این خونه یه وقتایی منو فریاد میزنه . که بیا بنویس . واقعا انگار یکی منو میکشه اینجا . انگار درونم هوس میکنه برای اومدن اینجا و برای نوشتن. شایدم اولش حرفی نباشه . اما اگه نیام ، صداش مرتب تو گوشم میپیچه .
هنوز کتاب تو دستمه . راستش خیلی جذبم نکرده . و دوس ندارم هم بذارمش کنار . احساس شکست میکنم اگه کامل نخونمش . پس باید صبوری کنم تا شاید آخرش لذتی داشته باشه و پندی برای زندگی .
هر شب ، برنامه فردا صبح رو چک میکنم و ترتیب کارهام رو با خودم مرور میکنم . زمان کم میارم . و همیشه یه کاری میمونه که من توش جا موندم .
پنجشنبه دوس ندارم برم کلاس . دوس دارم برم دور دور . اما زندگی خرج داره . منم آدم تو خونه موندن الکی نیستم .
تو فکرم پارچه ببرم خیاط برام مانتو بدوزه. فعلا درحال چک کردن زمان خودم و خیاط هستم . احتمالا هفته دیگه میرم .
دیگه همین ...
اقا خیلی خوب میکنی که مینویسی. من به اینجا عادت دارم.

عکس بزار از پارچه مانتوت.
بعد کلا عکس بیشتر بزار دیگه. از همه چیز و همه جا
چششششم عزیزم