اگر فندق ما این صحنه رو میدید میگفت: look at the sky and see the moon اینقدر میگفت مون اینقدرررر میگفت ماه که کل ارامش تصویر یا فضا داغون میشد مرسی از عکس زیبایی که گذاشتی
همین که حس میکنی تو باتلاق هستی هم خوبه. گاهی بعضی فریادها را تو باتلاق میزنیم. و تا این فریادها زده نشه، باتلاق تموم نمیشه.
اشکالی نداره. خود سانسوری نکن. راه رهایی از باتلاق اینه که حرفهات را (تمامش را. حتی دری وری ها) برا خانوادت بگی و اشک بریزی . راهش اینه یک ماه دست کم خسته باشه و در لاک باشی و تحمل کار نداشته باشی (چون وقتی تحمل کار داری، پامیشی انجام میدی). بیا دورتر و ببین هدف چیه. هدف حرف زدن تو، اشک ریختن تو، و نشون دادن خواسته هات، خستگی هات، توان نداشتنهات و ... هست. باید ببینن تا حدود زندگی برگرده به حالت نرمال. پس نترس از باتلاق. قشنگ توش فرو برو و فریاد بزن و اشک بریز و حرف بزن. حرف بزن. حرف بزن.
سکوت نکن. سکوت نکن. سکوت نکن.
یا از باتلاق در میای که راهش حرف زدن و اشک ریختن و نشون دادن خود واقعیت به خانوادت هست (که اونها مسخرت میکنن و میگن وعه نق نزن و منت نزار و حتی دعوا راه می افته... ولی اشکال نداره. مهم نیست چی میگن. مهم گفتن تو هست) یا اینکه این باتلاق را توش میمونی و سفت میشه و میشه یه جاده که جاده سختی هست.
حرف بزن. حرف بزن. حرف بزن. اینجا نه ها. با خانوادت. مامانت. برادرت. خواهرت. اشک بریز. از خواسته هات بگو. از خواسته هات بگو. از خواسته هات بگو.
خیلی از حرف ها رو زدم ریحانه دیگه اینجا دوباره گویی نمیکنم فقط یاد پریروز افتادم که سر ناهار یه چی پیش اومد و من زدم زیر گریه و گفتم من حالم اصلا خوب نیس بخدا باور کنید احساس میکنم مرض لاعلاج گرفتم هرکار میکنم حالم رو خوب کنم نمیشه ... و گفتم شما اصلا از حال درونم خبر ندارید .. جواب اونا فقط این بود که گریه نکن و دیگه این خونه همینه که هست ...
آقا بیا برا دل من هم که شده بگو خورده عادتها به کجا رسید؟ انجام میدن؟ روتین شده یا باید تذکر بدی؟ البته هنوز ۴۰ روز نشده و قاعدتا هنوز تو فاز تذکر هستی. میگن باید ۴۰ روز بگذره تا وارد فاز روتین بشه.
میدونم تو لاک خودتی. منم مدتیه تو لاک خودمم. سکوت و سکوت. ولی طوری نیست. سکوت هم خوبه. فقط دست هم را بگیریم که کوتاه نیایم. خورده عادتها باید تثبیت بشن تا انشالله ماه دیگه بریم سر خورده عادت بعدی.
ای کاش میشد انباری خالی بشه که یه اتاق کوچولو برا خودت داشته باشی. یه دوتا موش و موریانه و این چیزا بندازین توش و بگین واااای وسایل باید ریخته بشه بیرون و سم پاشی بشه. بعد یه سرامیک بزنین کفش. یه رنگ دیواراش. بعدم بگین عه اینجا چقدر برای بچه ها لازمه. وسایل میتونه پشت بوم زیر یه آلاچیق باشه.
عادت ها که بله درحال کنترل هست و یکی دوتا بیشتر نیس که داداشم انجام میده البته این مدت خیلی باش حرف زدم و سعی به همکاری داره اگه لش نکنه ریحانه من واقعا حس میکنم تو باتلاقم. نفسم بالا نمیاد . خسته شدم از خودم . یه مدت چیزی نمینویسم شاید حالم بهتر بشه . و شاید قلمم از تلخی و تکرار این زشتی ها به خوشی ها و اتفاقات خوب بره. ببخش که توان همراهی ندارم ...
