مثلا یکشنبه ها روز آفمه ولی از روزی که مدرسه میرم بیشتر کار کردم ، تمام صبح پای لپ تاپ بودم و استارت نمونه سوالای اون مدرسه رو زدم . و بعد ظهر از حدودا ۴ تا ۱۰ شب مشغول تصحیح اوراق بودم . خیلی خسته شدم .
شکر خدا زن داداش امروز اولین جلسه شیمی درمانی ش رو رفت . امیدوارم دووم بیاره و خوب بشه .
فردا با رئیس قلم چی جلسه دارم . باید ذهنم رو جمع و جور کنم برای حرف هایی که میخوام بزنم یا چیزایی که احتمالا قراره بشنوم .
جلسه مشاوره رو هم برای پنجشنبه ست کردم با دکتر .
همش میخوام یه روز بیام راجب گربه ها حرف بزنم اما واقعا موقع نوشتن دلم میخواد حس و حالم کامل و آماده باشه .
کاش سوالات اون مدرسه زود و راحت اوکی بشه که من این مدت امتحان بچه ها کمی استراحت کنم و فشار کاری م کم بشه . طراحی سوال واقعا زمان بر هست و خسته کننده. از اول مهر تا حالا پشت هم برنامه امتحانی دادن و همه این مدت گیر طراحی سوال بودم. من معلم خسته شدم وای به حال بچه ها . سیستم آموزشی معیوب .
برای سه شنبه دعوت مادر یکی از شاگردانم شدم . اگه چیزی پیش نیاد میخوام برم که یه هوایی بخوره به سرم . اما باید فکر بردن یه کادو برای ایشون هم باشم .
شب بخیر .
دیشب تا یک و نیم شب داشتم طراحی میکردم، حالم خوب بود ، یکشنبه ها هم که آفم نگران صبح بیدار شدنم نیستم . البته که از هفت و رب باز بیدار بودم .
وقتی یکی یکی تونستم تکالیف طراحیم رو پیش ببرم هی حالم بهتر و بهتر شد . دقیقا احساس شفا میکردم. خوشحال و خیال راحت خوابیدم . بدون نگرانی ، البته هنوز یه تکلیف از هفته قبل مونده که خیلی بام بدقلقی کرد .
دیروز با حدود ۴۰۰ برگه برای تصحیح اومدم . امروز تمام صبح نشسته بودم پای طراحی سوال هشتم اون یکی مدرسه ، نهمی ها هم مونده ، اینا بیست و پنجم امتحان دارن ، شاید به نظر بیاد خیلی وقت دارم ، اما نه کلی ادیت و کم و زیاد میخواد هر سوالی ، سوالات شنیداری هم باید انتخاب و تایپ بشه . برگه ها هم باید تصحیح بشه .
کلاسای قلمچی فعلا تموم شده و فقط خصوصی و شب امتحانی ها میمونه . به رئیس قلمچی گفتم متوجه شدم به همکارا ۳۰ به ۷۰ پرداخت کردید ولی من نه .. البته با حاشیه و لبخند و سیاست ، ایشون گفت جلسه میذاریم صحبت میکنیم من نمیخوام نیروها خوبم از دست بدم . همین که حرفم رو تونستم بش بزنم برای خودم کلی پیشرفت میبینم .
جمعه برای دختر موسس دو تا مدرسه خصوصی ازم خواستن و ایشون یه مدرسه رو هماهنگ کرد که بریم اونجا برای کلاس . در سلام و علیک با مدیر اون مدرسه به یه نتایجی رسیدم ، ایشون از من شماره گرفت و گفت احتمالا برای کلاس بفرستم دنبالت و خیلی مشتاق بع همکاری بود .
این روزا من خیلی خسته م و اینجا همه چیز رو خلاصه و تند میگم و میرم ، ولی شما حتما براش یه پیش فرض هایی درنظر بگیرید .
گاهی حس میکنم خستگی هام از حد گذشته و خیلی حس ناتوانی جسمی و روحی میکنم ولی با همه اینا بی وقفه ادامه میدم و احتمالا غیر از مرگ چیزی منو زمین نندازه . انگار قراره تا روز آخر فقط بدوم .
ناراضی نیستم و شاکرم . من به همین روش کار زنده و سرحال میشم .
زن داداشم یادتونه که گفتم سرطان سینه گرفته ، ظاهرا حالا ریه ش هم درگیر شده
. همش سرفه میکنه و هرچی سعی میکنیم بش روحیه بدیم و درمان رو پیش ببره ، قبول نمیکنه . داداشم بسکه گریه کرده چشمش قررمززز شده . خیلی ناراحتم براشون . این داداش کوچیکه هم هنوز عقد نکرده بخاطر فوتی هایی که داشتیم ، بیچاره ها دل خوشی هم نداشتن این مدت . چقدر مشکلات زندگی زیاد شده . آدم تا بیاد یه کم خودش درست کنه ، ضربه بعدی رو میخوره و میافته زمین . زن داداشم خوشکل و سفید ، شاید یه اخلاق های خاصی داره و تطابقش با اطرافیان خیلی زیاد نیس . اما همه این سالها ندیدم بدی کسی رو بگه یا غیبت کنه . کلا خیلی کم حرفه . بچه دار هم نشدن . با همه سختی و تلخی ها خیلی همو دوس دارن و الان نمیدونم چه بگم از حال شون .
