شروع یه فصل پاییز متفاوت تو زندگی من .
یه جور دیگه ، یه حال دیگه .
ساره با همه خوشی و خستگی ها دیشب کاراش کرد و موبایلش رو ساعت ۶ تنظیم کرد و البته تمام شب خیلی خوب نخوابید ، اما صبح سر حال بلند شد و کاراش کرد ، فقط اینکه صبونه نخورد ، به نظر میاد دیگه اون ساعت حس صبونه نداره و باید یه چیزی آماده کنه ببره با خودش تو زنگ تفریح بخوره . واقعا این فرم اداری تو تنش قشنگ بود چقدر امروز بیشتر از همیشه شبیه خانم معلم ها شده بود ، نگاهی تو آینه انداخت و به خودش لبخندی زد و گفت برو که موفق باشی ، برو که با دانش آموزان حال خوبی رو سر کنی .
مراسم صبحگاهی انجام شد و سر صف همکاران معرفی شدن ، این وسط چند تا شاگردی که از سالهای قبل میشناختنش اومدن جلو و ابراز خوشحالی کردن .
دیگه خبری از ترس و استرس نبود . با اعتماد به نفس زنگ اول و دوم و سوم رو گذروند . از ۷:۳۰ تا ۱۲:۱۵ سه زنگ بخوبی سر شد .
برای روز اول همه چیز خیلی بهتر از تصوراتش بود . خیلی راحت تر و آسون تر .
و هر قدمی که برداشته این چند روز کلی شاکر بوده .
هنوزم خدا رو خیییلی شاکرم برای فرصت شغلی جدیدم.
برای سفری که کاملا یهویی جور شد ، وسط همه گره های کاری و اداری دو هفته آخر .
و اما
سفرنامه دو
دقیقا یادم نیس تا کجاش رو گفتم . وضعیت نت خیلی خوب نبود و هر استوری با تاخیر خیلی زیاد پست میشد یا حتی دیگه نمیشد . روز دوم رسیدیم کوهمره و ناهار رو همونجا خوردیم .
پام رو گذاشتم تو اون خونه کلیییی انرژی و حال مثبت درونم جاری شد . عصرش رفتیم شیراز، چقدر شهر شلوغ بود . یعنی یادم نمیاد چیزی غیر از این بوده باشه . شهر عشق همه رو میکشه تو مسیرش . تقریبا ۶ دراومدیم و ۷ رسیدیم خیابون زند و تا ۱۰ شب همون مسیر و ارگ کریم خان رو چرخیدیم ، چقدر شلوغ بود ، چقدر حال خوب داشت .
تازه به خودم میگم ساره تو حدودا دو سال شیراز بودی اما اونموقع ها انگار یه جورایی خواب بودی ، روشن نبودی ، خیلی جاها رو نرفتی و اونقدر استفاده نبردی . اما اونم جزو بهترین فرصت های زندگی من بود شکی توش نیس . همونجا بستنی خوردیم ، این چند روز هر روز بستنی خوردیم ، تو کنار تخته و بستنی محمدی بیرون شهر و زندیه . دیگه آخرین بار گفتم نهههههه من دیگه نههههه . 
حدودا تا ساعت ۱۰ پیاده روی کردیم و بعد برگشتیم شام حاضری خریدیم و برگشتیم کوهمره .
روز بعد هم دوباره از صبح تا شب شیراز بودیم ، برای پاساژگردی رفتیم زیتون . فقط یه هودی جنس خوب با قیمت خیلی مناسب خریدم. انگار دکمه خرید برای من مدتی خاموش شده ، خودمن تعجب میکردم که چرا دستم به خرید نمیره . حتی داداشم میگفت چرا چیزی نمیخری پول نداری ؟ کارتش داده دستم میگه هرچی میخوای بخر . اما من واقعا چیزی نخواستم . بعدا تو برگشت فقط یه عطر خریدم اونم از اون ارزون ها . اون روز ناهارمون رو تو پارک فخرآباد ، انگار الان شده پارک انقلاب ، خوردیم .
