خوبم

یه ترجمه دستم رسیده ، فعلا مشغولم  باش . 

تا نیت کردم مجددا طراحی رو ثبت نام کنم ، کار ترجمه اومد 

مامانم هم هنوز سر نیت رفتن هست . 

باید شنبه ثبت نام کنم ، اما چون ترجمه زیاده و از اونطرف هم اگه مامانم بره کارام زیادتر میشه ، فعلا دست نگه داشتم . 

خبر خاص و متفاوتی هم نیس . دقیقا رو همون سیکل تکراری همیشگی.  


واقعا خیلی دارم فکر میکنم یه چیز خوب و متفاوت بنویسم کمی حالتون رو عوض کنم ، اما هیچی نیس ..‌.

من که فعلا با ترجمه و کلاسام خودمو مشغول کردم ، تو اولین فرصت طراحی رو هم ثبت نام میکنم که حالم بهتر بشه . دیگه چه میشه کرد . 


نامرتبط و کوتاه: 

دلم یه ناهار تو رستوران دا میخواد . 



باید یه راهی پیدا کنم گربه ها کمتر بیان رو دیوار ، جون شون در خطره ‌ . 



دلم میخواد ناخن هام ژلیش کنم 


پوستم افتضاح خشک شده ، باید یه درمانی هم برا اون پیدا کنم .  هرچی هم مرطوب کننده میزنم فایده نکرده . صورتم مستعد خشکی هست همیشه . 


داره اذان میگه ... برم نماز بخونم و شما و خودمو دعا کنم . 



عادیه

دیروز رفتم سرکلاس،  خوشحال از اینکه قرنطینه عیدی م تموم شده و چارتا آدم میبینم که مجبور میشم از واقعیت خودم کمی فاصله بگیرم و چیزی بگم و بخندم . خوب بود ، حالم بهتر شد . 

هوا خیلی گرم شده و گرمای هوا قوز بالا قوز بقیه مشکلات،  همیشه بوده و هست . از صبح تا شب گرما میکشم و شب تا صبح عین ماهی که از آب دور افتاده ، پهلو به پهلو میشم . 

نمیدونم چرا هیچ یک از مشکلات من راه حل ندارن واقعا . 

همون یه ذره انرژی که دارم هم با گرما بخار میشه میره تو هوا . 

همش احساس میکنم رو خط قرمز شارژ وجودم هستم . یعنی تا یه ذره سبز میشه دوباره خالی میکنه ، مثل باتری خراب یه گوشی که دیگه شارژ نمیشه . ایده های مختلف هم جواب نداده مثلا پنکه و پارچه خیس و بستن کیسه یخی به پنکه و و و .

شاید من نحسم یا طلسم شده ، چرا همه جا تاریکه و همه چیز سیاهه . چرا هیچی رو نمیتونم درست کنم و ازش آرامش بگیرم . 

اینا یه سری سؤاله که فقط چون جواب ندارن ، تکرار کردم . وگرنه دارم سعی میکنم زندگی رو عادی جلوه کنم برای خودم .

عادیه .... آره عادیه ساره ...

عادیه که کل تابستون ۹ ماه تا برسی به زمستون بعدی تو فقط باید گرما بکشی ، میگی پول برق من میدم ، میگن مشکل پول نیس ، مشکل استهلاک کولره و سردی بچه ها . 

عادیه که از خواهرت مراقبت کنی ولی از خودش یا کسی توقع همکاری نداشته باشی .

عادیه که یه پدر فقط به اسم پدر داری .

عادیه که بعد یه عمر کار کردن ، فردایی که دیگه سرکار نری ، پولی و درآمدی نداشته باشی . 

عادیه به آرزوهات نرسی .

اصلا همه چیز زندگی تو عادیه ... تو خیلی حساسی ، خیلی سخت میگیری ، خیلی بلندپروازی،  خیلی سوسولی ، 

خیلیا همین حد از خوشبختی تورو ندارن

مگهههه داریییییممممم

من خودم خدای بدبختام، همه چیز رو باااااا هم ندارم همممممه چیز . سلامتی و پول و پدر و همسر و بچه و هوای خنک و سرد و و و . 