چرا بعد از بابا همه چی بدتر شد ؟ بدتر ...
البته ناشکری نکنم برای من تغییرات مثبت زیاد بود. یادم نرفته .
اما در مجموع برای خونه مون روزای خوبی پیش نیومد .
امیدوارم که درمان رو بپذیره و خوب بشه . خیلی دلم میسوزه . خیلی دلم گرفته ست . و خانواده ش هی دارن داداش منو متهم به کم کاری میکنن ، داداشم همه این مدت کم نذاشته و هر یه مدت یه بار نوبت داشتن تهران ، همین یکشنبه رفتن و امشب برگشتن . خدایا این بنده خدا گناه داره ، به جوونی ش رحم کن خدا .
خونواده من هنوز سرپا نشده ، هنوز خوشی ندیده ، آمادگی ضربه دیگه ای رو نداره . خیلی خسته ست و داغون ، خودت رحم کن .
التماس دعا دارم ازتون دوستان خوب من .
انگار ننوشتن داره برام عادی میشه . البته که وقت آزاد ندارم و واقعا تایمم پره که به خیلی کارا نمیرسم . صبح تا شب بدو بدو . و گاهی جوری میگرن منو میگیره که اشکم هم درمیاد . و کارم میکشه به آمپول زدن تا آروم بشم . پنجشنبه پیش با داداش و نامزدش رفتیم اهواز برای یه سری خرید . اونقدر حالم بد بود که اصلا بم خوش نگذشت و فقط دلم میخواست برگردم خونه . .کارای مدرسه هم تمومی نداری ، جوری این مدت گیر بودم که حتی ظهر نمیخوابیدم ، از خوردن و کارای حاشیه ای هم گذشتم تا بتونم همه کارا ردیف کنم . حتی تکالیف استاد ناقص موند و کلافه ام از این موضوع. این دو روز هم کلاسای شب امتحانی قلمچی و چندتا خصوصی داشتم .
باید اعتراف کنم به حد زیادی کمبود عشق و محبت میکنم . واقعا حس میکنم نیاز دارم کسی بم محبت کنه و عشق بده . جوری از نظر روحی تحت فشار بودم که جلو داداشا و خواهرم که با هم خیلی سرسنگین بودیم اعتراف کردم و رفتم هر سه تاشون رو بغل کردم و بوسیدم ، حتی با وجود حرف های تلخ خواهرم . که فقط به خودم تلقین کردم اشکال نداره ، کینه ای نشو . و واقعا دلم تنگ شده بود برای حرف زدن هامون و همون رابطه خواهری .
میشه گفت رابطه م با دوستام هم خیلی کم شده ، البته من تقصیری ندارم ، شاید اونا هم تقصیر نداشته باشن، زندگی خیلی سخت شده و همه گرفتارن . دل و دماغ برای کسی نمونده .
بیدار شدن های هر روزه ساعت ۶ رو دوس ندارم . خیلی خسته کننده ست که مدت طولانی بخوای زود بیدار بشی .
مغزم خسته ست و جسمم .
مثل همیشه بازم دلم سفر میخواد و رفتن .
هر هفته میخوام مشاوره اوکی کنم ، اصلا تایم خالی م جور نمیشه . و واقعا نمیخواستم فاصله یه ماهه طی بشه ، چون نیاز داشتم درباره مشکلم با خواهرم با دکتر بیشتر حرف بزنم . فعلا که رابطه مون تقریبا معمولی و مثل همیشه ست . اما نمیدونم چرا این بار حرف هاشون برام خیلی تلخ تر بودن . با این وجود به ارتباط باش در خودم حس نیاز میکردم .
تکالیف طراحی م زیاد شده ، عصبی ام و کارام خوب پیش نمیره .
امتحانات مدرسه شروع شده و طراحی سوال و تصحیح اوراق و مراقبت دارم . شنبه روز امتحان زبان هست و پوستم کنده شد تا تونستم سوالات رو سر وقت آماده کنم ، تازه فقط یه مدرسه ، اون یکی مدرسه مونده .
وای بیخیال حتی نوشتنش به مغزم فشار میاره.
برم بخوابم .
دو روزه حالم کمی بهتره . از لاک خودم سرک کشیدم بیرون . طراحی هام رو انجام دادم . نمیدونم چی بنویسم . برای هر کلمه کلی فکر میکنم تا جمله بعدی بخواد بیاد .
دو روزه اینجا هوا دیگه واقعا سرد شده . سرماخوردگی منم بهتره ، هنوز بویایی و چشایی م ضعیفه و صدام سرماخورده ست . ولی مشکل دیگه ای ندارم .
بطور ناگهانی حس افزایش وزن کردم نسبت به یه ماه پیش حتی ، کاش وقت میکردم ورزش کنم یا پیاده روی . همش با ماشین میرم میام و فعالیت ذهنی جای کل فعالیت فیزیکی م رو گرفته ، غذا خوردنم همونه که بود و میدونم مال غذای زیاد نیس مال تحرک فیزیکی کمه .
این ماه سه تا زن تو فامیل فوت کردن ، اولیش مادربزرگ ناتنی بود ، و فعلا عقد داداش عقب افتاده . اون دو نفر درجه دورتر بودن از فامیل های نسبی .
قشنگ معلومه حرفی ندارم بزنم ، اول از هوا حرف زدم بعد هم از مرگ 