سرما به شهر گرم ما هم رسید . و چقددددر من خوشحالم و شاکر . شاکر بخاطر این سردی که دو سالی بود نداشتیم. شاکر بخاطر آسمون آبی صاف و آسمون ابری نمناک. شاکر برای نم نم رطوبتی که به صورتم برخورد میکنه وقتی تو کوچه در حال رفتن هستم . شاکر برای لباس گرمی که دارم که بپوشم . شاکر برای غذاهای گرم و خوشمزه مادرم . شاکر برای حال دلم .
خیلی وقت نمیکنم بیام بنویسم . یه طرح جدید با حجم کار بالا تو دستمه که سعی میکنم وقت های خالی م رو بذارم براش . چون باید سایه بزنم و با مداد خیلی طول میکشه .
هنوز کار مداد رنگی شروع نکردیم . استادم گفته شاید از هفته بعد یه طرح بمون بده .
من عاشق زمستانم و سردیش.
با تمام وجودم سعی میکنم ازش لذت ببرم و حسش کنم .
تصمیم گرفتم از این ماه برا خودم یه پست عملکرد ماهانه بذارم . تصادفا تصمیم گرفتم و یادم افتاد که چه خوب حالا که یه ماه متولد شدم دوباره سعی کنم از نو زندگی کنم .
ببینم در طول ماه چقدر تغییرات مثبت و منفی داشتم . صادق باشم و بیام بگم .
این ماه دقت بیشتری روی تغذیه م داشتم .
با خانواده م و بویژه خواهرم صبورتر و مهربون تر بودم .
حس کردم اطرافیانم رو بیشتر از قبل دوس دارم.
سعی کردم انرژی مثبت خودم رو انتقال بدم .
حس شعرسرایی م رو کمی بیدار کردم .
حلقه زدن یاد گرفتم .
به گفته دوستان لاغرتر شدم .
غر نزدم و عصبانی نشدم .
حتی با آقا صبورانه تر کنار اومدم .
کادو تولد دادم و البته گرفتم .
یه جعبه مداد رنگی 60 تایی فلزی برای خودم هدیه خریدم.
خدا را بیشتر و با لذت بیشتری سپاسگزاری کردم .
عیادت مادر شاگردم رفتم که خیلی بم چسبید.
و اما منفی ها
یه چیزی تو وجودم عقب افتاده که باید ببینم مشکلش چیه .
از شنیدن ورشکستگی زبانکده سفیر که با من ناحقی کرد ، کمی خوشحال شدم. گفتم حقشه .
نمیدونم دیگه خیلی دارم فکر میکنم چیزای منفی م پیدا کنم و بگم . چون من فرشته نیستم .
لرز عصبی و گردن درد عصبی چندین بار داشتم که اونم نگرانم کرده .
آزمایش دادن و چکاپ رو پشت گوش انداختم متاسفانه.
چند بار سالاد با سس هزار جزیره خوردم درصورتیکه سه سالی هست تو ترکش بودم .
میان موج موج غصه زندگی
آدمی می یابد دلیل زندگی
میان همهمه های پر درد فکری
دلی میتپد با عشق و همدلی
شاعر خودم .
وقتی وضعیت دور و نزدیک ها تو واتس اپ رو راجب شب یلدا میبینم ، درونم به وجد میاد . هنوز هم دلی هست که بتپه و هنوز روزنه امیدی برای رسیدن پیدا میشه . و این ها همه منو خوشحال میکنه. اصلا به درست و غلط بودن ، مذهبی یا غیر مذهبی بودن هیچ رسم و رسومی کار ندارم . مهم اینه که برای شاد بودن تو این دنیای پر از درد و تلخی ، بتونیم یه لبخند بزنیم و یه لبخند هدیه بدیم .
ما که برنامه خاص از پیش قبل طراحی شده نداریم . چون شب یلدا هر سال با تولد آخرین عضو آذری، همراه میشه و دو تاش با هم گرفته میشه . بیشتر حس تولد اونو داره تا شب یلدا . البته بخور بخور داریم . ولی تولد خواهرزاده عزیزم هر سال تو سکوت سر میشه چون جرات رقص و آواز نداریم . ولی لذتش رو میبریم .
منم دلم شور و هیجان داره بین همه دردهایی که دارم و سعی میکنم مخفی کنم . صبر بیشتر و مهربونی بیشتر پیشه میکنم تا حال دلم خوب بمونه .
امیدوارم خاطره خوشی باشم تو ذهن همه .
یه لبخند یلدایی پایدار بتون هدیه میکنم . مدیونید اگه تحویلش نگیرید .
راستی یه شعر دیگه راجب دم و بازدم گفتم که این یکی رو بیشتر دوس داشتم. براتون میذارم.
آنگاه که نوای اسمع به گوشت نواخته میشود
دمت بر باد رفته و آسمانی میشود
اسمع ندای دمی دیگر است
دمی از جهانی نوتر است
دمت در بانگ تلقین حبس می گردد
تنت در قالب گور مدفون می گردد
باز دم آخر تلنگری است بر دمی دیگر
گر نفهمی ، گر ندانی ، بر فناست دیگر
دمت حرف عشق و بازدمت حرف حق
ثنا کن هر دم و بازدمت ، بر حق
لب تون به قرمزی دونه انار
دلتون به شادی
تن تون به تندرستی
مخلص شما ساره ...
