یکی بیاد منو ببره

دلم میخواد یکی به خونه مون زنگ بزنه بگه من میخوام بیام دنبال ساره و مدتی با خودم ببرمش ، کسی که دیگه رو حرفش حرف نیاد و بگن باشه بره ، فقط ساک ببندم و بررررررم . البته کلاس هم نداشته باشم . 

خیلی دلم رفتن میخواد . 

اینقدر میگم تا شاید مرگ زودتر خودش رو برسونه .

فکر کنم تو همین شرجی و گرمای هوا ، پاییز کار خودش رو تو روح من کرده ، انگار تا کلاسی ثبت نام نکنم نمیتونم به اراده خودم دست به کاری بزنم . 

البته تمرین دست فرمون تو برنامه م هست . دیروز زنگ زدم جواب نداد . امروز زنگ میزنم شرایط مالی و تایمش میپرسم ، امیدوارم هزینه ش زیاد نباشه . تا سه ماه دیگه حدودا هیچ دریافتی ندارم مگه ترجمه یا کلاس خصوصی گیرم بیاد . من از سال ۹۳ گواهینامه گرفتم با خواهرم میرفتیم دزدکی . بابا همیشه میگفت برو بگیر . اماااااا اونقدر سخت گیری می‌کرد که احتمالا با اولین نشستن من پشت فرمون گواهینامه م پرچ می‌کرد هییییچ تازه روحیه رو هم کنارش پرچ و سوراخ می‌کرد،  برای همین هیچ وقت نگذاشتم بفهمه . سه چهار باری هم که رانندگی کردم با داداشم بودم و قبل رسیدن تو کوچه من از ماشین پیاده میشدم . 

دوس داشتم بش بگم و خوشحالش کنم  اما اونقدر به داداش کوچیکه  گیر داد تا راه افتاد که دیگه من جرات نکردم بگم . گفتم اون پسره و مسلط و بابا اینجور ازش ایراد میگیره چه برسه به من . 

خدایا فرجی کن بر ایران و ایرانی . 


عمر

امروز صبح با شنیدن خبرای بد ز ن د ا ن ، خییییلی ناراحت شدم . احساس شکست و نابودی هموطنم،  هرچند که اصلا دلم نمیخواد حتی منفی بافی یا منفی گویی کنم و فقط دعا کنم . خیلی با خودم چونه میزدم که برم پیاده روی،  اما انگار دلم راضی نمیشد و میگفتم چطور آدم میتونه عادی باشه آخه وسط این همه درد و مشکل . باز مامانم خرید داشت و محرکی شد که لباس بپوشم و دربیام ، هوا گرم و شرجی . اما رفتم و حدودا یه ساعت و نیم کلا با کارای خرید بعدش خونه بودم.  

میخوام همت کنم روزای فرد برم پیاده روی.  اینجوری تا حدی برنامه ریزی میکنم برای روزهای فردم و باعث میشه همت کنم و برنامه م پیش ببرم ‌ . 


این چند روز خیلی دلم میخواد موهام باز و رها کنم تو خونه . هنوز روسری سرم میکنم ، گاه گاهی از سرم میافته و تمرینی میشه که کم کم بذارمش کنار . گاهی واقعا احساس نیاز میکنم که روسری سرم نباشه تو خونه . ولی فعلا برای من ادامه وضع قبل بخشی از عزاداری من هست که باید کم کم تغییرش بدم . 


دم غروب داشتم فکر میکردم واقعا چقدر دلم میخواد که زنده بمونم ؟ چقدر آرزو دارم ؟ اصلا دارم؟ ارزش سختی زنده موندن رو دارن؟ اما دیدم دلم یه اتاق میخواد ، دلم سفر میخواد ، دلم آزادی و استقلال بیشتر میخواد ، ولی بدست آوردن هر کدوم کلیییی عمر میخواد ، کلی جنگ و جدال میخواد بعد به خودم میگم نه نمی ارزه که بخوای خیلی عمر کنی  و مثلا تو ۵۰ سالگی اتاق دار بشی یا حس کنی اختیار دار خودت هستی . حتی در حد اختیار ایجاد یه تغییر کوچیک تو صورتت،  یه سری کارها واقعا زوره که بخوای تو این سن بخاطرشون با دیگران مشورت کنی و یه جورایی کسب اجازه کنی . پس عمر زیاد نمیخوام،  اتاق و بقیه چیزا هم پیشکش . 


