X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

عروسی دوستم

چهارشنبه 15 شهریور 1396

هووووررررررا تونستم با کلی استرس برم عروسی .

پیه همه چی به تنم مالیدم و 5 نفر آدم پشتیبانی کردن و موقعیت سازی تا من برم عروسی.

دردآوره خیلی که برای یه عروسی که من بخوام برم چند نفر دیگه اذیت بشن و تا برگشتنم حرص بخورن که حالا آقا چیزی نگه .

جاتون خالی خیلی خوب بود . از هر چیزی مهمتر دیدن دوستم تو لباس عروس و خوشحالی اون از دیدن من بود که باورش نمیشد تونستم برم .

یه عروس خوشکل و ساده بدون زرق و برق هایی که معمولا همه سعی میکنن داشته باشن .

دوستم خودش چهره زیبایی داره و نیازی به کار اضافی نداشت . از ته دلم براش آرزوی خوشبختی میکنم .

پذیرایی میوه و شیرینی و شام بود . تند تند کمی از غذام خوردم و مستقیم اومدم بیرون تالار که آژانس بگیرم . کلی منتظر موندم تا اومد. یه آقایی زحمت تماس یا آژانس رو گرفت که فکر میکنم خود داماد بود.  تقریبا نیم ساعت منتظر بودم این آقا میرفت و میومد هی زنگ میزد . تا ماشین اومد و گفت بفرمایید.  سوار شدم و اومدم خونه . دیدم نمایشی همه چراغ ها خاموشه اما مامانم دم در راهرو تو تاریکی از نگرانی منتظرم نشسته.  و بقیه هم همینطور.  خیلی استرس کشیدم خیلی هم ناراحت شدم.  که چرا و به چه جرمی ؟

اما همه اینا ارزش خوشحال کردن دل دوستم رو داشت .

خدا بزرگه. ..

نظرات (2)
عامو خوب کردی رفتی واقعن حرص خوردن نداره که
زندگی خوب و مهربونه/رنگ و بوش همین غم و شادیه کوچیک و بزرگمونه
میخام بگم به حرفاش اهمیت نده ولی میبینم توصیه احمقانه ایه نمیشه به حرفا و رفتار کسی که سوهان روحت شده اهمیت ندی، پس نمیگم :|
فقط ارزو میکنم به هر طریقی که برات بهتره از این وضعیتی که آزارت میده دور شی
پاسخ:
بسیار ممنونم.
عامو. ..
شما شیرازی هستی؟
چقد خلاصه
پاسخ:
خب چیز دیگه ای نبود . من ساعت 8.30 اونجا بودم با همکارام سر میز نشستیم تا عروس اومد فقط تماشا کردیم تکون نخوردیم از جامون. بعدش وقت شام اول رفتیم پیش عروس تبریک گفتیم و کادوهامون که پول نقد بود دادیم و رفتیم شام . منم اینقدر که نگران برگشتنم بودم نفهمیدم چی خوردم شام نیمه خوردم و از دوستام خداحافظی کردم که بیام آژانس بگیرم برگردم. از یه رب به 11 تا تقریبا 11.20 منتظر اومدن ماشین بودم . تو شرجی کلی عرق کردم و حرص خوردم که حالا تو خونه آقا داره چی میگه ... دیگه تا رسیدم شاید 25 دقیقه به 12 بود . تند لباس عوض کردم و تو تاریکی رفتم تو جام . هیچ حرفی هم با بقیه نزدم که یه وقت آقا بیدار نشه . گفتم صبح حرف میزنیم. و تا نزدیکای صبح از فکر و نگرانی خوابم نبرد .
حتی به خودم گفتم دیوونه ای با این همه استرس و نگرانی میری عروسی . اما بعد به خودم گفتم گاهی چاره ای نیس . دوستم برام عزیز بود باید بخاطرش زحمت رفتن رو تحمل میکردم .
اینم یه پست شد برا شما .
خیلی جزئیات خاص و مهمی نبود که برا همه جالب باشه . برا همین ننوشتم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد