امروز دلم برای اینجا تنگ شده. برای نوشتن از یه حال خوبی که آرزو میکنم نصیب همه مون بشه .
دیشب با حس پوچ صدرصدی رفتم تو جام که بخوابم . شام هم نخورده بودم . از ساعت 4 تا 8.30 هم با کلی شاگرد سر کرده بودم . یه دفعه دلم خواست که بمیرم ، خیییییییلی زیاد . البته یه حس سبک بود و دوست داشتنی. حس بدون ترس و وحشت از مرگ . خالی خالی شده بودم . با افکارم لولیدم تا خوابم برد .
و صبح باز بیدار شدم که یه روز دیگه رو سر کنم .
امروز باید سوال طرح کنم . دوستم قرار بیاد پیشم .
برای کلاس طراحی رفع اشکال با یه استادی که خواهر دوستم میشه هماهنگ شدم که انشاءالله از بعد تعطیلات شروع کنم . فعلا یه طرح چهره داده که باید اتود یا همون طرح خطی ش رو بکشم . و کلی از کارای قبل رو مرتب کنم که ببرم براش ببینه .
برم به کارام برسم چون دورم شلوغ شده و تمرکزم از بین رفته .
برام دعا کنید رها و خلاص بشم .
راستی امشب باید برم چکاپ وزن و سایز . مجبورم بعد کلاسم برم و چالش بزرگیه. ولی میرم .