کنسلی و جایگزینی

دوشنبه 20 آذر 1396

از سه شنبه پیش تا دیروز کلی کنسل و جایگزینی داشتم تو کلاسام.  سه شنبه مربی یوگا گفت یکشنبه هفته بعد کار داره و نمیتونه بیاد به جاش ما شنبه بریم یوگا . منم که شنبه صبح طراحی دارم و به هیچ عنوان نمیتونم نرم چون گفتم از ساعتم کم میشه ، گفتم خب یوگا نمیتونم بیام . از قبل هم یه فکری برای یکشنبه که از یوگا خالی میشد کرده بودم . شنبه صبح استاد طراحی پیام داد که کلاس کنسل منم گفتم خوبه پس یوگا میرم و رفتم . یکشنبه هم با یکی از دوستانم که البته متاهل هست و این ماه تولدشه هماهنگ کردم که جای یوگا برم پیشش.  کادوش رو هم تقریبا یه ماه پیش خریده بودم و دیروز صبح ساعت 9.30 تا 11.30 خونه ش بودم . شبش که باش هماهنگ کرده بودم گفت پس صبح که میای با هم صبحانه میخوریم . دوستم خیلی کدبانو و پنجه طلاست.  رفتم کادوش رو جلو در مقابلش گرفتم و تولدش تبریک گفتم سورپرایز شد گفت تولدم که هنوزه (25 آذر تولدشه) .گفتم میدونم اما هفته دیگه شنبه 25 نمیتونم بیام و ترجیح میدم کادوت رو زودتر بدم اما دیر نشه . کلا خصلتم تو کادو دادن همینطوره عجولم.  نشستیم پای صبحانه یه میزی چیده بود که من کلی خوشم اومد.  برای منی که همیشه برای دیگران آماده سازی میکنم اون میز خیلی ارزش داشت . تخم مرغ نیمرو عسلی، خامه ، کره و عسل ، خیار و گوجه با طعم روغن زیتون و فلفل سیاه ، نون تست ، نون لواش ، نون قندی ، پنیر ، و یه لیوان چای . نمیدونی چقدر این صبحانه به من چسبید . همه چیزش عالی بود . عالی .

وقتی بش کادوش رو دادم گفت منم کادوت رو یه روز قبل تولدت خریدم ولی فرصت نشد بیام ببینمت و بت بدمش.  یه کیف کادویی تزیین شده که توش یه ژاکت زرشکی رو انداز خونگی و دو تا گل سینه بسیار زیبا و کاکائو و گل کادوی اون بود من کلی تشکر کردم.  دیگه شد کادو به کادو .

من از اردیبهشت تا حالا دنبال یه کادوی خوب و درعین حال قیمت مناسب براش بودم . کلی مغازه و پیج اینستاگرام چک کرده بودم و سر زده بودم اما راستش چیزای در حد این دوست با کلاس و مرفه من برای من خیلی گرون بود ولی واقعا از ته دلم دوس داشتم براش یه چیز با ارزش بخرم . آخرش براش یه قابلمه چینی در دار که تو فر قابل استفاده هستن به قیمت 70 تومن خریدم.  یعنی با 70 تومن چیز تزیینی دیگه یا بهتری نتونستم گیر بیارم .

بهش هم گفتم که چقدر بابت خرید کادو وسواس به خرج دادم اما اون گفت اصلا لازم نبود اینقدر خودت رو اذیت کنی .

خلاصه خیلی کنارش خوش گذشت و من کلی از صبحانه لذت بردم و دیگه دلم ناهار نمیخواست ولی نمیشد ناهار نخورم چون اونوقت باید دلیل میاوردم.  کلی با هم حرف زدیم اما احساس کردم هنوز کلی حرف برا زدن باهاش دارم و داشتم . آخه ما خیلی زود به زود همدیگه رو نمیبینیم.  قبلا یوگا میومد باز هفته ای دو سه بار همو میدیدیم اما دستش مشکل پیدا کرده و نتونست از عید به این ور یوگا بیاد .

ظهر یکشنبه هم قرار بود ترم جدید کلاس یکشنبه سه شنبه ها شروع بشه که گفتن هنوزه منم با استاد رنگ روغن هماهنگ کردم و رفتم پیشش . رنگ روغن وارد دوره دوم شد دیروز و باید جیب رو بازم بتکونم. 

