دلتنگی

احوال داداشم شکر خدا بهتره. البته هنوز احساس ضعف میکنه چون بنیه ش هم لاغر و ضعیفه، خب طول میکشه همون دو روز بی غذایی و تهوع‌  جبران بشه. این چند روز من آب براش میاوردم دست و روش میشست و یه سری مراقبت های دیگه. حالا شکر خدا که هنوزم میتونه خودش تا حمام و توالت برسونه. از خدا میخوام هیچ وقت زمین گیرش نکنه. 


کم کم وسایل سفر رو دارم جمع و جور میکنم. راستش این سفر خیلی چالش داشت، چون بازم تداخل برنامه های سفری اون داداشم با دامادمون اعصاب همه مون خورد کرد تا اینکه الان تصمیم گرفتیم این بار با خواهر و دامادمون بریم. 

چون اون داداشم با دامادمون تو سفر با هم جور درنمیان، داداشم خیلی سرعت میره و دامادمون آروم. داداشم شوخی های کنایه ای زیاد داره و گاها باعث دلخوری میشه. برای همین با هم دراومدن شون جور نمیشه. داداشم میگفت باز برا چغاخور صحبت کردم که بقیه سهمیه م رو بدن و قشنگ افتاد تو روزایی که ما با داماد قراره بریم شیراز. خلاصه به زور قانعش کردیم چغاخور عقب بندازه، چون دامادمون خیلی زودتر از ما وعده گرفته بود و بنده خدا این مدت همش تو تدارک و آمادگی سفر بوده و بخاطر ما حاضر نشده سه ساله جایی برن. حالا امسال برنامه ریختیم بریم ما و عروس و داداش و دخمل و خواهرم و شوهر و بچه ش. با دو ماشین . البته جا تنگی داریم ولی چاره نیس.


خواهرم میگه روزای خوش مون داره تمام میشه، تو بری مدرسه باز دردسرای ما شروع میشه. بی نظمی تو کارا و مرتبی و حتی آشپزی غذاهای خوشمزه. میگه از حالا ناراحتم.



رتبه خواهرزاده م اومد، شد ۱۹۱ ریاضی. خیییلی خوشحالم براش. یه سال کامل درس میخوند و از تفریحاتش گذشت. 



گاهی یاد بابا میافتم و حسرت هایی که بعدش به دلم موند. 

امروز دلم تنگ شد برای پدری که دستم رو تو دستش بگیره. پدری که منو آغوش بگیره. پدری که باش عکسای دونفره داشته باشم و ویس های پر از محبت بین مون رد و بدل شده باشه. 

و برای یه نگاه پر از مهر پدری. 


الان نه عکس دو نفره ای هست و نه ویسی و نه خاطره ای.


روح همه رفتگان شاد. 



درد صبوری

دیروز صبح مجبور شدیم داداشم رو ببریم دکتر. چون نمیتونست چیزی بخوره و اگه یه کوچولو چیزی می‌خورد بالا میاورد. 

دیگه داداشم اومد با هم رفتیم بردیمش کلینیک چندتا آمپول زدن تو سرم و تست قند نیم ساعت یه بار گرفتن و مرخص کردن . تقریبا از یه رب به ده تا یازده و نیم اونجا بودیم. 

حالش کمی بهتره اما الان هنوز کمی تب داشت بم گفت براش دستمال با آب بزنم و این کارو کردم. 

وسط این همه کار و درد خدایا بس کن دیگه ، چقدر درد و مریضی آخه.

 خدا اگه آگاه باشه میدونه چقدر دستام اذیتن، دیشب حتی یه ساعتی کمرم هم درد گرفت، میدونه که اونقدر مسئولیت هام زیاده که گاهی کم هم میارم ولی نمیدونم چرا هی درد بیشتر میده، مگه این امتحانات تمومی نداره؟ 

من دو پا برم وسط این امتحانات.  شورش دراومده دیگه. 


تو پست قبلی گفتم صبورتر شدم، دروغ نگفتم. اما حالا خسته‌م خیلی خسته. بدنم کشش این همه بار رو نداره. 