امشب از اون شباس که دلم تنگه خیلی  . 




حرکت اول

دیروز صبح رفتم پیاده روی و حرکت اول رو زدم ،  خیلی خوب بود برام ‌ ، هوا به نسبت خنک بود .  میخوام سعی کنم  بیشتر برم  پیاده روی،  چون واقعا حال آدم خوب میشه ، البته به شرط اینکه  هر دقه یکی زنگ نزنه .

داداش زنگ زد کار داشت ، مامان سبزی خواست سر راه ، آخرش هم زنگ زدن گفتن بیا مامان ببر برا یه کار بانکی ، پریروز  هم مامان بردم برای ثبت سنا خودم و اون . مشکل مون کارای اداری خواهر برادر مشکل دار هست که واقعا جابجایی شون تو  ادارات  سخته و همش دنبال آشنا میگردیم کارمون آسون تر بشه برای انحصار وراثت ، یا مثلا وکالت بدن به داداش کوچیکه . 

یعنی همه این سالها من  و داداش کوچیکه بارها رفتیم به جاشون حساب بانکی باز کردیم و بارها تو دردسر افتادیم ، حساب بانکی ها و شماره تماس ها گرفتارمون کرده واقعا یه جاهایی . 


امروز قراره داداش و  خانمش بیان ناهار ، مشغول جارو و گردگیری و تمیز کاری  هستم  تا وقت ناهار  و کاراش . 


جارو کردن جای بابا و گردگیری  میز و تلویزیونش  هربار حالم رو میگیره . 



یکی نیومد بگه ....

امروز خیلی دلتنگ بابام . همش دارم گذشته رو مرور میکنم . 

میشینم تو نزدیک ترین جا به جایی که می‌خوابید و حضورش رو تصویرسازی میکنم و اون شب آخر که یه نعمت بود برام رو یادآوری میکنم و هی میگم شکر خدا که تونستم خداحافظی کنم ، به جای همه اون سلام های بی جواب یا نگفته . ته دل و جگرم سوز بدی میافته ‌ . حسرت و افسوس کل وجودم رو میگیره.  و بازم هزار سوال تو ذهنم شکل میگیره و منو کندو کاو میکنه ، هیچ سوالی هم با اطمینان جواب داده نمیشه . و من آروم نمیشم و غصه میخورم برای سالهایی که به دوری و ناراحتی گذشت.  و این احساس دقیقا آب در هاون کوبیدنه . 


و صد افسوس بر آدمایی که بجای اینکه مرحمی باشند برای دردهای این چند وقته ما ... نمکی شدند بر زخم مان . 


یکی میاد میگه چون عذاب وجدان دارید گریه زیاد میکنید .

یکی میاد میگه براش کاری نکردید.

یکی میاد میگه بابا ازتون راضی نبود و شکایت تون کرده بود . 

یکی میاد میگه شما میدونستید مریضِ اما درمانش نکردید .

یکی میاد میگه گریه نکن اون بخشید  مگه من پیشت شکایت کرده بودم ، مگه من چکار بابا کرده بودم ؟ چرا اشکم رو اینجور تعبیر کردی ؟

یکی میاد میگه از دیدنش محروم مون کردید . 

یکی میاد میگه چرا کارت حقوق جدا نکردید.

یکی میاد میگه خونه چی میشه ماشین چی میشه . 

یکی میاد میگه چرا پنجشنبه ها رو نگرفتید . 


فقط مستقیم نگفت شما کشتینش . 


نمیدونید چقدددددر درد دارم تو سینه م .


اما 


یکی نیومد بگه دو ماه بی حقوق چه کردید و چیزی لازم ندارید؟

یکی نیومد بگه من هستم تکیه کن و نگران نباش .