روز بعد هم حرکت کردیم و کلی توقف داشتیم که شب ساعت حدودا ۸ یا ۹ بود رسیدیم خونه .
همه دوس داشتن بیشتر بمونن ، اما من رو حرفم موندم که آقا من سرکارم و اصلا درست نیس روز اول نباشم . کمی ناراحت این بودم اما به خودم گفتم ناراحتی نداره تو الان یه معلم هستی و بقیه باید با برنامه های تو ست بشن .
دیگه دیشب تند تند حمام کردم و یه سری کارا انجام دادم و صبح رفتم مدرسه و هنوزم یه سری طرح درس باید جدید بنویسم .
از طراحی نگید که فعلا توش موندم .
البته شکر خدا رفتیم آناتومی پا . و استاد تکلیف فرستاده من هنوز هیچ کاری نکردم . فکر کنم تا از گیجی دربیام یه ماهی بگذره از مهر ، تا بتونم یه روتین منظم دیگه ایجاد کنم .
خدایا شکرت که همراهم بودی . همیشه همراهم باش و کمکم کن .
دیروز بعد از جلسه دو مدرسه حرکت کردیم.
جلسه ها خوب بود ، البته من کمی حس غریبی داشتم ، اما فقط من تنها نیروی جدید نبودم و این فکرم رو آروم میکنه . درهر حال من باید بتونم خیلی قوی کار کنم که بتونم جایگاهم رو ثابت کنم و سالهای بعد هم با این دو مدرسه عالی باشم . درباره قوانین مقررات و توقعات صحبت شد . تو مدرسه اول صبونه هم سرو شد ، هم آش بود و هم صبونه سرد . تو اون مدرسه هم میوه و شیرینی تر . فقط یه نفر تو اون جمع از قبل برام آشنا بود ، مادر یکی از شاگردان زبانکده که چندین ساله معلم هنر دو تا مدرسه ست . اکثر نیروها مشترک هستن .
۱۲ جلسه م تموم شد و اومدن دنبالم و حدود ۱۲:۱۵ از دم خونه حرکت کردیم . چون شوهرخواهرم تند رانندگی نمیکنه و تو راه چند بار ایستادیم به تاریکی خوردیم . اونموقع کازرون بودیم و از اونجا که فامیل های داماد اکثرا مال اون شهر هستن ، هی زنگ میزدن اصرار که بیاید خونه ما ، یعنی دو خواهر و یه برادر داماد. بالاخره راضی شدیم بریم خونه باغ پدر دامادِ دامادمون
.
من که مشکلی نداشتم که استراحتی باشه برای راننده ها و ریسک جاده رو نداشته باشیم ولی معمولا خواهر و برادرم مشکل تطابق با شرایط جدید رو دارن ، دیگه با اینکه کاملا راضی نبودم اما رفتیم . یه باغ بزرگ پر از درخت های انجیر و لیمو و خارک و انگور .
هوای داخل خونه گرم بود و کولر آبی مشکل داشت ، ما بیرون خوابیدیم و هوا عالی بود . نخل های بلند و ستاره های آسمون تا دیر وقت تو قاب چشمام بود تا خوابم برد . صبح هنوز ۶ نشده بود من بیدار شدم . چون نور به صورتم زده بود دیگه روزم شروع میشد. بقیه هم تقریبا زود بیدار شدن و صبونه خوردیم و راه افتادیم تو شهر دور زدیم و کوبیده خریدیم برای ناهار تو کوهمره . تقریبا ۲ ظهر شایدم بیشتر رسیدیم کوهمره. دشت ارژن هم توقف کردیم و کمی خرید . هوای نمیشه گفت سرد بود ، هنوز معمولی بود . البته اینور کلا شب هاش خنک و سردتر از روزهاست . آفتابش داغه .