صبوری باید یه نتیجه ای برای خود آدم هم داشته باشه نه فقط نفعش بشه خدمات دادن و مراقبت از دیگران. 


حداقل خدا دست های منو به درد نیاره. بگه این بدبخت سه نفر به گردنشه ، بذارم یه سلامت نسبی داشته باشه. 


آخ خداااا اگه واقعآ  هستی به دستام قدرت و توان بده،  بدون درد.

طولانی

پست طولانی میشه آماده اید؟


تولد اون زن داداشم که سرطان سینه گرفته یک شهریور هست و امسال خواستیم سورپرایزش کنیم برای همین از چند روز قبل من رفتم خرید که برای شام لازانیا درست کنم و خرید کیک رو سپردیم به خواهر کوچیکه. و همه مون دور هم جمع شدیم. اولین بار بود براش چنین کاری میکردیم. خب قبلا هم گفتم اون خیلی خیلی آدم ساکت و کم حرفیه. یعنی میاد میشینه دو ساعت، غیر یه احوالپرسی حرفی نمیزنه. نه فقط حالا که مریض شده قبلا هم همینطور بود برای همین راه ارتباطیش با همه در حد صفره حتی خانواده ش. ولی ما امسال دوس داشتیم اینکارو کنیم و خوشحالش کنیم چون این مدت شیمی درمانی ها زیاد شده و حتی یه دستش ورم کرده ولی حتی گله و ناله هم نمیکنه. نمیدونم چی بگم ، ما الان فقط و فقط خواستیم اونو خوشحال کنیم و هیچ کدوم مون هیچ تفسیر و تعبیر دیگه ای از این کار نداریم.


وقتی در زدن ، من کیک رو جلوش گرفتم و همه مون براش تولد تولد خوندیم، اگه بگم ذوق خاصی نکرد باورتون میشه،! فقط گفت ممنونم از سورپرایزتون. ما هم اصلا ناراحت نشدیم چون هم اخلاق یه عمرش رو میدونیم هم ناخوش بود. 


اصلا نمیدونم کارمون بیشتر خوشحالش کرد یا ناراحت؟ 

من از گفتن افکار خودم هم ترس دارم. شاید کار ما باعث شد به این فکر کنه که چی شده حالا .... قراره بمیرم؟ 

بخدا اذیتم از نوشتنش... ولی امیدوارم اینجوری فکر نکرده باشه. 

کیک رو گذاشتم تو یخچال و رفتیم سراغ شام. من همه کارا رو خودم تنها کرده بودم. فقط خواهرم که اومد گفتم تو فقط بچین تو ظرف من بذارم تو فر ، یه بسته نون تست هم اسنک درست کردیم. جاتون سبز یه لازانیای خیلی خوشمزه ای شد ، شام خوردیم و بعد فاصله ای دوباره کیک رو آوردم و چاقو دادم گفتم آرزو کن و ببر . خودمم با گوشی فیلم و عکس میگرفتم. همه مون بودیم غیر از پدر ولی قاب عکسش تو عکس ها هست. اونقدر شام سنگین بود که هیچ کس کیک نخورد. سهم هر کدوم رو ظرف کردیم دادیم برد خونه. 

به شخص خودم و بقیه خیلی خوش گذشت. بعد مدتها یه دورهمی داشتیم که حتی کسی با شوخی هاش باعث ناراحتی اون یکی نشد. البته با همه اینایی که میگم بطور ناگزیر همیشه یه چیزی نشتی میکنه اما خیلی حاد نبود شکر خدا. 

از دختر بگم که چققققددددر از حالا مجلس گرم کنه، چققققدددر شیرین بازی درآورده، دست زده رقصیده و جیغ ذوق و خوشحالی سر داده و عقل و هوش همه مون رو برده. یه کیک کوچولو داشتیم دست کرد توش و بعدا هم یه تکه خیلی نازک کیک بش دادیم که کلی خودش و قالی آشپزخونه رو کثیف کرد و تمیز کردنش افتاد تو سر جناب عمه . اما از لذتش و نُم نُم کردنش تو خوردن کیک منم لذت بردم . انگار رفته بود تو گِل . کیک مون شکلاتی بود. 

