امروز با دلم اومدم اینجا نه با دستم.
دلم تنگ شد برای اینجا و نوشتن.
شاید حرف خاصی نباشه جز اون روتین همیشگی.
البته دیروز رفتم اون سفارش آبرنگ رو پست کردم برسه دست مشتری.
با دو تا خواهرا از یه ست شومیز شلوار خوشمون اومد و اونم سفارش دادیم که انشاالله تا آخر هفته احتمالا برسه.
تکنیک مدادرنگی رو با طرح یه عروس هلندی دارم کار میکنم .
کارای خونه هم پیش میره.
امروز ماهی میخوام درست کنم . ماهی نشسته بود. راستش رو بخواید من تو شستن ماهی خیلی روون نیستم و حواسمون نبود بگیم ماهی ها رو تمیز کنن. خلاصه ماما گفت من میشورم. تا شست هی گفت حال ندارم و نمیتونم بایستم. و این یه آلارم خطره. چشم عمل کرده نه دور از جون قلب یا کمر. ولی احساس میکنم به این مدت استراحت و بیکاری خیلی خو گرفته و دلش نمیخواد از اون گوشه امن بیماری دربیاد. اشکال نداره من تابستون خونه هستم و کارا میکنم اما از مهر که میرم مدرسه، میخواد چکار کنه. خب اینم نمیخوام ببرم جزو نگرانی های خودم. شاید مسیر زندگی خودش من و بقیه رو به سمتی ببره که اونا خودشون مجبور بشن نیروی کمکی بیارن.
بارها شنیدم از کارشناسان که آدمای مسن علاقه زیادی به کنار نشستن دارن، به انزوا به استراحت مطلق. و در برابرش هم از همون کارشناسان شنیدم که نباید اجازه بدیم به انزوا و بیکاری برن ، باید با توجه به توان شون فعالیت داشته باشن.
من خودم سالهای سال هربار بیمار شدم ، اگه بی انصافی نکرده باشم غیر از زمانی که کرونا گرفتم ، که البته حتی اون روزا مجبور بود با ماسک برم رختخواب پهن کنم و به خواهر برادرم سرویس بدم، وگرنه بقیه موارد تو هیچ بیماری استراحت نکردم. حتی وقتی دستم رو عمل کردم کارامو با اون یکی دست پیش میبردم. و خدایی زودتر هم خوب میشدم و به جریان زندگی برمیگشتم.
بگذریم...
خلاصه اینکه حس میکنم تابستون خیلی داره تند میگذره و به مدرسه نزدیک میشیم. انگار دو روز پیش بود که آخرین امتحان رو دادیم و گفتیم آخیییششش تموم شد.
این روزا چقدر دلم کارای هنری از مدل های مختلف میخواد تجربه کنم. مثلا پانچ دوزی یا عروسک خمیری ساختن روی ماگ . حتی میخواستم آموزشش رو بخرم اما شرایط پرداخت اون مبلغ رو نداشتم فعلا.
کلاس خصوصی م هم تموم شد و شاگردم رفت مسافرت.
فعلا هیچ کاری دستم نیس.
این مدت کلی به کابینت ها و یخچال و آشپزخونه ترتیب دادم. راف خریدم و منظم سازی کردم.
اصلا به معنای واقعی شدم خانم خونه 


بازار که میرم اونقدری که برای خرید ملزومات خونه چشم چشم میکنم برای خودم چیزی نگاه نمیکنم. یا تو تره باری هستم یا پلاسکو. برام لذت بخشه. البته شایدم بعدا زیادیش زده م کنه.
هوا جهنمی است در یک کلام . دمای حدودا ۶۰ درجه.
ساز سفر خانوادگی بازم درحال زدنه اما یه سری چیزا با هم جور نمیشه.
قراره ۱۲ برق بره و من باید با یه لامپ رومیزی ماهی هام سرخ کنم.
دیگه اینکه از شیرینی دخمل بگم براتون.
الان هفت ماهه ست ، هزار ماشالله میتونه بابا ماما و عمه بگه. البته آوای بابا رو در حد دو تا بَ بَ میگه. بیشتر از همه همون بابا رو میگه.
میتونه بخزه و با کمی کنترل میتونه بشینه. یاد گرفته دست بزنه قربونش بشم. و گاهی انگشت اشاره و شست رو روی هم فشار میده انگار میخواد بشکن بزنه. وقتی میاد من خیلی براش وقت میذارم و همه مون چون باش حرف میزنیم و یک رفتار رو رو سعی میکنیم بش آموزش بدیم، یادگیری خیلی خوبی داره هزار ماشالله.
شده عامل خنده و دلخوشی مون .
الهی تن دخترم سلامت باشه. قربونش بشم من جون عمه.
گاهی هم نبات صداش میکنم. بسکه شیرینه.
خدا عمه شدن و خاله شدن و احیانا مادر شدن رو نصیب تون بکنه و مزه ش رو بچشید انشاالله.
تقریبا کل این مدت رو مهمون و رفت و آمد داشتیم . هم بخاطر عیادت ماما هم بخاطر چهلم عمو کوچیکه. کارام خیلی زیاد شده بود البته دخترا سعی میکردن کمکی برسونن اما درهر حال آشپزی و مدیریت همه چیز تقریبا با من بود. و این بار وقتی سفره از اینور پذیرایی پهن میشد تا اونور، حس میکردم اینا همه مهمان من هستن و رو سفره ای نشستن که همه چیزش رو من آماده کردم. حس متفاوتی بود. اما شب از درد پا و دست و کمر دیگه نمیدونستم چکار کنم. مراسم هم برگزار شد و هر کی هم رفت خونه ش. منم کم کم نشستم پای کار آبرنگ و یکی دو جلسه خصوصی رفتم .
راستش از اینکه عصرا نمیرم سرکار و میتونم بیشتر استراحت کنم، یه ذوق خوبی حس میکنم یه حال خوبی زیر پوستم انگار جریان پیدا کرده، درسته که یه مقدار دل نگرانی های مالی دارم اما اعصابم آروم تره ، حس آزادی میکنم . باید بتونم قوای روحی و جسمیم رو برای مدرسه تقویت کنم. ناگفته نماند حس میکنم چقدر داریم زود به مدرسه نزدیک میشیم، تن آدم میلرزه
.
لابلای خستگی هام فیلم ایرانی ، خارجی نگاه میکنم. البته وبلاگ نتونستم بیام اصلا . حتی تا همین الان نرفتم کسی رو بخونم. امیدوارم بعد نوشتن پست بتونم.
هنوز فرصت نکردم پارچه هام ببرم خیاط. یه مانتو لی و یه شومیز هم اینترنتی خریده بودم که اونام یه مقدار تعمیر دارن.
شاید فردا صبح اگه بشه برم.
هوا خییییلی گرمه، برق رفتن ها هم مزید بر علت. خدا به همه مون رحم کنه.