این روزا حس اینکه چیزی بنویسم نداشتم . روزه داری و گرمای 51 درجه شهرم منو خیلی خسته و بی جون کرده.
دلم هم ساز ناسازگاری میزنه . افتاده رو دور شمارش آرزوها و خواسته هایی که یه عمر دارم از خدا میخوام و نمیده.
احساس میکنم هیچی ندارم . و واقعا هم اگه بخوام وارد جزئیات بشم میبینم خیلی از زندگی عقبم.
با تمریناتی که فیزیوتراپی برای کمرم داد خدا را شکر خیلی بهترم . و روزی چندین بار شکرگزاری میکنم چون باورم نمیشد دیگه این کمر ،کمر بشه برام . کلاس هام شروع شد . اما هنوزم روزام بسیار کند سپری میشه .
دلم زندگی خودم را میخواهد.
سلام. روزهاتون قبول. ببخشید یه سئوال شما کار خاصی برای تحمل این دما میکنید؟چون خیلی بالاست اگه یه روز حال و حوصلشو داشتید بگید لطفا. و امیدوارم سالم باشی و خوشحال همیشه
سلام نه والا از اونجائیکه اهل خونه بیشتر سرمایی هستن من خیلی اذیت میشم و هیچ راهی ندارم جز تحمل . تابستان ها همیشه برا من سخت تر میگذره. خیلی بد.
من امیدوارم به اومدن روزهای خوب برات عزیزم.
اگه قابل باشم این روزها و شبا به یادتم...
ممنونم عزیزم. شما هم حاجت روا بشی
حق داری عزیزم
هرچی ارزوی قشنگ که دلت میخواد حقته... ان شا الله که به همه ی آرزوهات میرسی