الانم لم دادم رو مبل و دارم از سکوت و آرامش این خونه کیف میکنم . یعنی خدا سلامتی به دوستم و همسرش بده که این فرصت رو به من و خانواده م دادن . این دومین باره . سال ۹۸ برای عمل دستم همین تعداد بدون پدر مادر اومدیم . الان همین تعداد فقط بدون پدر .
اینقدر سکوتش دلنشینه . اینقدر این خونه سیگنال مثبتش بالاست که پا توش میذاری حس میکنی چقدر سبک شدی .
عصر قراره بریم شیراز .
بچه ها چون میزنن شنبه نرو کار ... مگه میشه ... من سال اول میرم کار ، حیثیت م زیر سوال میره و بی نظم جلوه میکنم. گفتم نه نمیشه من که دانش آموز نیستم که اگه غیبت کنم اشکال نداشته باشه من دبیر اون مدرسه م و از زنگ اول کلاس دارم . بیشتر خواهرزاده م نق به جونم میزنه ولی گفتم نه نمیشه . عصبی م نکنید .
تازه باید به امید خدا جوری حرکت کنیم و برسیم که من به چند تا کار رسیدگی کنم .
همش دارم میگم خدایا کمکم کن . حمایتم کن به همه کارام برسم . استرسم کم کن . چیزی ناقص نباشه .
این بخش از سفرنامه رو داشته باشید تا فرصت بعد . 
بچهها من این چند روز گیر کارای اداری طب کار برای مدرسه بودم و حسابی عصبی شدم ، آزمایش رفتم و هی برو مدرسه هی برو طب کار تا امروز تونستم تایید نهایی طب کار رو بگیرم . حسابی کلافه بودم .
خدا رو شکر انجام شد . آزمایش رو چون هنوز دفترچه درمانی ندارم مجبور شدم هزینه آزاد پرداخت کنم و هنوز سرکار نرفته تو این مدت کلی خرج رو دستم افتاد . اما به خودم میگم اینا اسمش هزینه و خرج نیس بلکه سرمایه گذاری برای آینده ست .
یه دفعه مدیر یکی از مدرسه ها عوض شد
. ته دلم خالی شد ، البته که هر دو مدیر برای من کاملا جدید بودن ، اما مدیر اولی به واسطه تعریف های همکارم ، شناخت بهتری از من پیدا کرده بود ، اما برای مدیر جدید با اینکه مدیر قبلی سفارش کرده و تعریف و گفته من نیروی جدید هستم ، خب شناخت اونقدر نیس . البته این مهم نیس و شناخت در طول کار حاصل میشه .
فردا هم از ۹ صبح تا حدود ۱۰:۳۰ توی یه مدرسه و از ۱۰:۳۰ تا احتمالا ۱۲ تو اون یکی مدرسه جلسه شورای دبیران داریم . اولین جلسه من و همکاران مدرسه ای من
.
چند باری ساز بیرون رفتن مون بود . که امروز اوکی شد . به دعوت و هماهنگی شوهرخواهرم قراره فردا همه مون بریم شیراز . البته میریم خونه باغ دوست من که تو کوحمره ست . یه جورایی یه دفعه برنامه مون جور شد . هرچند که برای من فشار زیادی رو ایجاد میکنه و خستگی اما از طرفی هم واقعا همه مون بش نیاز داریم . فردا منو از دم مدرسه سوار میکنن و راه میافتیم و جمعه برمیگردیم . امیدوارم خیلی خسته نشم . بهتر این بود که من تو خونه میبودم که ریلکس کنم برای شنبه . کمی نگرانم . اما امیدوارم همه کارام خوب پیش بره . و شنبه سرحال بتونم تو مدرسه حاضر بشم .
الان که خیلی خسته م .
نمیدونم تا چند روز دیگه بتونم چیزی بنویسم یا نه . چون اون منطقه ۴ سال پیش خیلی بدآنتن بود ، سال ۹۸ که برای عمل دستم رفتیم و این اولین سفر بعد از اون زمانه .
شیراز هم میریم ، بازار یا جای دیدنی .