جدی جدی انگار مخم آب شده تو گرما . 

فقط وقتی میرم سرکار ، از هوای کولر کیییف میکنم . 

دنبال یکی میگردم تو این دنیا که حتی شفاها بتونه منو قانع کنه که باید حالم خوب باشه ..‌ و دلیل بیاره برای حال خوب داشتنم . بتونه حداقل یکی از مشکلات منو برای همیشه حل کنه . یا مثلا یکی شون رو سبک کنه . مثلا همین گرمای تابستون که من هرسال ازش رنج میبرم و هرسال کلی گوگل میکنم دنبال راه های مختلف و حتی خرید یه پنکه قوی خنک کننده یا یه کولر کوچیک سیار که فقط سمت خودم روشن بشه و باد بده ، که خواهرم تو اتاق که با هم هستیم سردش نشه .

 تو یه سال ، کلیییی اتفاق خوب و بد تو زندگی همه و طبیعت پیش میاد . کلی آدم میمیرن و کلی به دنیا میان . برف میاد بارون میاد ، سیل و طوفان میشه ، زلزله میاد و کوه ریزش میکنه و آتشفشان فوران ... 

امممااااااا تو زندگی من هیچی تککککون نمیخوره . 

نه خوب که  بد بشه ، مگه خوبی هم داری ساره که بد بشه ، تروخدا کوتاه بیا ، اگه خوبی باشه که نباید بد بشه .

نه بدی که خوب بشه . 

چرااااا واقعااااا چرااااا ؟

جدی جدی مخم دود کرده 



۱۴ / ۱ / ۱۴۰۱

پایان تعطیلات خسته کننده و شروع مجدد کار و رفتن تو چالش های اون رو هم به خودم تبریک میگم . 

بازم نگرانی های آینده و کار و درآمد ، بخاطر خستگی ها و کم شدن توان کاری م ، به جونم افتاد و آخرش گفتم ولش کن بش فکر نکن از حالا . 


سعی میکنم امروز با قدرت و علاقه برم سر کلاس . مطمئنا این جابجایی با وجود سختی هاش ، حالم رو بهتر میکنه . 

باید تمرین کنم نگران فرداها نباشم . و از این خماری زجرآور خودمو بکشم بیرون . 


انشاالله که بتونم . 

نقطه صفر

داشتم به این فکر میکردم که امسال یه جوری از خونه دربیام . اول پیش خودم فکر کردم اگه یه جایی پیدا کنم درحد یه اتاق هم باشه یا  یه کانکس  و برم . 

خواهرت چی ؟

میبرمش با خودم . 

تنها برو !

نمیتونم پشت سرم ولش کنم .

مگه تو زاییدیش؟

نه ولی نمیتونم . 

شاید صدرصد احساسم محبت نباشه ، اعتراف میکنم یه جور وظیفه و نگرانی و عذاب وجدان.  

خب مگه من چقدر درآمد دارم؟ 

مگه همون اتاق یا کانکس هزینه خرید یا اجاره نمیخواد ؟

اجاره ش جور کردی ، وسایل پخت و پز و زندگی چی میشه ؟ 

از کجا میاری ؟

اگه خودت تنها بودی رها و آزاد بدون نگرانی از بابت مراقبت یکی دیگه ، فوقش میرفتی خوابگاه یا پانسیون.  اونوقت سه وعده ت یکی میکردی و یه پتو برای خوابت کافی بود . تا کم کم زندگی یه نفره ت رو بسازی .

به حرف آسونه !

آره اما خیلی چیزا از یه حرف و فکر شروع میشه ! 

من اگه تنها میرفتم،  مسئولیت و کمبود هرچیزی رو تو زندگیم تحمل میکردم تا کم کم بسازمش . اما با وجود اون نمیشه ، خییییلی سخته . 

هم بخوام ازش مراقبت کنم هم کارای خونه رو کنم و هم برم سرکار ، واقعا از توانم خارجه ... اون خودش یه نفره میتونه کل وجود من خالی از انرژی و امید کنه ، چه برسه به اینکه بقیه مسئولیت و خرج زندگی بیافته رو دوشم . من واقعا اونقدر قوی نیستم که یه تنه بتونم بار به این سنگینی رو بلند کنم .