داره حالت‌های وابستگی به من رو نشون میده، مثلا راه میافته دنبالم تو اتاق ها، یا موقع خواب میخواد کنارش بخوابم، من خیلی باش بازی می‌کنم و وقت براش میذارم . به این فکر میکنم این دختر وقتی ۲۰ سالش بشه من شدم ۶۳ سال، و آیا اونقدر توان و انرژی دارم همپای جوونی هاش باشم و شیطنت هاش؟




این مدت خانم خونه بودن در من صبوری خاصی ایجاد کرده و خودم حس میکنم با همه خستگی ها و فشار کاری خیلی مهربون بودم و ازخودگذشته تر از قبل. جوری که حتی برای اینکه خیلی خودمو اذیت نکنم وقتی عروس کم کاری میکنه یا با خنده درخواستم رو میگم یا اگه اون لحظه حس خنده نداشته باشم هم با آرامش اون کارو انجام میدم و خودمو حرص نمیدم. 


دیشب تا صبح از کتف درد نخوابیدم، از نوعی که ما بش میگیم انگار باد گرفته چون حتی با نفس کشیدن هم درد دارم. ولی غیر از رختخواب ها که گفتم ول کنم بمونه سرجاش، مجبور بودم همه کارا بکنم. از آشپزی تا بشور بساب. از شانس بدم امروز داداشم هم ناخوش بود، ضعف و بیحالی و تهوع. مامانم هم که یه بار خوب یه بار بد. یه لحظه آمپر کشیدم بالا که خدایا مثلا من مریضم امروز و دستام درده از اون همه کار. یه کوچولو هم غُر زدم در حد اشاره. اونقدر درد داشتم که اول صبح مجبور شدم به مامانم بگم بیا کمی کتفم ماساژ بده. واقعا حس کردم نیاز دارم به یه فشار رو کتفم. 


سه روزه میخوام برم حمام یا وقت نمیکنم یا آب نیس یا برق. یعنی به سختی به کارای خودم میرسم. 

دارم یه تلنگر میزنم به خودم که اونقدر کدبانو نباش گاهی هم به جوونی و زنانگی هات و زیبایی هات رسیدگی کن. برای همین تصمیم گرفتم این هفته برم سالن هم موهام مرتب کنم هم تو خونه رنگ کنم و حتی ناخن هام رو لمینت بی رنگ کنم تا قبل مدرسه. 

همین داداشم اونروز به خواهرن میگفت از دور نگاش میکنم ( منظورش منو که نگاه میکنه ) ، میگم گناه داره تو این سه ماه چقدر شکسته شده، خواهرم بش گفت نهههه اینجور بش نگو الان دیگه حالش خراب میشه. منم با چشمانی که اشک داشت گفتم کی؟ من؟ و لبخند تلخی زدم. خب تنها چیزی که ممکنه سن منو لو بده موقع خنده چروک دور چشمم هست وگرنه اصلا بم نمیاد که واقعا چند سالمه. چون خیلی کوچکتر از سنم نشون میدم. دلم میخواد کار جوانسازی هم انجام بدم اما معمولا قیمت هاش برام خیلی سنگین بوده. 


راجب ماشین خریدن هنوز داریم فکرش رو میپزیم. شاید نو شاید دست دو. تا وامی جور بشه و بتونم طلاهام قیمت خوب بفروشم... خدا کریمه. 

برنامه مسافرت هم هنوز درحال ارزیابی و جمع و جور کردن هست و البته اعلام نتیجه کنکور خواهرزاده م. 

نمیدونم چرا دلشوره دارم، ترس از اینکه سفر بریم باز یا جنگ بشه یا دور از جون زبونم لال یکی .... 

برام انرژی مثبت بفرستید .


ببخشید خیلی طولانی شد. وقت نمیکنم موضوع به موضوع جدا جدا بیام بنویسم. بعد یه دفعه میام کلی چیز یادم میاد. 

تازه الانم سعی کردم خلاصه ش کنم.