شب ها تا دیروقت خوابم نمیبره ، اگرم بخوابم همش پهلو به پهلو میشم و خواب عمیق نمیرم . تا سرم رو بالش میذارم ، کلی فکر به سرم هجوم میاره و همش مربوط به باباست .
همه مون شوکه شدیم از یدفعه رفتنش.
هنوز باور نکردم و فکر میکنم فقط چند روز رفته مهمانی و برمیگرده .
فکرم خیلی آشفته ست . گاهی حس میکنم تونستم یا میتونم با منطق خودم رو آروم کنم ، اما خیلی طول نمیکشه که دوباره بهم میریزم و فکرم هزار راه میره .
چی شد بابا یه دفعه رفت ؟
چرا رفت ؟
چرا وصیتی نکرد ؟
آیا از زندگیش راضی و خوشحال بود ؟ اگه نبود من چرا نتونستم خوشحالش کنم ؟
آیا به عنوان پدر از منِ اولاد راضی بود؟
چرا هیچ وقت تو رومون نخندید؟
و آیا من با مرور همه اون حرفا ، باعث اذیتش میشم ؟
و هرچی میگردم تو همه اون سالها ، یه چیز خوشحال کننده و چیزی که بم امید و آرامش بده پیدا نمیکنم .
چرا حسرت ابراز علاقه بین مون ، به دلم موند ؟
چطور میشه اون حسرت ها رو جبران کرد؟
چرا پدر داشتیم ، اما نداشتیم ؟
چرا نتونستم براش کاری کنم ؟
الان جاش خوبه ؟ خوشحاله؟
از بدی های رفتاری مون اونجا اذیت میشه ؟ از خوبی هامون و خیرات مون خوشحال میشه؟
و هزار فکر و سوال که هربار فقط ظاهر کلماتش عوض میشه ولی مفهموم همونه که هست .
و حالا میخوام که خودمو آروم کنم ولی نمیدونم چطور؟
بابا جات خیلی خالیه . و من نمیتونم نبودنت رو بپذیرم.
چرا به قول معروف با ما حال نمیکردی؟
دیگه فرصت ها رو از دست دادیم . فقط درد تو عمق قلبم ریشه زده و عین موریانه داره مغزم رو میخوره. نمیدونم چقدر باید بگذره تا فکرم خاموش بشه از فکرت .
نه اینکه دلم نخواد بت فکر کنم ، بلکه دلم نمیخواد چیزایی رو یادآوری کنم که هم منو شکنجه بده و هم احیانا باعث آزار تو بشه تو اون دنیا.
واقعا احساس میکنم قلبم کوچیک شده . همونطور که گفتن جسمم کوچیکتر شده تو همین مدت کوتاه، کلی لاغر شدم بعد رفتنت .
شاید اگر خاطره خوشی یا حرفی که دلم رو قرص کنه ، به جا گذاشته بودی برام ، الان به همون دلم خوش میکردم و آروم میگرفتم.
و روزها رو به یه تکرار تلخ و نخواستنی شروع و تمام میکنم . و این سوال که در من تکرار میشه که چرا مرگ ؟ چرا حسرت ؟ چرا اینقدر یدفعه ای ؟
شاید بودنت اونقدر برام تعریف خاصی نداشت ، اما رفتنت خیلی چیزا رو ازم گرفت . و واقعا تو معنای امنیت بودی ، تو یه حائل و حامی بودی حتی اگر کاری نکردی .
نمیدونم گفتن و نوشتن این افکار تا کجا ادامه داره ، ولی امیدوارم که اذیتت نکنم با تکرارشون، چون هنوز نداشتنت و نبودنت رو هضم نکردم .
اونقدر جیغ نزده دارم ، اونقدر آه بلند نکشیده ، اونقدر آغوش نگرفته ، اونقدر بوس نکرده ، اونقدر بابای نگفته ، اونقدر لبخند نزده ، اونقدر سکوت نشکسته و همه مفاهیمی که در وجود تو معنی میشد .
و هرچی مینویسم ، درد همون هست که بود .
قشنگ درد رو تو جسم قلبم حس میکنم ، کوچک شدن قلبم رو حس میکنم و فشاری که داره بش میاد .
اونجا خوشحال باش . بخند . راضی باش . چون فقط الان همین منو خوشحال میکنه .
