تند و تند

روزهام خیلی تند و شلوغ میگذره. 

یعنی عملا روزای تعطیلم فرقی با روزای کاریم نداره. 

هی میگم آخر هفته بیکار میشم یه قسمت سریال ببینم یا اینجا پست بذارم یا کانال ها با حس و دقت بیشتری بخونم، نمیشه که نمیشه. 

تعجب می‌کنم هرچقدر کار ریز و درشت میکنم تموم نمیشه و آخرش یکی دو تا میمونه برا روز بعد. 

خب مامانم توقع داره و شایدم حق داره که وقتی خونه م دیگه اون بیشتر استراحت کنه. 

اما مامان من خرید نمیره، هیچ وقت جارو نمیکنه و خیلی کارا مثلا سرویس خواهرم با منه. حالا اون آشپزی هم روش. تا بیای فکر کنی چی درست کنی و دست به کار بشی کلی از وقت و انرژیت رفته.  

فقط از این هفته سه شنبه و پنجشنبه ورزش رو دوباره شروع کردم و نیم ساعت تا چهل دقیقه تو اتاق کوچیکه ورزش میکنم. 

تازه این تو شرایطیه که دخمل نیاد پیشم. اگه بیاد که کلا همه کارام لنگ میشه و یه سری کارا رو فقط میتونم کنارش انجام بدم. جوری پیش برم که هم حواسم بش باشه هم به کارم. تمام وقت میخواد دستم بگیره و با خودش اینور اونور ببره. 

جوری شده که اصلا جرات نمیکنم زنگ بزنم حالش بپرسم یا ابراز دلتنگی کنم. تا صدام میشنوه گریه زاری میکنه عمه عمه و گاها مجبورشون میکنه بیارنش خونه مون. یا با مامان یا بی مامان.

دو سه روز تو هفته پیش هم تب و استخون درد گرفتم و حالم خوب نبود ولی خدا رو شکر خیلی طول نکشید. 


کارای مدرسه هم همیشه زیاده. هر روز کوئیز و هر روز تصحیح برگه. 

حالام امتحانات مستمر شروع شده و دیگه از چت جی پی تی فعلا برام کاری ساخته نبود و مشغول طراحی سوال هستم. 

از اونطرف نگرانم به بودجه بندی نرسم، به لطف مدیران کاربلد. 

من امسال خیلی خیلی ساکت تر از قبل شدم. دیگه شما هم میدونید چون اینجا هم مثل قبل حرف نمیزنم. 

مشاور مدرسه متوجه شده و ازم میپرسه چی شده ساره خییییلی تو خودتی. گفتم چیزی نیس من مثل همیشه م. کلا سخت ارتباط میگیرم و بیشتر شنونده هستم. گفت نهههه امسال جور دیگه ای. بگو چی شده. 

به قول بعضی همکارا خیلی به این مشاور نمیشه اعتماد کرد و هرچی بشنوه و پیش بیاد به مدیرا میگه. برام عجیبه. تا حدی که به کارا مدرسه مستقیم مرتبط باشه خب کارش درسته. ولی مثلا اگه گله ای، درخواستی، دردلی شخصی بشنوه نباید بشون بگه چون یه مشاور باید امانت دار حرفا باشه. 

خلاصه من انکار اون اصرار... منم گفتم مشکلات زیاده هم تو خونه هم سرکار ولی من دارم کارم رو به بهترین نحو انجام میدم گفت بله همینطوره. و دوباره اصرار که حرف بزن تو خودت نریز. گفتم یکی از دلایل سکوتم اینه که حرف زدن چیزی رو عوض نمیکنه مثلا کم شدن ساعت هام و عدم پاسخگویی درست مدیران. گفت حق داری کاملا. ولی آیا میخوای اینجوری تا آخرش به خودت هم زجر بدی. یه کم از مشکلات فاصله بگیر. همه مون چالش ها و مشکلاتی داریم اما اینجا با چهارتا همکار بگو بخند میکنیم یادمون بره. گفتم چشم ممنونم از توجه ت و سعی میکنم. 

دیگه خدا میدونه چطور انتقالش بده. چون گفت مدیر مثلا خوب هم متوجه سکوت من شده. همون مدیری که پیام و تماس منو در رابطه با کاهش ساعات جواب نداد.