مربی یوگا ازمون خواست که راجب دم و بازدم شعر بگیم و از اونجایی که منم خدادادی قلم نسبتا خوبی دارم تاکید داشت که حتما من بنویسم . و من اینو نوشتم . البته خیلی روش تمرکز نداشتم یعنی دلم میخواست چیز قشنگ تری بنویسم اما فقط از دلم همین تراوید و بس ...
نفس تو دو بخش است، دم و بازدم
دمت را شکر و صد شکر بازدم
دمت از آه نباشد هم دم من
دمت گرم از عشق هم دم من
دم و بازدم فصل عمر است زر بدان
دم و بازدم حکم عمر است زر بدان
دمت را آنگاه که حکم آید نیاید
قدر دان که گه باز نیاید
دو نفر دیگه ار بچهها هم نوشته بودن و خداییش شعر یکی شون خیلی قشنگ تر بود و بلندتر . کلی تشویقش کردم و بش گفتم اینقدر استعداد داری چرا روش کار نمیکنی . اولین تجربه ش بود . شاید خودشم کشفش نکرده بود . گاهی مربی مون ازمون کارایی میخواد که اولش حس میکنیم مسخره ست ولی بعد میفهمیم کلی حس توش زنده میشه و کلی شناخت جدید از خودمون پیدا میکنیم .
فکر کنم نگفتم که اون داداش م من یه کتاب شعر از خودش چاپ کرده و خواهر م هم گاهی داستان نویسی میکنه . یعنی یه جورایی حس ادبی مون ذاتی هست . ولی من به شخصه به صورت تخصصی روش کار نکردم . و روی درس و الان نقاشی تمرکز داشتم و دارم .
آذر ماه داره به آخرش میرسه . میدونید که چقدر این ماه من تولد تبریک دادم .
میدونید که آقا 7 آذر ، من 8 آذر ، و مامانم 9 آذر !!!خیلی جالبه نه ؟!!
4 آذر یکی از خواهرزاده ها
7 و 8 و 9 را گفتم
15 آذر یکی دیگه از خواهرزاده ها
22 آذر خواهرم که هر روز میاد خونه مون
23 آذر اون یکی خواهر متاهلم
25 آذر تولد یکی از دوستام
30 آذر تولد بچه همین خواهرم که هر روز میاد خونه مون
کلا ژن آذر تو خانواده مون غالب شده .
امسال بهترین دوستم تا الان یادش نبوده تولدم رو تبریک بگه . فکر میکنم یه چیزی درونش عوض شده . چون من محال تولد دوستم یادم بره .
امروز تولد یکی از دوستام بود که خودش یادش رفته بود تولد منو تبریک بگه . اما من به دل نگرفتم چون برام عزیز بود . و امروز کادوی تولدش رو بعد باشگاه سر راهم بردم دم خونه شون و بش دادم . راستش خبر نداشت و سورپرایزش کردم و کلی عذرخواهی کرد که بعدا تولد من یادش اومده و دیگه گفته دیر که بگم . کلی تشکر کرد و منم لذتش رو بردم .
همیشه برای هرکسی از دو ماه قبل توی سرم تاریخ تولدش آلارم میزنه تا روزش برسه . شاید برای اونایی که دورترن کادویی نخرم اما حتما تبریک رو میگم . چون اول حال دل خودم خوب میشه .
این روزها من نسبت به اطرافیانم عاشق ترم .
و حیف دلی بی عشق بمونه .
فردا صبح انشاءالله میشینم پای طراحی چهره . باید این هفته جبران هفته قبل رو بکنم که دست خالی رفتم .
ریحانه عزیزم کجایی عزیزم؟
پست غمگین بذارم بیای تکلیف بم بدی ؟
دلم برات تنگ شده دختر خوب .
همه تون رو خیلی دوست دارم مذکر و مونث هم نداریم
پ . ن . چند روز آقا تو حیاط گیر تمیز کاری و صاف کردن کف حیاط با کارگر بوده . دلم براش سوخت. دوس داشتم برم دستاش بگیرم و ماساژ بدم . حیف که بین مون دیوار سختی هست . خدا بش سلامتی بده .
امروز سه طرح زنده چهره سر کلاس کار کردم که به نسبت استادم خیلی راضی بود . دستم داره روون تر میشه .
اما امروز سه خبر بد شنیدم و سعی کردم خیلی خودم رو اذیت نکنم و فقط دعا کنم .
خودکشی یکی از فامیل های یکی از بچههای کلاس نقاشی . دختر عقد بوده. چند وقتیه پسره ولش کرده و بی خبر گذاشته فقط گاهی زنگ زده . جزییات بیشتری ندارم و دختره خسته شده از حرف مردم و خودکشی کرده خیلی دلم و جگرم سوخت . کاش راه دیگه ای پیدا میکرد .
خاله همکارم فوت کرد .
ماشین خواهر دوستم رو دزدیدن و میگفت دلت پاک دعا کن پیدا بشه .
من برای همه شون دعا کردم و این تنها کاریه که میتونم بکنم .
امیدوارم دل همه به آرامش برسه .
فردا میرم یوگا و بعد باید برم دم خونه یکی از دوستام کادوی تولد بش بدم و برگردم خونه .
هنوز هم خدا را شکر میکنم و لذت میبرم .