این ذات طبیعیه آدمه که تا چیزی یا کسی رو از دست نده ارزشش رو نمیفهمه.
به حال دیوونگی میرسی وقتی عزیزی از دست میدی ، انگار به پوچی میرسی .
به خودم میگم یعنی چی که الان بابا نیس ، چرا جسمش نیس ، چرا نمیشه صداش رو شنید . چرا هیچ ویسی ازش ندارم . البته بابا هیچ وقت گوشی لمسی نداشت ، که اگرم داشت احتمالا بازم من ازش ویسی نداشتم .
کل ماهیت وجودی یه آدم میشه یه قاب عکس رو طاقچه .
یه عکس که صاحبش قشنگ زل میزنه تو چشمات از هر طرف که نگاش کنی ، انگار که میخواد چیزی بگه ولی نمیتونه .بچههای عموم وقتی عمو فوت کرد و می آمدن خونه مون ، اگه شکایتی یا چیزی تو خونه مون پیش میومد ، میگفتن با همه این حرفا قدرش بدونید که سایه بالای سرتونه.
و من حالا میفهمم .
و میدونم اگه این جمله رو به کسی بگم نمیتونه درکش کنه ، همونطور که من و خواهر برادرم درک نکردیم تا بابا رفت .
چقدر این مدت از آدمیزاد بودن خودم بدم اومد ، ازین که همه مون از خلقت تا ابد یه مسیر تکراری تجربه رو پیش میبریم و هیچ کدوم نمیتونیم خودمون جای یکی دیگه بذاریم و مسیر اشتباه مون رو عوض کنیم و تو مسیر درست راه بریم .
حس میکنی خنده ت گناهه چون عزیزت نمیخنده، میخوری کوفتت میشه چون عزیزت زیر خاکه .
این روزها نماز خوندن برام معنای دیگه ای داره ، انگار به عالم بابا نزدیک ترم میکنه . و اون دو رکعتی که هدیه میکنم به روحش، یه نماز عاشقانه ست .
آخ که چقدر عشق کم گذاشتم ، یعنی نشد که بذارم نه اینکه نخواستم ، آخ و آه از عمری که بی پدری گذشت .
تا دنیا دنیاست من حسرت به دل داشتنش میمونم .
نمیتونم آروم بشم ، نمیتونم منطقی باشم که خب خودش هم نخواست ، من فقط دلم همه اون روزهای بی پدری رو میخواد ... که دیگه کاریش نمیشه کرد . دیگه بابا نیس ، حالا هرچقدرم تو سرم بزنم و گریه کنم .
کاش آدم تر بودیم . کاش من راهی داشتم برای نزدیک شدن بش . من همه راه ها رو رفتم ، شایدم راهی بود که من بلد نبودم .
دیر فهمیدم که چققققددددررر دوسش داشتم و دارم .
دیگه کجا و کی میتونم یه بغل پدرانه یا یه دست بوس پدرانه بگیرم .
ممنونم از همه شما که این مدت همراه تر از قبل بودید و محبت داشتید.
من کامنت ها رو همین جا جواب کلی میدم و تایید میکنم .
ببخشید که تک تک جواب نمیدم .
امیدوارم خدا رفتگان تون رو بیامرزه و عزیزان تون رو سالم حفظ کنه براتون .
روح همه رفتگان شاد باشه .
جوری قلبم مچاله شده که خدا میدونه .
جوری درد دارم تو کل روحم که اونم فقط خدا میدونه .
تو دلم آشوبِ . فکرم لحظه ای استراحت نداره. شب ها نمیخوابم ، میلی به غذا ندارم .
اصلا باورم نمیشه رفت . اونقدر همیشه قوی بود که حالا حالاها انتظار چنین اتفاقی رو نداشتم.
شنبه که بابا رو بستری کردیم ، روز بعد یکشنبه صبح ۱۶ مرداد فوت کرد .
کل دوره درمان به دو ماه هم نکشید . اما به عقب که برمیگردیم، به اون همه بی اشتهایی و لاغری ، تازه احساس گناه بیشتری میکنم . با اینکه چند باری داداشم بش گفت برو دکتر ، اما میگفت من چیزی م نیس . فقط از غذاها بدم میاد .
چی شد همه چیز اینقدر رو دور سریع پیش اومد .
