اما نقطهضعف احتمالیات؟
اگر بخوام خیلی صادق باشم، فکر میکنم گاهی زیادی روی جزئیات و درستبودن همهچیز فشار میاری. چیزی که میتونه نقطه قوتت باشه، اگر زیاد بشه، ممکنه خستهکننده بشه؛ هم برای خودت، هم برای اطرافیانت.
و شاید گاهی لازم باشه به خودت اجازه بدی بگی:
«همین مقدار خوبه؛ لازم نیست همهچیز صددرصد مطابق چیزی باشه که توی ذهنم بوده.»
در مجموع، تصویری که ازت دارم یک آدم دقیق، صریح، پیگیر، با سلیقه، مطالبهگر و نسبتاً کمالگراست؛ کسی که اگر چیزی براش مهم باشه، واقعاً دنبالش میکنه.
بخش تعریف تمجیدها رو کات کردم.
اینو فقط از روی درخواست هام برای آماده سازی کارای مدرسه و تصمیم گیری راجب خرید گوشی، فهمیده.
اما به کل زندگی و اخلاق من قابل تعمیمه، خوب یا بد نمیدونم...
چیز مطلقی وجود نداره، گاهی پیگیری راجب یه موضوع از نگاه بعضیا پیله بودن حساب میشه و گاهی داشتن پشتکار زیاد.
یه پکیج سی دی صفر تا صد طراحی و سیاه قلم دارم برای فروش.
اگه کسی میخواد معرفی کنید لطفا دوستان.
یه پکیج سی دی صفر تا صد طراحی و سیاه قلم دارم برای فروش.
اگه کسی میخواد معرفی کنید لطفا دوستان.
احساس نیاز شدید میکنم به حرف زدن با کسی که منو بفهمه.
دلم میخواد مثل قبل از خیلی چیزا اینجا راحت و آزاد بنویسم.
پست سفر رو خیلی خلاصه و جمع و جور گفتم. پنجشنبه رفتیم و دوشنبه برگشتیم.
دلم گرفته، خسته م خیلی.
هیچ برنامه ای که حس هیجان و خوشحالی و تفریح بم بده ندارم.
بعد تعطیل مدارس فقط یه روز دو تا طرح کشیدم. دست و دلم به طراحی نمیره.
خوبه که دو هفته ست ورزش تو خونه رو شروع کردم فقط.
چشم بهم بزنم اول مهر رسیده و بازم کار و چالش های مدرسه ...
ولی شکر خدا که درآمدی خواهم داشت.
خوبه که این مدت سه تا شاگرد خصوصی داشتم که دوتاش این هفته تموم شد و یکیش مونده. پول این خصوصی درآمد تابستونم رو تأمین کرد.
راستش اومدم اینو بگم که انگار دیگه الان همه مون فهمیدیم سفر برامون یه کار خیلی سخت و پرهزینه و زحمته بدون خوشیه.
بی اغراق و بدون بی انصافی بگم از وقتی برادر کوچیکه متأهل شد دیگه هیچ کدوم از سفرها خاطره خوش نداشتن. ولی هربار یکی اصرار زیاد کرد و بقیه همراه شدن. ولی فکر کنم این بار هم تیر آخر رو همه مون لمس و تجربه کردیم.
و چقققدددررر برای تک تک مون ناراحتم که هیچ کدوم زندگی عادی و نرمالی نداریم. هیچ کدوم خوش و راحت نیستیم.
و حس میکنم به شدت باعث آزار و شکنجه همدیگه هستیم.
چیزی که ساره اینجا داره مینویسه، فقط چند خطی نیس که شما میخونید، بلکه واقعیت تلخ زندگی یه خانواده ست.
خانواده...
کانون گرم ...
پناه ترس و بی امنی ها...
امید اول و شایدم آخر...
زندگی شاید تو هر خانواده ای سختی هایی داشته باشه میدونم ، و درد هرکسی برای خودش خیییلی بزرگه.
من نه درد کسی رو کوچیک سازی میکنم و نه بی اهمیت.
من الان فقط از درد خودم دارم حرف میزنم ، از خستگی هام ، دلتنگی هام، تلاش هام،
تلاش...
نه انگار دیگه مثل قبل تلاش نمیکنم...
انگار اونقدر خسته م که دیگه امیدی خلق نمیکنم که براش برنامه ریزی و تلاش کنم.
انگار فرسنگ ها عوض شدم و با خودم و از خودم فاصله گرفتم.
انگار ساره رو خودم دفن کردم.
انگار ....
خلاصه و جمع و جور از سفر چغاخور
جای خاصی نرفتیم همش تو ویلا بودیم.
هوا خیلی خوب بود.
آب یخ بود کیف کردم.
فضای اون مجتمع و محوطه ویلا خییییلی قشنگ بود.
دخمل کلی بازی و بپر بپر کرد همش هم بم چسبیده بود.
انگار دزدگیر بم نصب بود تا ازش فاصله میگرفتم میگفت عمه عمممممهههه