یکی نیومد بگه شما زخم خورده اید و حالا حرف گلایه و نصیحت نیست.

یکی نیومد بگه خسته نباشید مراقبت کردید و مراسم عالی گرفتید .

یکی نیومد بگه جای پدر خالی .


هیچ کس بزرگی نکرد . 

بزرگ فامیل ، بابا بود . دیگه بقیه همه تو هواااا . 


اصلا دست و دلم به کار نمیره . تازه فقط همت کردم بشینم پای اون کتاب رمان خارجی  کذایی که از فروردین شروع کردم و هنوز تموم نشده . 


اصلا پام حرکت نمیکنه برم بازار بوم بخرم . هم حال درونیم خرابه هم اوضاع کشور حس بدی بم منتقل میکنه که لنگ میشم تو حرکت . 


هنوز ظاهر زندگی من  بعد از پدر مثل زندگی در زمان پدره ‌ . با همون مقیاس ها و رعایت ها . البته کسی تو خونه مانع نیس اما دلش و حوصله ش رو ندارم . هنوز فقط سرکار میرم و میام خونه . خریدی لازم بشه میرم و زود برمیگردم . سر ساعت میخوابم سر ساعت بیدار میشم . مگه میشه به همین راحتی عادات ۴۰ ساله رو تو ۴۰ روز و دو ماه عوض کرد !

هنوز بدخوابی های شدید و بدی دارم . هنوز گُرگرفتگی دارم . 


فقط فرقش اینه که بی ترس و استرس میرم و میام . 

بی ترس و استرس مانتو و کفش عوض میکنم . 

بی ترس و استرس کارای خونه رو میکنم . تلفن دست میگیرم . 

خسته بشم هرجای خونه که شده دراز میکشم . 

اگه هوا کمی خنک باشه ، چون همش شرجی هست هنوز ، تو حیاط میشینم و از هوای آزاد لذت میبرم،  اون موقع ها نمیشد بشینم تو حیاط . 

از فضای خالی اتاق کوچیکه لذت میبرم و گاهی دکورش تصور می‌کنم.  


وگرنه چیز متفاوتی پیش نبردم ، چون هنوز ذهنم پر از جای خالی نبودنشه.

 

به پدر مادراتون بگید خوب زندگی کنن ، خوب بخورن ، خوب بپوشن ، تنها نمونن ، دوست و دشمن شون جدا کنن ، ترجیحا ارث شون قبل مرگ تقسیم کنن ، خوش بگذرونن،  سفر برن ، بگین تروخدا حسرتی به دل خودشون و بقیه نذارن ، چیزی که داره منو زجرکش میکنه ‌ و خواهر برادرم رو . 


گوشه دنج من

بخاطر قطعی های اینترنت و تداخل استفاده از فیلترشکن،  اینجا برام باز نمیشد . حواسم نبود باید فیلترشکن خاموش کنم که بتونم اینجا رو باز کنم . 

حال خوب رو که کل ایران باش فعلا بیگانه ست . 

خونه ما هم شرایطش شبیه شرایط کشور شده ، انگار رهبر که نباشه هیچی جای خودش نیس ، و هرکسی به یه دلیل و توجیهی میخواد یه حکمی صادر کنه و خودی نشون بده ، شرایط استیبل نشده . 


کلاسام کم کم داره استارت میخوره . 




جواب کامنت سمیرا جان 

چون یه ریشه هایی تو درون ما هست که قطع نمیشن و هی جوونه میزنن و نمیذارن ارتباط مون با طرف قطع بشه ، مخصوصا که پدر و مادر یا خواهر برادر باشه ، حتی اگه اذیت کنیم همو بازم یه جایی دلمون برای هم میره ‌ . چون من تو دلم زود کینه ها آب شد ، زود فراموش شد ، زود بخشیدم و برای همین خییییلی زود دلتنگ شدم .  و مطمئنم تا خودم تجربه نمیکردم محال بود این حال رو از کسی باور کنم . 


