم پشت ما بایسته . تازه خودش گاهی نمک ریخت به زخم من .
این روزا هم تمام وقت غر میزنه از حجم کار و خستگی و دردهاش.
انگار کسی گفته بود اینقدر بچه بیاره که حالا تو پیری نتونه از پسشون بربیاد . خدا هم خواست یه ساره بدبختی بمونه تو خونه و خدمات بده . باید برن روزی هزار بار خدا رو شکر کنن ولی افسوس.
یعنی جوری دلم پُر ... جوری قلبم شکسته ... جوری عصبانی ام از همه شون که خدا فقط میدونه .
حس میکنم تحملم و اعصابم عین یه پوسته بادکنک شده ، کسی ناخن بکشه ، ترکیدم .
حتی حوصله چت و حرف زدن با کسی رو ندارم . از درد کشیدن و از درد گفتن ، دارم درد میکشم .
بخدا دوستام میبینم که هر کدوم چطور داره تو زندگی مسیرهای خوب رو باز میکنه و پیش میره بعد من بدبختتتتت...