دو هفته ای هست که پنجشنبه جمعه های سبک تری از نظر کار مدرسه دارم . وگرنه کار خونه که همونه . با اینکه هنوزم طراحی سوال دارم و هر هفته یه تعداد برگه برای تصحیح، اما فشار روانی کار برام کمتر شده شکر خدا . هر ماه امتحان مستمر از طرف مدیر تاریخ داده میشه و هر ماه باید سوال طراحی کنم . و سختی کار گرفتن تایید از زیور هست و استانداردهایی که من خیلی بشون ممکنه آشنایی نداشته باشم .
طراحی با استاد وارد مرحله آناتومی بدن شد . هورررا . یه مرحله لذت بخش دیگه . هنوز تکلیف این هفته رو نتونستم شروع کنم . برای کشیدن همه مدل های آتی ذوق دارم . روزی بیاد که بتونم هر مدل آناتومی و چهره رو خیلی راحت بکشم و حتی بدون داشتن مدل .
و اماااا ... اولین حقوق مدرسه امروز واریز شد . 
سه میلیون و چهارصد واقعا دربرابر اون حجم کار و فشار اصلا پولی نیس . اما برای اینکه حداقل تا ۹ ماه یه حقوق ثابت ماهیانه دارم خیلی خوشحالم . خود مبلغ اونقدر خوشحالم نکرده اما ماهیانه بودنش میتونه تو برنامه ریزی برای یه سری کارا و هزینه ها بم کمک کنه .
خب ازش یه تومن پول صندوق میدم و باید بخشی از بدهی م رو بدم . تا اون بدهی رو ندم حس میکنم برکت به حسابم نمیشینه . بیشتر ازین حقوق رو من بدهکارم . ولی پرداخت میشه مشکلی نیس . و خوبه که خواهرم اصلا برای پولش منو هُل نکرده .
راستی دوس دارم بخاطر اولین حقوق، یه شام بگیرم تو خونه دورهمی بخوریم . من از همین درآمد کمم سالهاست که مبلغ خیلی کمی به مامانم هم میدم و گاهی به خواهرزاده هام . و همیشه هم سعی میکنم انفاق داشته باشم . یه چیز دیگه یادم افتاد . حرف دکتر که گفته بود همیشه درصدی از درآمدت رو برای کمک به نیازمندان درنظر بگیر . حالا میگید پس هیچی ش نموند . 
چندتا از مواد بهداشتی م تموم شدن و حتی قرص های مکمل و ویتامینه هام
که هی دارم عقب میندازم تا بتونم هزینه ها مدیریت کنم . قلمچی احتمالا آخرای دی ماه حقوق بگیرم . زبانکده هم تا اتمام هر کلاس که معمولا یه ماه و نیم طول میکشه . اما چون فقط دو کلاس دارم اونم خیلی نمیشه . ولی همه اینا اگه باهم میومد من یه جا همه کارای مالی م میکردم و دیگه آشفتگی نداشتم .
خاله یه عکس داده که براش سیاه قلم کار کنم
. خودش دیده من تو این مدتی که هستش چقدر سرم شلوغ بوده ، بدون رودرواسی بش گفتم خاله من حالا حالاها وقت ندارم باید صبور باشی ، اونم گفت باشه .
من پول یه سفارش رو هم چند ماهه گرفتم ولی چون عکس کار برام نفرستاده ، اصلا نشده شروع به کار کنم . و ایشون دوستمه که تا حالا چیزی نگفته چون شرایطم رو درک میکنه . حتی یکی دو تا مشاوره سفارش دیگه هم داشتم اما به مشتری گفتم باید صبر کنه تا من وقت کنم ولی خب در حد حرف موندن و جدی نشدن .
اولین بارونی پاییزی رو همین نیم ساعت پیش دیدیم . دمای هوا الان ۲۱ درجه ست .
اینجا بسکه سرما و بارون کمه . ما حتی چارتا قطره از آسمون بیاد کلی خوشحال میشیم و میگم خدا رو شکر . ماه دوم از پاییز رو داریم تموم میکنیم ولی هنوز کولر و پنکه روشن میشه . هر سال همینه . برای همین من میگم ما نهایتا دو ماه زمستون داریم و ده ماه تابستون.
اردو بخاطر پیش بینی بارون کنسل شد .
مدرسه دوم یه دورهمی گذاشته بود روز دوشنبه ، اما من خیلی حالم بد بود دوباره افتاده بودم رو سردرد و گلاب به روتون ... و هم مرخصی بم ندادن و نشد برم 
یه کارگاه ضمن خدمت دیگه هم دارم سه شنبه بعدی ، که مدیر داخلی بازم بعید میدونم بم مرخصی بده و شاید فقط بتونم ۴۵ دقیقه برم در حد حاضری زدن و برگردم . خدا مشابه این زن رو نصیب هیچ کس نکنه . دلم میخواد برم تو روش بایستم و فحشش بدم و بگم چقدر همه از تو متنفرن خانم مدیر داخلی قلمچی .