شاید کسی فکر کنه که من خیلی دختر پنهان کاری هستم . اما کسی جای من نیس که بفهمه من چی میکشم . درواقع من وقت های سوخته که باید تو خونه مینشستم حرص بخورم رو با یه فعالیت مفید و عقب افتاده پر کردم. 

کسی جای من نیس که از لحظه ای که از جاش بیدار و بلند میشه باید شروع کنه به خدمات دهی ، خواهر رو بلند کن برادر رو بلند کن . جاشون رو جمع کن . کمک کن خواهر دست و صورتش بشوره کلی هم معطلی راه بندازه و حرصت بده ، دیگه وقتی پای صبحانه میشینم هیییییچ لذتی برام نداره چون وجودم پر میشه از تنش   .

بعد هم اگه کلاس برم که فبها اگه نرم بازم تا بیرون رفتن بعدی همش درحال سرویس دهی های مختلف هستم .

تازه اگرم بخوام اعلام کنم که کلاس کنسل شده شاید اونا پرش کنن و نتونم برم بیرون . همیشه هم این شرایط جور نمیشه . و مجبور میشم تو خونه بمونم . اگرم بگم میخوام برم فلان جا باید کلی سوال جواب پس بدم .

هنوز هم دارم به قضیه بومم فکر میکنم.  فعلا استاد گفته باید پیشش کار کنم .


نظرات (4)
کی گفته تو پنهان کاری؟
اصلا. تو فقط داری عاقلانه زندگی میکنی.

الکی به خودت برچسب های بد نچسبون. تو خیلی هم عالی هستی. برات بهترین ها رو آرزو دارم
پاسخ:
فدای تو دوست خوبم .
باورت میشه کلی کیف کردم از خوندن این پستت و از خوشحالی هات...خوشحالم که دست رو دست نمیذاری و از همه ی فرصت هات استفاده میکنی دوستم...
پاسخ:
مرسی عزیزم شما لطف دارید که منو درک میکنید و بامن خوشحال میشید .
نوکیا یه جمله تبلیغاتی داشت تو بیلبرداش میزد "لذت های کوچک زندگی"دیده بودی؟
پستات میخونم یاد اون میفتم.یعنی اگه شده با یه کیک درست کردنم حال میکنی و با یه صبحونه خوردن خوش میگزرونی.خوش بحالت.
حالا من که دارم از اینجا نگا میکنم از خودم میپرسم چرا ای داره اینقدر به خودش سخت میگیره.یعنی اینقدر برنامه ریزی و فک کردن به اینکه حالا فلان موقه فلان کارو چه کنم و ماه دیگه عروسی فلانیه و کلاس فلان افتاده فلان موقه و پول فلان چیز از کجا جور بشه و فلان ادم فلان حرف نزنه و فلان ساعت برم فلان جا که به فلان کار برسم..... خو ادم داغون میشه که! مثل کلاچی که همیشه درگیر باشه یا کنتاکتوری که همیشه برق توش باشه.ول کن یکم.
زندگی چیز عجیبیه.این اواخر خیلی بهش فکر میکنم.مثل فیلسوفا شدم! از یه طرف برای لذت بردن ازش باید واردش بشی و غرقش بشی از اون ور وقتی براش وقت گزاشتی و واردش شدی آلودش میشی بهش وابسته میشی. یه جوره بدیه.توقعت ازش بالا میره.
پاسخ:
شما که واقعا فیلسوفی. یه کامنتت آدم رو میچسبونه به آسمان یه کامنتت میکوبه زمین .
ولی در کل چه خوب چه بد درست مینویسی و دقیق تفسیر میکنی . راست میگی شاید باید همون اندازه که از درست کردن یه کیک لذت میبرم به سادگی .
باید به سادگی هم با مسائل اطرافم کنار بیام .
قبول دارم که آدم سخت گیری هستم . ولی زندگی من وااااقعا سخت و جان فرساست. من تلاش میکنم فراموش کنم تلاش میکنم لذت ببرم و حتی تلاش میکنم سخت نگیرم ...
من خیلی خوشحالم که هرطوری هست دلت را خوشحال میکنی و مراقب دل مهربونت هستی
هرکی هرچی میخواد بگه
تو زندگیت را به بهترین شکل ممکن برای خودت دربیار
پاسخ:
ممنونم عزیزم منم خوشحالم که تو رو دارم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد