X
تبلیغات
رایتل

حواس پرت های دوس داشتنی

سه‌شنبه 24 مرداد 1396

روزهای تلخ الانم و بدبختی الانم رو مدیون تمام کسانی هستم که حواس پرت عاشقانه های من بودن . حواسشون نبود که من جلو چشمشون هستم . حواسشون نبود که دوسشون دارم.

حالا گذشته خیلی از اون روزهای عاشق بودن من که فقط یه خاطره شد ،اما حالا اونا فهمیدن که چقدر عاشق من هستن . و چقدر حواس پرت دل من و دل خودشون بودن.

دیگه خیلی دیر شده .

میشد من الان خوشبخت باشم .

اما حواس پرت های دوس داشتنی من حواسشون به من نبود .

چی بگم ، هرچی بگم ...

من شما رو به بهترین های زندگی میسپارم ای حواس پرت های دوس داشتنی.

چی بگم...


نظرات (2)
سلام
قلبم فشرده شد از خوندن این پستت
کاش میشد که روال زندگی ات عوض بشه
باورمبکنیدکه بارها فکر کردم به این موضوع
یعنی هیچ راه حلی نیست؟
یعنی ازبین خواهرهاو برادرهاتون هیچکدومشون به فکرشما و آینده شما و دل شما نیستن؟؟؟
ازشون خواستیدیا پیش خودتون گفتید همینه و من موظفم که کارهای خواهرو برادرناتوانم و انجام بدم و تمام
زورتونو بزنید
به هردری بزنید
اینجوری نمیمونه
نباید بمونه
یکبارهمه ترسهاتونو بزارین کنار و سعی کنید
باتمام قوا
با خانواده و فامیل حرف بزنید
یه مدت بقیه باید و باید جورشمارو بکشن
شما وظیفه تونو همه جوره انجام دادید
بزارید کنارهمه نبایدهای زندگیتونو
میدونم میگید گفتنش آسونه و نمیشه
ولی یکبار هم شده اینو امتحان کنید
حداقل میگید تمام سعی مو کردم
شاید زندگی شما منتظر همین نشانه ست برا تغییر
پاسخ:
سلام عزیزم. انشاءالله قلبت همیشه به عشق بتپه. خواهر برادرهای متاهل گیر زندگی خودشون هستن. مسئولیت های تو خونه مال من . نمیشه زیاد ازشون توقع داشت . اونا یا صبح تا عصر میان که کمکی خاصی نمیکنن تازه کارهای من بیشتر هم میشه . یه خواهر دارم که چند روز پیش ما میمونه که بیچاره تو کارای خونه کمکم میکنه ولی تو کارهای خواهر و برادر کمک خاصی نمیکنه. اونا فکر من هستن اما عملا کاری از دستشون برنمیاد. دلسوزی و نگرانی بدون عمل هم فایده نداره هرکس رفت راحت شد من و اون برادرکوچکم موندیم یه جورایی هر کدوممون باریکی از اینا رو میکشه . من خواهرم رو و اون برادرم رو .. گاهی هم یه جوری میشه که جابجا کارهم رو انجام میدیم. اون بیچاره بخاطر مراقبت ازبرادرم نه ازدواج کرده و نتونسته حتی یه کارخوب داشته باشه ازتفریحات مجردیش محروم شده فقط نسبت به من کمی آزادتره . اگه گاهی خسته بشم و حرف بزنم میگن منت میذاری. من تمام زورم رو برای این زندگی زدم اما حریفش نشدم . همه درها رو کوبیدم اما نه جوابی اومد و نه کسی در باز کرد .چندبار توسرم به رفتن برای کار تووشهر دیگه فکرکردم وحرفش زدم آقا اجازه نمیده و خواهرم هم میمونه پشت سرم. خیلی دلم میخواد برم و پشت سرم رو نگاه نکنم .
مینا جان گره زندگی من خیلی کوره. فکر کنم خدا خودش هم دیگه نمیتونه بازش کنه . ازین ناراحتم که خواهربرادرم رو مریض کرده و من و اون برادرم رو خواسته ناخواسته پاگیرشون کرده برای همینه راهی برامون بازنمیکنه چون فکر ما نیس فکر اون خواهربرادرم هست که مشکل دارن.
ماهی را هر وقت از آب بگیرن تازه س
پاسخ:
نه عزیزم دیگه خیلی دیر شده
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد