شنبه طراحی

بچه‌ها امروز جلسه طراحی گرفتم ،  بعد از تقریبا 3 ماه دوباره نشستم پای کار . درد هم داشتم متاسفانه.  اما فشار نیاوردم  به خودم و سعی کردم آروم کار کنم .

اولین جارو رو هم زدم البته فعلا فقط دو اتاق . دیگه قرار نیس فشار بیارم به خودم . همیشه این جمله رو با خودم تکرار میکنم که هیچ کاری ارزش از بین رفتن سلامتی منو نداره .

یه پیرهن اتو کردم برای داداشم . بخدا لباسای کارم این مدت یه بار هم اتو نزدم تا هفته قبل .

در حد چند دونه ظرف میشورم .

تونستم بعد 3 ماه ، موهام رنگ کنم . البته میدونید که قهوه ای تیره میزنم نه روشن ، فقط بخاطر پوشوندن سفیدی ها .

خدا کنه دستم کاملا خوب بشه ،  هی بوسشون میکنم و انرژی میدم که باهام بمونن. 

چند روز پیش دعوای سختی داشتیم تو خونه . آقا بازم گفت چرا از اینجا نمیرید.  حالا دیگه 4 تایی داریم به رفتن فکر میکنیم و جوانب رو با هم بررسی میکنیم . تصمیم گرفتیم اگه بخوایم بریم ، کلا از استان دربیایم.  اینجور که نشستیم حرف زدیم مشکلات و سختی هاش خیییلی زیاده . اما همین که اونا هم مثل من به فکر رفتن افتادن ، خودش کلی پیشرفت.  حداقلش اینه که من دیگه تو این تصمیم تنها نیستم .

چه عشقی میکنم من وقتی در باز میکنم که برم تو کوچه پیشی از یه طرف و یه گربه سفید خاکستری ناز که 4 تا بچه داره ، از یه طرف میدون سمتم . باورتون میشه گربه مادر ، به من اجازه میده نازش کنم . و با اینکه مادر 4 تا بچه ست ، چقدر لوس میکنه خودشو.  و گاهی حس میکنم پیشی از دور نگاه میکنه و انگار ناراحت میشه که کسی رو شریک محبتش کنم . ولی اون پیشی منه ، حسابش جداست.  گربه مادر تا سر کوچه بام میاد. لمس کردنش حس متفاوت از لمس پیشی داره ، تنش سفت و تمیزه. 

بخدا نمیدونید چه قشنگ میدون سمتم  ، انگار بچه که میخواد بپره تو بغل مامانش. 

دیروز تنها بودیم و من آشپزی کردم و قبلش هم رفتم خرید . میخواستم کیک بپزم که دیدم بهتره به دستم فشار نیارم ، چون کمی درد داره . یه پاستای فوق العاده خوشمزه پختم جاتون سبز  .

و سعی کردم از خلوتی خونه برای آرامش روح و بدنم استفاده کنم و خودمو درگیر کارای اضافه نکنم . باید خیلی حواسم به خودم باشه . امروزم به جای دیروز به درخواست مربی مون ، رفتم باشگاه و بعد رفتم بازار دنبال سفارش های خرید خواهرم ، هوا جهنمی ست ، خیلی گرمه،  زمستون زوووود بییییا.

احتمالا شهریور یوگا تعطیل بشه . یا اگه باشه برای نصف ماه هست ولی تقریبا با همون هزینه ، که برای من نمیصرفه و نمیرم . به جاش وقتم به طراحی و ویدیوهاش سر میکنم .

من دارم سعی میکنم، زندگی رو بهتر تحمل کنم و باش کنار بیام .

