من پشت در نیستم ...

بش میگم : ناهار چی داری ؟
پشت درم درو باز کن .
میگه : خونه نیستم ، کلید زیر جاکفشیه ، بپر تو .
ناهار هم هیچی نداریم .
میگم :  وا من گرسنه بمونم .
میگه :  زنگ میزنم از بیرون بیارن. 
هر چی بخوای میخرم .
من اینجا خیلی ذوق میکنم ، خب حتما از اومدنم اونقدر خوشحاله که هر کاری میکنه به من خوش بگذره ...
میگه :  غذاهای محلی خوشمزه ...
یعنی غذاهای محلی خوشمزه سفارش میده بیارن که بخوریم .
میگم :  دلم آب افتاد ... پس تو به کارت برس تا من کلید پیدا کنم برم داخل .
شایدم اومدی دیدی یه چیزی پختم.
میگه : نه توروخدا ... مهمونی تازه رسیدی .
میدونه که خیلی خسته م و نمیخواد کاری کنم .
میگم :  بااااشه میشینم تا بیای .
بعدش میگه :  دارم تصور میکنم ولی خونه رو جارو نزدم ، خدا رو شکر که پشت در نیستی .


این یه چت کوتاه بود بین من و دوستم که قراره روزی روزگاری برم پیشش. 
فعلا فقط تصور کردیم و چقققددددر شیرین بود .
چند بار این چت رو خوندم و هربار لبخند زدم و ذوق کردم .
من پشت در نیستم ....
من فقط تصور کردم که پشت درم .
فقط همبازی شدیم با یه رویا با یه سری کلمه قشنگ و دل دادیم به چیزی که دلمون میخواد یه روزی واقعی بشه .
و من تبدیلش کردم به یه داستان کوتاه .

یعنی برای اینکه به گرما نخورم ، انگار که خیلی فرق کنه .... نه والا هیچ فرقی نداره ، صبح ساعت 9 میرم خرید تره بار و کمبود خونه ، البته بیشتر وقتها داداشم میره ، اونقدر هوا گرمه و میخوام از این مغازه به اون مغازه برم ، نفسم با ماسک بند میاد . همین الان اومدم،  دیگه حس کردم قلبم به زور داره میزنه،  با کلی پلاستیک تو دست خودمو رسوندم خونه ،  هی هم اسپری ضدعفونی میزدم به هرچیز، دیگه این شرایط کرونایی خارج از تحمل شده واقعا .

باید صبح هم بشینم آزمون آنلاین طرح کنم هم آشپزی کنم . طرح آزمون این روزا خیلی وقتم رو گرفته ، مخصوصا که تازه دارم کاراش یاد میگیرم ، کمی دردسر داره .

دیروز قاب های کارم رو تحویل گرفتم . گفته بودم عکسش رو براتون میذارم . آبرنگ پیش هدیه شد برای یه دوست عزیز .

ولی سیاه سفید هنوز برای فروشه. ..

این روزا خیلی شلوغ و درهمم که کم میام .

راستی اون شب خواهرم و شوهرش و پسر و سه تا بچه ش بدون خانمش اومده بودن عیادت ماما . من کلاس بودم . رسیدم خونه دیدم شام پختن و خواهرم داره ظرف میشوره.  قرار نبوده بمونن اما آقا اصرار کرده و اونا شام موندن . دیگه خود خواهرم همه کارا کرده بود . خوشبختانه نه دست داده بودن و نه روبوسی. 


شاید تو شرایط دیگه بیشتر مینوشتم اما الان کار دارم . باید برم . تابلوها تو دو پست جدا میذارم البته اگه بشه و کج نیافته.

ببخشید که یه مدت نبودم . چون هم کارام زیاده ، هم دغدغه های ذهنی ، حس اینجا اومدن هم برام نذاشته.  حتی حوصله چت با کسی رو نداشتم و یا بیام اینجا بنویسم .

مامانم یه کمی بهتر شده البته به نگاه من . چون خودش میگه اصلا جون ایستادن ندارم و حتی در حد 5 دقیقه توان اینکه بایسته نداره .

کلاسای آنلاینم شروع شده . تجربه خوبیه.  ولی میام خونه خورد و داغونم.  تازه باید بیام شام آماده کنم و بقیه کارا.  اصلا فکر نمیکردم آنلاین به اندازه حضوری انرژی بگیره و نیاز به اون همه فعالیت داشته باشه . عملا همون کارای حضوری رو باید انجام بدم تازه با این مسئله که چون خانواده ناظر مستقیم هست ، باید خیلی بیشتر تلاش به جذب و بالا بردن کیفیت کار کنم . برای همین کلی ازم انرژی میگیره . ولی واقعا تجربه جدید و خوبیه. 

طراحی تا اطلاع ثانوی تعطیل کردم با اینکه هزینه رو هم دادم .

هنرجوی اولم که بعد اتمام ماه گفت میخواد استراحت کنه ، حالا مجدد ثبت نام کرد . و این برام خوشحال کننده بود که با من ادامه داد . الان 4 تا هنرجو دارم .

دوس دارم تایمی برای کار طراحی خودم ایجاد کنم اما صبح یه جوری پر میشه ، شب هم خودم دیگه جنازه م ...

تا ببینیم چی میشه و این اوضاع کی بهبود پیدا میکنه .