تا یه روز قبل دکتر رفتن و تشخیص اون زردی ، راه میرفت، آبادان رفت و اومد ، سرپا بود با اینکه خیلی لاغر شده بود .
دارم دیوونه میشم از افکار تو سرم .
همین حالا کلیییی دلم براش تنگ شده 
دلم برای صداش تنگ شده ، همیشه صداش تو خونه بود .
حالا خونه رو سکوت نبودنش پر کرده . اونقدر همه چیز به من دهن کجی میکنه که بابا اینجا بود ، بابا اینجور میگفت .
یادتونه میگفتم از بابام فقط گاهی یه دستی یا پایی که از چارچوب در میدیدم ، برام مونده ؟!
حالا همش همون دست و پا رو تصور میکنم. دمپایی ش میبینم برام کلی حرف و فکر میاره.
من واقعا خاطره خوشی از رابطه مون ندارم ، و این تا ته وجودم رو به آتیش میکشه ، اما حالا همون حرفها برام جور دیگه ای ارزش پیدا کرده . خودم حرفاش رو به خودم تکرار میکنم .
واقعا فکر نمیکردم چنین حالی بشم ، دلم میخواد بودش .
خیلی حالم خرابه بچه ها...
خیلی نداشتمش، حالا هم کلا ندارمش.
دلم برای یه بغلش ، یه بوسه ش ، یه بابا گفتنش حسرت میخوره . خیییلی درد دارم ، خیلی ناراحتم برای همه اون گذشته، که فقط به اختلاف و ناراحتی گذشت .
فقط خوشحالم که زیاد تو جا نموند، زیر منت بچه هاش نرفت . غرورش خدشه دار نشد . و حس حقارت نکرد .
من حتی حواسم به حال دلش و غرورش بود که کسی با انجام دادن کاری که باعث ناراحتی و خجالتش بشه ، اونو اذیت نکنه.
و من حالا یه بابا میخوام .
بابا
بابا
خاک بر سر من که حتی نمیشد بابا صداش کنم . نشد دخترانه هام تقدیمش کنم .
و حالا تو سرم میگردم ببینم بابام چی دوس داشت که براش خیرات کنم .
بابام چه حسرت هایی داشت و چرا اونقدر دستم باز نبود براش برآورده کنم .
فقط دعا میکنم جاش خوب باشه . روحش شاد باشه.
اصلا حال خراب دلم با این کلمات قابل وصف نیس .
ترس از بدتر شدن زندگیم بعد از نبودنش ، یه ترس جدیده که اصلا فکر نمیکردم به دلم بیافته.
هرچی که بود اون پدرم بود و فقط و فقط و فقط اون آقا بالاسرم بود . و وای به حال روزهایی که میاد .
حالا فقط یکی دوتا عکس دارم که نگاشون کنم . چقدر من بدبختم که خودش رو ، وجودش رو نتونستم لمس کنم و حالا باید به یه عکس اکتفا کنم .
ولی چه خوب شد که اون شب آخر کنارش بودم ، هنوز سردی و بی جونی دستاش رو حس میکنم . و یاد اون چهره میافتم میسوزم
چقدر چرا چرا دارم ، چقدر حرف دارم ، آشفتگی و نگرانی دارم .
سرخاکش ، تصور کردم که دارم خودمو تو بغلش میندازم، سرم گذاشتم رو خاکش و زار زار گریه کردم. کاش حداقل روزای آخر چیزی ازم میخواست ، فقط یه روز که براش دو تا تخم مرغ آبپز کرده بودم ، گفت بابا دومی رو ببر بخورید خراب نشه ، همیییین ...
دلم برای حرف زدن باش تنگ شده، میخوام که الان ببینمش ، همون مرد خوش تیپ و سرحال .
ازش میخوام حلالم کنه برای همه بغض هایی که اینجا ، تو این وبلاگ ترکوندم ، برای حرف هایی که زدم که از شدت ناراحتی بود نه بدجنسی .
تا آخر عمرم براش به هر مدلی بشه خیرات میکنم .
و همین جا جلوی همه کسانی که خواننده دردها ، بغض ها و حتی کینه نویسی هام بودن، از بابام حلالیت میطلبم و میگم بابا منو به بزرگی خودت حلال کن ، من دخترت بودم و کلی پدرانه ازت انتظار داشتم ، و چون برآورده نمیشد مثل یه دختر بچه شاکی میشدم.
روحت شاد بابا 