چقدر قشنگه این تصویر (:
ممنونم
اگر فندق ما این صحنه رو میدید میگفت:
look at the sky and see the moon
اینقدر میگفت مون اینقدرررر میگفت ماه که کل ارامش تصویر یا فضا داغون میشد
مرسی از عکس زیبایی که گذاشتی
ای جانم فندق
چشم شما زیبا میبینه غزل جان
یاد اهنگ ابی افتادم
اون درخت سربلند پر غرور که سرش داره به خورشید میرسه منم منم
چه توصیف خوب و غرورآفرینی
همین که حس میکنی تو باتلاق هستی هم خوبه. گاهی بعضی فریادها را تو باتلاق میزنیم. و تا این فریادها زده نشه، باتلاق تموم نمیشه.
اشکالی نداره. خود سانسوری نکن. راه رهایی از باتلاق اینه که حرفهات را (تمامش را. حتی دری وری ها) برا خانوادت بگی و اشک بریزی . راهش اینه یک ماه دست کم خسته باشه و در لاک باشی و تحمل کار نداشته باشی (چون وقتی تحمل کار داری، پامیشی انجام میدی). بیا دورتر و ببین هدف چیه.
هدف حرف زدن تو، اشک ریختن تو، و نشون دادن خواسته هات، خستگی هات، توان نداشتنهات و ... هست. باید ببینن تا حدود زندگی برگرده به حالت نرمال. پس نترس از باتلاق. قشنگ توش فرو برو و فریاد بزن و اشک بریز و حرف بزن. حرف بزن. حرف بزن.
سکوت نکن. سکوت نکن. سکوت نکن.
یا از باتلاق در میای که راهش حرف زدن و اشک ریختن و نشون دادن خود واقعیت به خانوادت هست (که اونها مسخرت میکنن و میگن وعه نق نزن و منت نزار و حتی دعوا راه می افته... ولی اشکال نداره. مهم نیست چی میگن. مهم گفتن تو هست) یا اینکه این باتلاق را توش میمونی و سفت میشه و میشه یه جاده که جاده سختی هست.
حرف بزن. حرف بزن. حرف بزن.
اینجا نه ها. با خانوادت. مامانت. برادرت. خواهرت. اشک بریز. از خواسته هات بگو. از خواسته هات بگو. از خواسته هات بگو.
خیلی از حرف ها رو زدم ریحانه دیگه اینجا دوباره گویی نمیکنم
فقط یاد پریروز افتادم که سر ناهار یه چی پیش اومد و من زدم زیر گریه و گفتم من حالم اصلا خوب نیس بخدا باور کنید احساس میکنم مرض لاعلاج گرفتم هرکار میکنم حالم رو خوب کنم نمیشه ... و گفتم شما اصلا از حال درونم خبر ندارید .. جواب اونا فقط این بود که گریه نکن و دیگه این خونه همینه که هست ...
چه زیباست.
کار خودته ساره جان؟
نه ترانه جان کار من نیس
ای جان. چه عکس زیبایی.
آقا بیا برا دل من هم که شده بگو خورده عادتها به کجا رسید؟ انجام میدن؟ روتین شده یا باید تذکر بدی؟ البته هنوز ۴۰ روز نشده و قاعدتا هنوز تو فاز تذکر هستی. میگن باید ۴۰ روز بگذره تا وارد فاز روتین بشه.
میدونم تو لاک خودتی. منم مدتیه تو لاک خودمم. سکوت و سکوت. ولی طوری نیست. سکوت هم خوبه. فقط دست هم را بگیریم که کوتاه نیایم. خورده عادتها باید تثبیت بشن تا انشالله ماه دیگه بریم سر خورده عادت بعدی.
ای کاش میشد انباری خالی بشه که یه اتاق کوچولو برا خودت داشته باشی. یه دوتا موش و موریانه و این چیزا بندازین توش و بگین واااای وسایل باید ریخته بشه بیرون و سم پاشی بشه. بعد یه سرامیک بزنین کفش. یه رنگ دیواراش. بعدم بگین عه اینجا چقدر برای بچه ها لازمه. وسایل میتونه پشت بوم زیر یه آلاچیق باشه.
عادت ها که بله درحال کنترل هست و یکی دوتا بیشتر نیس که داداشم انجام میده
البته این مدت خیلی باش حرف زدم و سعی به همکاری داره اگه لش نکنه
ریحانه من واقعا حس میکنم تو باتلاقم. نفسم بالا نمیاد . خسته شدم از خودم . یه مدت چیزی نمینویسم شاید حالم بهتر بشه . و شاید قلمم از تلخی و تکرار این زشتی ها به خوشی ها و اتفاقات خوب بره.
ببخش که توان همراهی ندارم ...
چه زیبا و چه غم انگیز