و اما بالاخره  جمعه دامادمون و داداشم دست به کار شدن و تونستیم اون اتاق کوچیکه که البته ماما توش می‌خوابید و می‌خوابه رو مرتب کنیم . خدایی اگه همت دامادمون نبود هیچی پیش نمی‌رفت.  یه طبقه قوی زد رو دیوار و کلییی وسیله رفت بالا تو طبقه و فضایی بیشتر از یه گوشه برای من باز شد 


کلی چی جابجا کردیم،  کلی چونه زدم برای انداختن یه سری چیزا ، که البته صد تا یکی جواب میداد. 

ما آدم های وابسته به دنیا ، خیلی بارمون سنگین .

من بعد فوت بابا فهمیدم نباید خیلی بار بازماندگان رو سنگین بذارم و برم . البته که بابا وسایل زیادی نداشت اما مدیریت درست همونا کار راحتی نبود ، بماند که یه ماشین و خونه هم موند برای حساب کتاب های بیشتر . 


اما من بخاطر دختر بودنم و بخاطر کار و حرفه هنری م ، وسیله زیاد دارم و هربار مرتب میکنم حتما یه چیزایی خارج میکنم . اما هنوزم بارم سنگین ، گاهی بشدت عصبی میشم ازین همه وسایلی که دارم . 


داشتم میگفتم ...

حالا جا خوب باز شده تو اتاق ، دلباز شده . و میتونم بعدا پنجره رو عوض کنم چون  بارون رد میکنه ، دیوارش  گچ ریزی داره ، میتونم  حالا نه لزوما کاغذ دیواری ، ولی یه پوشش خوشکلی برای قسمت خودم روش کار کنم که نما بگیره.  درحال حاضر بخاطر اینکه محل خواب ماماست و حاضر نیس بره جای دیگه بخوابه ، من خیلی توش آزادی عمل ندارم وگرنه یه میز کار میزدم توش یا هرکار دیگه ای .  فعلا درهمین حده که هی برم نگاش کنم و از دلبازیش لذت ببرم ، چون باورم نمیشد اینقدر جا باز بشه . فعلا که بخاطر قطعی اینترنت و عدم دسترسی به واتس اپ ، هیچ کلاس آنلاینی نمیتونم برگزار کنم ، شرایط اجتماعی  هم دل و دماغی باقی نمیذاره که برم بوم بخرم  و دست به رنگ بشم . و چون این بار میخوام مدل های اروتیک کار کنم نمیدونم حضور مامان تو اتاق رو چطور مدیریت کنم ، حتما میپرسه اینا چیه میکشی و برا کی؟ 

یه کم بگذره ، دست به کار که بشم یه فکری هم برای سوالات ماما میکنم .


فعلا عکسی از اتاق نمیتونم بذارم چون هنوز کم و کسری داره ، هنوز چندتا چیز تو اتاق مونده که گوشه رو پر کرده ، اما اوکیش کنم حتما عکس میذارم . 


سقف ایرانتی ش تو زمستون میچکه و قراره روش سیمان کنیم ، ایزوگام هم داره اما فایده نکرده  .  


اما تا همین حد هم  برای من عالیه  و خوشحالم.  


راستی گفته بودم پوستم چقدر خشکه !  آمار مراقبت پوستی با دستگاه تو سالن آرایشی را گرفتم دیدم هزینه خیلی زیاده ، هر جلسه ۷۰۰ . بعد یه مشاوره با چی نپوشیم گرفتم گفت اصلا نیاز نیس این هزینه رو کنی ، گفت ویتامین سی و مولتی ویتامین و زینک با آب زیاد بخور و روتین هر روز رو پیش ببر ، الان یه هفته بیشتر شده که قرص ها رو میخورم ، فعلا بدک نیس ، تا پاکسازی بشه خب مدتی طول میکشه ، هلاک شدم از دسشویی رفتن اما میخوام ادامه بدم . 

هنوز داداشم چونه سیاه دراوردن رو بام میزنه ، گفتم بذار یه کم دیگه بگذره ببینم حال دلم چی میگه . 

خیلی سعی میکنم زودتر زندگی عادی رو پیش ببرم اما خیلی راحت نیس . 


درست میشم هنوز زمان لازمه .