ببین اصلا بعید نیس تو دعوای بعدی از خونه بندازت بیرون !

میدونم کاملا حواسم هست که بعید نیس . 

چکار میکنی اونوقت؟ 

یه ساک میبندم و میرم ، حتی بدون خواهرم . 

مگه مامانت و داداشات میذارن بیرونت کنه ؟

حقیقتش نه . و حتما جلوم میگیرن که نرم . 

و میرسیم باز به 

نقطه صفر و خونه اول 

اندراحوالات فروردینی من

فکر میکردم دیگه این وبلاگ عمرش تموم شده ، چون متوجه شدم که دیگه بالا نمیاد . این بار غصه ش نخوردم . این یعنی بی تفاوتی ، که اصلا خوب نیس .  چون قبلا تو بلاگفا هم اینجور شد و مدتها ننوشتم . ولی با خودم تصمیم گرفته بودم دیگه وبلاگ جدید نزنم و ننویسم ‌ . هم چون دیگه دوستای قدیمی چندین ساله رو نمیتونم جمع کنم ، هم چون دیگه حرفا از حد تکرار گذشته . و چیزی برای بازنویسی و ارزش خوندن ندارم. 

ولی امروز اومدم دیدم دو تا کامنت دارم و این یعنی وبلاگم هنوز زنده ست ‌ . 

به خودم میگفتم اگه وبلاگت دیگه بالا نیاد ، همین یه جای حرف زدن رو هم از دست میدی ، و احتمالا فشار روانی بیشتری بت وارد میشه . ولی خب بخیر گذشت .

تا اینجا تعطیلات شلوغ و فوق العاده خسته کننده ای رو سر کردم و کردیم . خواهرم تقریبا بعد ۸ روز دیروز رفت ، تو شرایطی که آقا جواب سلامش رو هم نمیداد ، چون چند جمله به نفع ما حرف زده بود . متأسفانه به اصرارهای بچه ش و سهل انگاری های همسرش تو اومدن دنبالش ، موندنش دو روزی هم بیشتر تمدید شد . چقدر حرص خوردیم این چند روز بخاطر این جو سنگین.  باز ما خودمون تنها که باشیم راحت تر با بدبختی هامون کنار میایم وقتی مهمون میاد فشار عصبی و نگرانی مون بابت بدگذشتن به اون مهمون هم بیشتر و بیشتر میشه . 


تو فکرم بازم یه کلاسی ثبت نام کنم . دوس دارم دوباره طراحی و نقاشی کار کنم . دارم بش فکر میکنم ببینم چقدر زمان بندی هام درست درمیاد . با وجود کارهای طولانی خواهرم و بقیه موارد . انگار تا کلاسی نداشته باشم دست و دلم به کار نمیره، و از این عادتم بدم میاد . مثلا من الان باید آموزش بدم . اما خداییش خودم میدونم خیلی راه مونده تا تسلط کامل برای آموزش نقاشی پیدا کنم . و از اینکه تو آموزش دینی به گردنم بمونه ، بدم میاد . برای همین ترجیحم به اینه که فعلا خودمو تقویت کنم تو کار . شاید بتونم این روح سیاه و خسته و سرگردون رو کمی رام و آرام کنم . 

کتاب داستان انگلیسی که شروع کرده بودم ، حتی یه یه صفحه ش نتونستم تو عید ادامه بدم تا الان البته . حدودا ۱۲ فصلش رو خونده بودم . یکی هم از تهران سفارش دادم برام آوردن . تا اینا تموم بشن خدا میدونه کِی شده . 

نمیدونم چکار کنم ، فعلا فقط درحال بررسی شرایطم از زوایای مختلف.  و هیچ قطعیتی تو کارم نمیتونم بذارم . 

ولی از اونجایی که به شدت  خسته و ناامیدم ، میدونم نیاز دارم به یه چیزی که منو از باتلاق بکشه بالا ، که بازم جلوی غرق شدنم رو بگیره . چون فعلا متأسفانه انگار مُردنی در کار نیس ، پس باید فشار جون کندن رو کم کرد .