صبح بلند شدم و به خودم میگفتم نباید بذاری حالت رو خراب کنه . نباید بش اهمیت بدی . نباید زحمت دو ماه هدر بره . باید بازم قوی و خوب بمونی .
با کمال پر رویی ازم خواست براش چیزی از اتاق بیارم منم خودم رو زدم به نشنیدن. تو این مدت خیلی هولش داشتم آخرش شد دیشب که هر چی دلش خواست بم گفت .
فردا میرم یوگا . حسش نیس ولی نباید بشینم تو خونه .
خیلی خسته م . گلوم میسوزه انگار باز میخوام سرما بخورم .
ازبس گریه کرده بودم چشمام ورم کرده و با قیافه ناجور رفتم سر کار . وای تو این بی خوابی ها سرما خوردگی غوز بالا غوز میشه . چقدر کار عقب افتاده طراحی و طرح سوال دارم .
دمت گرم خودتو زدی نشنیدن
کلا همین طور باش
مرسی ریحانه جونم