فعلا چون احتمال داره برای عقد داداش مرخصی لازم بشم ، دارم برای اون روز صبوری میکنم .
حتما یکی از موضوعات مشاوره بعدیم همین خانم مدیر خواهد بود . خانم مدیرِ ....
یک عدد معلم که عاشق روز چهارشنبه ست چون آخرین روز کاریشه
و خیلی پنجشنبه جمعه ها رو دوس داره .
اما عصر جمعه که میشه میگه وای چه زود شنبه شد 
بالاخره دیشب دکتر خودش پیام داد و برای امروز صبح بم تایم داد و بخاطر جور نشدن تایم مشاوره م عذرخواهی کرد و گفت خیلی سرش شلوغ بوده . یه جلسه مشاوره خیلی دلچسپ داشتیم . راجب مدرسه بیشتر از هر موضوعی دیگه ای حرف زدیم و چالش هایی که داشتم. دکتر هم یکی دو تا راه حل داد که خب من تا قسمتی روشون کار کرده بودم . ولی راه حل دیگه برای اون کلاس فوق العاده بی نظمم این بود که گاهی حالت تدریس رو به چندتاشون بسپارم و تو دو حالت فیدبک بدم . یکی با حرف زدن و بی توجهی خودم به حضور و تدریس شون و یکی با سکوت و توجه به تدریس شون . و اجازه بدم خودشون به نتیجه گیری و انتخاب برسن.
درمورد نامزدی داداش که فقط درحد یه تیتر بود . موضوعاتی که نوشته بودم زیاد بودن و تایم کم . اما بیشتر راجب مدرسه حرف زدم چون از همه ش مهم تر بود .
حتی یادم رفت پیشنهاد کارگر رو به دکتر بگم .
درمورد رفتارهای عجیب و بچه گانه اون یکی داداش و خانمش .
باورتون میشه خانمش تو مراسم نامزدی نیومد! باورتون میشه تو نگاهش خشم نگاه های بابا رو دیدم . و چقدر براش متأسف شدم که داره پا جای اشتباه میذاره و خودش رو هر روز تنهاتر میکنه همانطور که بابا همیشه تنها بود.
آخرش به دکتر گفتم اینقدر این جلسه خوشمزه بود که دلم نمیخواد قطع کنم . دکتر هم ذوق کرد و گفت نوش جونت .
دلم برای اینجا و برای همه تون تنگ شده .
وقتی هم میام نمیدونم از کجای هفته ای که میگذره ، حرف بزنم .
اما الان از داغ ترین و قشنگ ترین خبر شروع میکنم و اونم نامزدی داداشه .
اینجور موقع ها خواهر کوچیکه خوب مراسم داری میکنه و من فقط اگه کمکی ازم بربیاد میکنم . بالاخره اون چون متأهله بیشتر از من به رسومات آشنایی داره . همه خریدها و چیزایی که باید میبردیم بامون رو اوکی کرد .
خدا رو شکر بسلامتی و خوشی گذشت . از ته دلم میخوام همه جوونا خوشبخت بشن . داداش منم پای خونه و اهل خونه مثل من پاسوز شده ، و حالا میخواد بال بزنه و بره سر زندگیش . الهی خوشبخت بشه .
شاید بازم مسئولیت من بیشتر بشه ولی انشاالله زندگی به سمت خوبش میره .
واقعا نمیدونم چی تعریف کنم . اینقدر که روزهام پرکار میگذره . وقتی میام بنویسم رشته کلام دستم نمیاد اصلا .
فعلا فقط از نامزدی داداش خیلی خوشحالم .
یه کلاس ضمن خدمت داشتم که با قلمچی تداخل داشت . مدیر داخلی بم مرخصی نداد و من فقط تونستم ۴۵ دقیقه از دو ساعت رو حضور داشته باشم و از دستش عصبانی شدم . بهش گفتم سه ساله اینجام اولین بار مرخصی خواستم ، بهونه آورد. منم دفعه بعد باش همکاری نمیکنم .
مدرسه پنجشنبه بعدی میخواد بچه ها رو ببره اردو ، منم اردو رفتن رو خیلی دوست دارم ، تا ببینم تا پنجشنبه چی پیش میاد . انشاالله منم میرم اردو .
از پراکندگی نوشته هام خوشم نمیاد ، دوس دارم بیشتر بنویسم . بیشتر بیام اینجا مثل قبل . اما یا وقت نمیکنم یا خیلی خسته م .
این هفته هم دکتر بم وقت نداد . نمیدونم چرا .
باید دوباره پیام بدم بلکه برای یکشنبه که خونه هستم بتونم جلسه مشاوره بگیرم .
تکلیف طراحی م هنوز کامل نشده ، البته تو تنفس هستیم و من میخواستم تکلیف هفته قبل رو هم انجام بدم ولی تا حالا وقت نکردم .
خاله هم اینجاست از دیروز اومده . و من به سختی میتونم شرایط طراحی م رو اوکی کنم .