کاش تنها بودم و یا حداقل اونقدر زمان راحت داشتم که به یکی دو تا از دوستان شیرازی م سر میزدم ، درواقع قرار میگذاشتم. ولی نمیشه فعلا . این سفر مثل دی وی دی ، فشرده و آنی پیش اومده . و نمیتونم روش مانور بدم .
خیلی نگران پوش پوش هستم و گربه دختر ... غذاش آماده کردم دادم همسایه و سفارش کردم حواسش باشه به این دو تا که تا برمیگردیم خیلی گرسنگی نکشن ، بیشتر نگران پوش پوش هستم که خیلی عادت کرده و میترسم نبودن ما باعث بشه بره دیگه برنگرده .
امیدوارم اینا هم تا برمیگردم خیلی اذیت نشن . بدی مراقبت از حیوون همین وابستگی هاست و اینکه وقتی نیستی کی میتونه جات رو براشون پر کنه .
خیلی خسته م برم بخوابم که فردا باید خیلی زود بیدار بشم و سفر در راهه . 
هفته پیش که نتونستم تکلیف طراحی بفرستم از استاد عذرخواهی کردم وقتی گروه باز بود و گفتم اینو بدونید که وقتی نتونم تکلیف انجام بدم خودم خیلی ناراحت و اذیتم . و چون این حرف خیلی از هنرجوهاست که واقعا دوس دارن کار کامل و بی نقص انجام بدن ولی گاهی شرایط زندگی اجازه نمیده ، پیام منو لایک و تایید کرده بودن ، استاد امجد حلبی نژاد خیلی باشخصیت هست و تا حالا ندیدم تو گروه به کسی بتوپه و خیلی صبوره و شرایط هنرجوها رو درک میکنه . البته شنیدم برای حضوری ها خیلی سخت گیرتره . ولی با مجازی ها درجه سخت گیری ش کمتره . شنیدم اگه طرحی ایراد داشته باشه که خیلی نیاز به کار داشته باشه ، باید کل کار رو از اول بزنی که دیگه به اون خراب کاری ها ختم نشه .
من واقعا بار اولم بود . ایشون هم فقط پیامم رو تایید زدن و چیزی نگفتن . من اسکیس کارم رو بدون سایه آخرین شب کشیدم و ارسال کردم . استاد گفت طرحش خوب شده سایه هاش هم بزن . اما اونقدر بزرگ کشیده بودم که به خودم و استاد گفتم ، البته تو دلم
بیخیال استاد من کل هفته یه تمرین رو نتونستم کار کنم ، چطوری این هفته دو تا تکلیف سایه بزنم اونم به این بزرگی . خودم که تصمیم ندارم اون اسکیس رو سایه بزنم . من خیلی وقت ها هم شده بود دو تا و سه تا کار سایه میزدم تو هفته . ولی این سری نشد که نشد . حالام فقط میخوام تکلیف این هفته رو کار کنم . چون وقت ندارم ، چک کردن کتاب نهم هم مونده .
خدایی دیگه حالم از دست کشیدن و سایه زدن بد میشه . تکلیف دست رو که دیدم ضدحال خوردم . ظاهرا این آخرین تمرین آناتومی دسته .
شما هم بگو آمین 
خوبه اولش به ما نگفتن آناتومی دست شش ماه زمان میبره وگرنه دووم نمی آوردیم . هی کم کم به امید تموم شدن اومدیم دیدیم شده شش ماه.
دیروز تونستم از غروب شروع کنم و بعد شام و کارا هم یه مقدار دیگه ش رو سایه زدم .
خوبیه طولانی بودن این مبحث اینه که من الان خیلی راحت و تو زمان خیلی کم و بدون استفاده از پاکن میتونم مدل های مختلف دست رو طراحی کنم و نمیدونید چقدر لذت بخشه که حس کنی به مهارت رسیدی .
