بچه ها اوضاع عمومی م خوبه .
آندوسکوپی بابا امروز هم انجام نشد بخاطر تغییرات و عدم ثبات فاکتورهای لازم ، افتاده به پنجشنبه. بیچاره داداشام هلاک شدن ، تو فکر هستن اگه قراره طول بکشه خونه بگیرن که مامانم و زن داداشم برن اونجا . زن داداشم تو خونه تنها مونده اینجا .
یکی از خواهرزاده هام رفت پیش شون و کمی کمک شده براشون . با اینکه تو بیمارستان هستن اما مجبورن خیلی از کارا خودشون برا بابا بکنن مثلا مشکل دسشویی.
دیروز یه دفعه حالش بد میشه و معلوم میشه تو معده ش یه نوع سم ترشح شده که مجبور میشن شکمش سوراخ و تخلیه کنن . به گفته داداشم یه جورایی تموم کرده بود و دوباره احیاش کردن .
من شاید بازم کمتر بیام اینجا . یا اگه بیام دیگه تا یه خبر قطعی ، چیزی از این ماجرا تعریف نمیکنم . نه میخوام خودمو آزار بدم نه شما رو .
مرسی که جویای احوال هستید . خدا به همه تون سلامتی بده .
فعلا شرایط بطور معمولی داره پیش میره . بابا بستری شد تو بیمارستان ابوعلی شهر صدرا . قراره سه شنبه جراحی بشه . ظاهرا مشکل کبدی فعلا رد شده . درمورد کبد چند بار رد و یا تایید شده اما فعلا اینو گفتن . درحال چکاپ های تخصصی تر هستن . ولی هنوز داداش ها رو یکی درمیون میشناسه . اونقدر داداشام خسته شدن که به جزئیات نمیگن چه خبره و منم همین قدر میدونم . امروز هم داداشم میگفت خدا رو شکر حال عمومی ش بهتر بوده و تونسته غذا هم بخوره.
دارم یه سری منطق رو برای خودم تمرین و تکرار میکنم . یه سری افکار غیر احساسی .. یا کمتر احساسی .
و یا بهتره همین جوری زندگی رو عادی پیش ببرم و بقیه ش رو هم به بعد بسپارم .
ذهنم رو سبک تر کنم ، متورم شده بدبخت. امروز از صبح زود سردرد گرفتم و هنوزم خوب نشدم .
باید عصری برم تا بازار ، قرص بخرم برای مامانم و خواهرم . صفحه گوشیم ترک برداشته برم عوضش کنم .
و زندگی ادامه داره...
چند سالی هست که تیرماه ها خیلی برام سخت و بد میگذره. از این ماه بدم میاد . چقدر هم کش میاد ، تموم نمیشه .
امسال که دو تا اتفاق خیلی بد داشتم ، مشکل کار و بیماری بابا .
امروز رفتن شیراز ، حال بابا اصلا خوب نبود . جون راه رفتن نداشت . دستش گرفتم خیلی سبک و بی جون بود .
نمیدونم استرس دکتر بود یا چی ... میگفت شکمم درد میکنه و بالا آورد .
به زور دو لقمه خورد .
صندلی عقب ماشین جاش پهن کردن و خوابوندنش
اصلا حواس درستی نداشت ..
زندگی دیگه به من چی نشون نداده ... کلمه به کلمه دارم اشک میریزم .
فقط امیدوارم برای درمان دیر نشده باشه .
من این ماه کلا وبلاگ کسی نرفتم ... یه مدت بلاگفا برام باز نمیشد ...
حالا هم وضع اینجوره و نمیدونم چی پیش میاد . تایم کاری م هم کل برنامه های زندگیم رو خراب و از نظم خارج کرده .
فقط این تیرماه لعنتی و این تابستون به خیر تموم بشه .
نوبت برای شنبه اوکی شد .
امروز و دیروز شکر خدا حال پدر بهتر بوده ، هم تو غذا خوردن و هم حرف زدن . یه روزایی حتی حواسش هم کم میشه و بعضیا رو نمیشناسه . و یه روزایی بهتره . بهرحال همین تغییر بهبودی میتونه امیدی باشه که شرایط خیلی خطرناکی نداره و میتونه درمان بشه .
منم خب سرحال ترم .
مرسی از دعاهاتون.
انشاالله سلامت باشید همیشه . دل تون بی غم .
انگار همیشه باید یه چیزی چنگ بزنه به وجود من .
هربار یه جور دردناک تر ، متفاوت تر .
یه بار درد خواهر یه بار برادر یه بار مادر ، یه بار کار .... آره هیچی از کار نگفتم و توان گفتنش نیس اونقدر که خنجر از پشت پرقدرت بود ،
و حالا درد پدر ...
نمیشه تصور کرد مردی که تمام روز تو خونه راه میرفت، قوی و سالم بود ، حالا تمام وقت خوابیده ، مگه تایمی که به زور قبول کنه چیزی بخوره یا بره دسشویی.
چرا من همیشه با دردهای به این بزرگی آزموده شدم ؟
باید بنویسم از هر کلمه و ترسی که داره تو قلبم قلمبه میشه .
ترس از دست دادن .
از بغض هایی که به زور خفه میکنم . از همدردی های خواهرانه مون از ترس از دست دادن .
همه مون تو حیرت و تعجب هستیم . چطور اینطور شد ؟
دلم میخواد زار بزنم ، من اونقدر تحمل ندارم بخدا ... دیگه خییییلی ضعیف تر و کم توان تر از قبل شدم . کم صبرتر .
درحال پیگیری یه فوق تخصص تو شیراز هستیم ، چند پزشک تو مطب بمون معرفی کردن ، چون بیمارستان ها نوبت های خیلی دیری دادن ، داداشم داره بررسی ها رو میکنه ، که هرچه زودتر شاید همین فردا برن شیراز و درمان رو پیش ببرن . انشاالله که حتما درمانی هست ، انشاالله که نتیجه میده ، انشاالله که حالش خوب میشه و برمیگرده خونه .
راست گفتن پدر ستون خونه ست ، پدر مفهوم وجود اعضای خانواده ست . چقدر من دیر این چیزا رو درک کردم و باور. چقدر دور بودیم از هم .
دیگه حالا میفهمم که اگه خدای نکرده نباشه ، خیلی چیزا باش میره .
شاید کنارش خیلی حس امنیت نداشتم اما بدونش هم نخواهم داشت .
چقدر آشفته ست افکارم .
چرا باید تو این نقطه قرار بگیرم که اینقدر با داشته و نداشته هام کلنجار برم . با همه پدر دخترانه هایی که لمس نکردم اما حالا بدجور
ترس از دست دادن شون به قلبم فشار میاره .
قلبم مچاله شده .
برای بابام دعا کنید . هنوز راه حل هست . هنوز امید هست .