از چله دراومدم

امروز دوره نقاهتم تموم شد . انگار از چله دراومدم.  از دیشب نگاهم و انتظارم برای امروز جور دیگه ای بود . انگار تازه متولد شدم   . تنهایی رفتم حمام و لباس شستم بدون اینکه از کسی کمک بخوام . امروز ظرف های صبونه م دیگه خودم شستم . و از دستم برای کارها استفاده کردم . طوری که بیچاره هنگ هم نکنه . باش ظرف بلند کردم و خدا رو شکر فعلا خوبه . درد خفیف هنوز حس میکنم که امیدوارم طبق فرمایش دکتر ، تا 4 ماه دیگه کاملا خوب بشه . یه مقدار از لباسام مرتب کردم .

خونه رو کم کم جارو میزنم . امشب یا فردا گردگیری میکنم که همه کارها یه دفعه نیافته رو دستم . خواهرم هم منتظر بود خوب بشم براش لباساش مرتب کنم که اونم جزء برنامه فردا ست .

میخواستم ظرف های ناهار هم بشورم مامانم قبول نکرد .

ولی صبح آقا داشت غر میزد که این چرا هیچ کاری نمیکنه . مامانم جوابش داد .


کلاس هام دارن تموم میشن و فعلا یکیش استارت مجدد خورد و یکیش هم احتمالا پنجشنبه شروع مجدد بشه . اما فکر کنم بیشتر تایمم خالی میشه . چون اکثر خانواده ها دیگه میخوان برن مسافرت.  باید یه فکری کنم برای پر کردن اون ساعات.  البته مدیر داخلی مون گفته برات پر میکنم . تا ببینم چطوری پیش میره .

ذوق دارم پکیج طراحی م زود نگاه کنم و تموم بشه که بتونم راه کاری م رو پیش ببرم و سفارش کار بگیرم . خیلی از دوستام بم پیشنهاد دادن که براشون چهره طراحی کنم .

یعنی میشه یه روز من سفارش کار بگیرم !!!

من ساره م دختر جنوبی ، دختر گرم و آتشین، دختر قصه های پر غصه ، دختر قوی سختی ها . منم ساره ، ساره با هزار آرزو ، منم ساره چشم انتظار بازوی مردونه. 

من ساره م و هنوزم از پس این زندگی برمیام و روشو کم میکنم .

هنوز از قدرت و رحمت خدا ، ناامید نشدم و منتظرم محبتش رو نصیب من هم بکنه . منم دختر پریدن ، منم دختر رفتن و بال زدن،  منم ساره ...

خدا رو چه دیدید شاید پیشی شفاعت منو پیش خدا کرد . ولی خود خدا میدونه ، محبتم به این بچه گربه ، از روی طمع پاداش نیس ، بلکه دلم خواست که برای اون بچه کاری کرده باشم و محبتی داده باشم .

من قبلا هم گفتم بچه خیییلی دوس دارم.  اگه پول داشتم حتما یه دختر بچه به سرپرستی میگرفتم و عاشقانه هام نثارش میکردم .


راستی پیشی ماده ست ، من فکر میکردم نره .

تعریف بچه گانه ای داشتم از نر و مادگی گربه ها . تعریفی شبیه تجربیات زندگیم . هرکس پیش مامانش بمونه ماده ست و هرکس سرکشی کنه و بره ، نر هست . گربه ای که به سفیدی میزنه ماده ست و اون که به سیاهی میزنه ،  به تعریف من نر هست . اما حالا فهمیدیم که ماده ست .

جون گرفته و تپل تر شده ، اما هنوز اون جای خالی موها و سفیدک پوستش منو نگران میکنه . مشکلم خرید شامپو نیس مشکلم حمام دادنش هست که آروم نمیگیره.  دو شب داره تلاش میکنه به بلندی ها بپره،  بازی میکنه و شیطونی.  ولی یه وقتایی که باش بازی میکنم زیادی شیطون میشه میخواد گاز بگیره ، یکی دو بار هم دندون زد به دستم . من دستام حسابی شستم . اما این کارش منو میترسونه.  بش میگم گاز بگیری دیگه نمیارمت پیشم . چند بار این حرفو بش میزنم که تو سرش بره .

ساره دلش هوای شمال رو کرده کی میاد ببرتش! !!