تو فکرم با رئیس قلمچی راجب افزایش حقوقم حرف بزنم ، خیلی بم کم داده ، اما ترس و اضطراب دارم و هنوز تصمیم نگرفتم . اونقدر خشک و بی انصافه که میترسم بگه ساره خانم اگه فکر میکنی ما کم میدیم ، نیرو زیاد هست . حالا همش دارم فکر میکنم درخواست جلسه کنم ، نکنم ، اگه بکنم چی بگم ، چطور بگم ، چطور رفتار کنم .
چیزی که هست بچه ها من الان بالاترین هزینه رو از بین مدرسه و زبانکده، از قلمچی دریافت میکنم ، اما نسبت به چیزی که به همکاران دیگه شنیدم میده و پولی که از بچه ها میگیره ، دریافتی من خیییلی کمه .
موندم چکار کنم .
کار تو قلمچی پرستیژ و اعتبار خاصی داره . وقتی میگی قلمچی هستم اصلا نوع نگاه و برخورد متفاوت میشه . و من هننننوز نتونستم با خودم کنار بیام . اگه بتونم این هفته یه جلسه مشاوره بگیرم با دکتر ، این موضوع رو مطرح میکنم .
میترسم جوری برخورد کنه ضایع بشم ، یا حتی روم نگیره ، دو روزه که پول واریز شده ذهنم آشفته ست . من میدونم رئیس قلمچی خیلی از مدیر حرف شنوی داره ، مدیر من یه خانمه که سنی از منم کوچیکتره شاید پنج شش سال ، مطمئن نیستم . اما چنان نفوذی رو اون مرد رئیس داره که خدا میدونه . و همه آتیش ها از گور این خانم بلند میشه . که کسی دل خوشی ازش نداره تو کل اون مجتمع آموزشی . اما رئیس عقلش دسته این خانمه ست .
شایان ذکر است که این خانم متأهل و حتی همسرش تو قلمچی مشاوره خبره ای هست .
اما این خانم انگار با همه مشکل داره . خیلی باید خدا دوست داشته باشه که این خانم بات لج نکنه یا ازت خوشش بیاد .
اصلا از محیط های کاری استرس زا خوشم نمیاد که هی نگران ایرادهای الکی از مدیر یا رئیس باشی . اصلا گیجم .
از یه طرف دلم میخواد حرفم رو بزنم ، از یه طرف نمیخوام کار قلمچی رو از دست بدم . خدایا خودت کمکم کن بهترین تصمیم رو بگیرم و اگه حرف زدم پشیمون نشم .
منو جوری آشفته تصور کنید . انگار جودی ابوت دوس داشتنی رو با موهای ژولیده میبینید که هی داره سرش رو میخاره .
نمیدونم چرا جودی ابوت ؟
شاید چون حتی شلختگی هاش قشنگ بود و دوس داشتنی .
با این فرق که من موهام مرتبه ولی ذهنم خیلی ریخته پاشِ .
خبر خوب اینکه از این پولی که گرفتم یه مقدار فقط از قرضم رو دادم و خیلیش موند ، یه تومن هم صندوق شرکت کردم ، چون دیگه ماهیانه حقوق میگیرم انشاالله، میتونم صندوق خونگی شرکت کنم ، کاری که اصلا نمیتونستم بکنم و چقدر از این مسئله خوشحالم . دیگه حتی اگه بخوام چیزی بخرم ، میتونم قسط ماهیانه بدم ، خدایا شکرت . چقدر خوبه که سر یه تاریخی هر ماه بدونی که پول به حسابت واریز میشه . زندگیت نظم پیدا میکنه تو امور مالی . بقیه قرض رو هم میدم انشاالله.

آخیییششش حقوق قلمچی واریز شد . بعد مدتها یه پولی اومد به حسابم . البته که خیلی ش رو بدهکار هستم . ولی انگار آب کارون و زایندهرود رو تو رودخانه جاری کردن ، جون بم اضافه شد . 
چقدر خوبه که کار میکنم و درآمد دارم . خدایا شکرت .