چرا تو خونه ما اینقدر زندگی سخته آخه ...
چرا همه بدبختی ها یه جا تو خونه ما جمع شده ...
چرا پدر در حد ناپدریه. ..
چرا مریضی زیاده. ..
چرا گره های کور باز نمیشه...
چرا پدر اینقدر بد . چرا پدر اینقدر ناپدریه. ..
چرا قلب من نمی ایسته. ..
چرا عزرائیل نمیاد...
چرا این همه کینه. ..
چرا این همه کمبود...
چرا این همه بدبختی...
چرا این همه نشدن ها...
چرا این همه دعای بی جواب ...
چرا این همه ناپدری...
چرا این همه ناپدری...
چرا این همه ناپدری. ..
چرا این همه چراهای بی جواب...
یه دنیا از همه تون معذرت میخوام . بخدا شرمنده م . اما اینجا تنها جایی که میتونم توش راحت حرف بزنم . میدونم خسته تون کردم .
خیلی دلم برای خدا تنگ شده . خیلی که میگم فقط اون میدونه چقدر . من براش بنده خوبی نبودم . همیشه روسیاه بودم . همیشه طلب داشتم درصورتیکه خیلی هم بدهکارم. اما اون خداست و من بنده . اون عاقل و من نادون . خیلی دوس دارم بش نزدیکتر بشم . بهش خیلی احتیاج دارم . کاش بازم بهم رو کنه . کاش دستم رو بگیره و منو به حال خودم رها نکنه . من دارم خودم رو از دست میدم . دارم از انسانیت خودم دور میشم . دارم پر میشم از کینه و بغض. دارم خالی میشم از امید و آرزو.
یه جای زندگی هم باید بشه مال من . جایی که من و خدا به هم نزدیک تر میشیم . التماس میکنم خدایااااا منو دریاب.
اول هفته اومد باز و شروع دوباره. امیدوارم روزهای بهتری پیش رو داشته باشیم .
از ماه رمضان هم همین دو روز مونده . خدا قبول کنه .
دوستان عزیز امیدوارم تن سالم ، دل شاد و عمر باعزت داشته باشید. غصه از دلتون پر بزنه و جاش خوشی بیاد.
دوستون دارم . و به وجودتون افتخار میکنم .
سالهاست که من و خانواده م وارد یه زندگی نباتی شدیم که چند وقته شدتش رو بیشتر حس میکنم . یه جور روتین خشک و بی جون و بی روح که فقط صبح رو به شب و شب رو به صبح تبدیل میکنه . هیچ اتفاق مثبت و قشنگی تو زندگی هیچ کدوممون نمیافته. فقط میخوریم میخوابیم. سیر نزولی داریم و این خودش یه تغییره. روز به روز توان جسمی کمتر و کمتر میشه و باری که رو دوش افراد دیگه سنگین و سنگین تر میشه . دارم این روزها در اوج افکار بد سیر میکنم . دسترسی به گاز متان رو تو گوگل سرچ میکنم . اما هنوز نفهمیدم چطور میشه بش دسترسی یافت . دارم به بودن های خدا شک میکنم چون خیییییییلی وقته که نیستش. چرا بنده ش رو خلق میکنه و اونو تو عذاب میندازه. اگه دوسش نداره و براش رفاه و سلامتی نمیخواد خب چرا خلقش میکنه .
چرا من باید به اجبار تن به این زندگی بدم . چرا نباید کمترین رفاه رو داشته باشم .
یا برنامه ماه عسل افتادم که چقدر امسال تاسف برانگیز و ناراحت کننده بوده . علیخانی هرچی بدبخت بیچاره تو ایران جمع کرده نشون داده . یه بار یه برنامه نگذاشتم که دلت وا شه . تازه من خیلی پاش نمیشینم اما موضوع دستم میاد.
دارم پیگیری میکنم برم یه آموزشگاه دیگه که دستمزد بیشتری میده . امیدوارم درست بشه .
راستی گفتم امیدوارم. ....
چقدر زندگی بی امید و آرزو زشت و طاقت فرساست. و من دیگه نه امیدی دارم و نه آرزویی.
و باز هم راستی ....
دختر خواهرم ( که البته این چندمین مورد هست که از من خیلی کوچکترند و ازدواج میکنند) داره به سلامتی در شرف ازدواج قرار میگیره. دیروز رفتن آزمایش. این بار ناراحت نشدم . اما سرکوفت جدیدی در راه دارم از جانب پدر .
یه روزی یه جایی خوندم که یه نفر نذر کرده بود یه دختر رو خوشبخت کنه . یعنی باید دختر مورد خاص بود و مثلا زندگی خوبی نداشته باشه و طرف بره خواستگاری و اونو بگیره و جبران زندگی سخت رو براش کنه و خوشبختش کنه . و رفت و دختره رو گرفت . حالا شاید یکی بگه خب چه فایده این ازدواج بیشتر حالت معامله داره ،چه فایده اگه برا دلش نرفته باشه ،چه فایده اگه فقط پای منفعت و نذر و ثواب درمیون باشه . اما برای من کار اون پسر خیلی ارزشمند بود . و مطمئنم پای دلش هم در میون بوده که پیش رفته .
کاش منم نذر کسی بودم .
قبلا هم گفته بودم دوس ندارم پست های غمگینم خیلی طولانی مدت بمونن و سعی میکنم زود بیام و پست جدید بذارم . از اینکه همراهیم میکنید یه دنیا ممنونم . و از اینکه باعث ناراحتی تون میشم بسیار متاسف.
ولی کامنت هاتون بم انرژی میده که تنها نیستم .
من اگه با احترام جوابش هم بدم اون تمام حرفام رو وارونه میکنه و هرجا میشینه میگه فلانی بم بد و بیراه گفت. و من یه آدم حساس که بابت هر حرفی که بزنم زود پشیمون میشم و میگم کاش جوابش نمیدادم. برای همینه چند سالیه باز فقط دارم میشنوم و به روزگار سپردمش. خیلی منو تو خودم داغون میکنه . یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. درب و داغون میشم . فقط گاهی اهل خونه بش میگن که چرا این حرفا میزنی . اما اصلا فایده نداره . رو دلش سنگینی میکنم و منو نمیخواد.